خود را به خواب می زنی، وقتی صدایت میزنم
خود را به خواب می زنی، وقتی صدایت میزنم
گویی که با این حیلهها، تنها رهایت میکنم؟!
هی پلک چشمت میپرد، مکر تو را لو میدهد!
چشمان خود را بستهای، بیداری امّا ای صنم!
نیرنگ تو بیرنگ شد، در پیش چشم جان من
بس کن که من از روی تو، حاشا اگر دل برکنم
ای جان جان صبحدم، بیگانهای با خواب و غم!
من شاد و بیخواب از توام، ای نور چشم روشنم
تنها رهایت کی کنم؟ تو با منی هر صبح و شب
آمیخته با عطر تو، هم جان و هم پیراهنم
از کار و بار و کسب خود، افتاده عقل بینوا
چون برندارد عشق تو، یک لحظه دست از دامنم
گویی که با این حیلهها، تنها رهایت میکنم؟!
هی پلک چشمت میپرد، مکر تو را لو میدهد!
چشمان خود را بستهای، بیداری امّا ای صنم!
نیرنگ تو بیرنگ شد، در پیش چشم جان من
بس کن که من از روی تو، حاشا اگر دل برکنم
ای جان جان صبحدم، بیگانهای با خواب و غم!
من شاد و بیخواب از توام، ای نور چشم روشنم
تنها رهایت کی کنم؟ تو با منی هر صبح و شب
آمیخته با عطر تو، هم جان و هم پیراهنم
از کار و بار و کسب خود، افتاده عقل بینوا
چون برندارد عشق تو، یک لحظه دست از دامنم
- ۱.۵k
- ۱۷ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط