{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

پسرک گفت:« مامان و زهرمار... از وقتی تو اومدی تو این خونه

پسرک گفت:« مامان و زهرمار... از وقتی تو اومدی تو این خونه، مینا کمتر با من بازی میکنه و بیشتر وقتشو با تو میگذرونه. حالا منم میدونم چه بلایی سرت بیارم.»
چند دقیقه بعد در اتاق باز و مینا وارد شد و با دیدن برادرش گریه کنان به هال رفت و گفت:« مامان! مامان! داداش دست و پای عروسک سخنگو رو که تازه برام خریده بودی شکسته.» ...
دیدگاه ها (۱)

ﺭﻭﺑﺎﻩ ﺑﻪ ﮔﺮﮒ ﮔﻔﺖ : ﺩﺭﺱ ﺯﻧﺪﮔﻴﺮﻭ ﻳﺎﺩﻡ ﺑﺪﻩ ﮔﺮﮒ ﮔﻔﺖ : ﺍﺯ ﺑﺎﻻﻯ ﻛﻮ...

نشسته بودم رو نیم‌کتِ پارک، کلاغ‌ها را می‌شمردم تا بیاید. سن...

ﻣﻦ ﻭ ﻫﻤﺴﺮﻡ ﺍﺯ ﻫﻢ ﺧﺴﺘﻪ ﺷﺪﯾﻢ. ﺩﯾﮕﺮ ﺍﺣﺴﺎﺳﯽ بین‌مان ﻧﯿﺴﺖ. ﺗﻘﺮﯾﺒﺎ...

با اینکه رشته‌اش ادبیات بود، هر روز سری به دانشکده تاریخ می‌...

true Love①⑧دست تهیونگ رو گرفته بودم ا/ت: من هنوز باورم نشده ...

پارت سیزدهم"ویو نیلسو"*رفتم داخل عمارت ولی تمام راه فقط به ح...

p12

we s2Part 2مایا: تا در رو بستم چند دقیقه بعد نیک اومد تو**هم...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)chapter:2P.6کانگ وو:لطفا ترکم...

ابلیس

پارت ۶۴

love in the dark⑧⑨چند دقیقه بعدرسیدم و چند نفر اومدن /:شما ح...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط