{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلام دوستان

سلام دوستان
میدونم که همتون میدونید که این چیه!!×
من با این عکس خیلی خاطره دارم و وقتی نگاش میکنم خندم میگیره:
ماه پیش به اتفاق بچه ها رفتیم #کرمانشاه
(مناطق عملیاتی غرب) حدودا چار روز اونجا بودیم تو یه پادگان نظامی
خیلی خوش آب و هوا
وسرسبز
شب که رسیدیم اونجا خیلی گرسنمون بود و مسیر اصفهان کرمانشاهم خیلی خستمون کرده بود...ساعتای 10شب بود که رسیدیم مسئولان عزیز پادگان اعلام کردن که شام خیلی وقته که حاضره و زودتر بریم سمت حسینیه
خلاصه بعد دوسه دقیقه انتظار فهمیدیم که شام ماکارونیه.ینی همه بچه ها یی که از خستگی چشماشون باز نمیشد تا اسم ماکارانی رو شنیدن خواب از چشاشون پرید..اونجا بود که خنده های منو چنتا دوستام بلند شد چون یکی از بچه ها که کنار من نشسته بود همینکه غذاشو گرفت با چنگال زد وسط ظرف ماکارانیشو میخواست همشو یباره بخوره ک...
...این وضعیتی که الان تو عکس میبینید نمایان گشت🤣..بیچاره چقد خورد تو ذوقش..خخخخ
بیچاره اون شب شده بود مایه خنده بچه ها...
یادش بخیر
حیف که زود گذشت..
HA.MA
دیدگاه ها (۴)

رمان

Do I love him, or do I hate him?P:⁸ویو کوک بعد از بوسه دیشب ...

جدایی

فیک تهیونگ مافیایی اص*مات

The White Midnight** — نیمه‌شبِ سپیدPart:2کوک:ای واییی ا.ت:آ...

KIM V

سناریو مایکی{جنگل چشمات}پارت سهیه سال تموم بدون اینکه مایکی ...

ترکشِ عشق (The Arrow’s Remnant)chapter:2P.12ا.ت:اووو ببینش چ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط