تو مال منی
پارت ۴۰
ا.ت : ولی میدونی چیه ....ولش
کوک : چی شده بگو
ا.ت : خب نه ول کن رو نمیشه
کوک : ا.ت اتفاقی افتاده
ا.ت : به جورایی اره
کوک : چیشده
ا.ت : خب ....میدونی.....من.....من...
کوک : بگو دیگه ( یکم بلند )
ا.ت : من دوست دارم
کوک : چی
ا.ت : من دوست دارم
من عاشقت شدم جونگ کوک
ویو کوک
وقتی ا.ت این رو گفت واقعا شک شده بودم و فکم افتاده بود پایین
ا.ت : کوک کوک خوبی
کوک : اره اره خوبم
از زبان راوی
ا.ت دیگه نتونست جلو خودش رو بگیره و زد زیر خنده و شروع کرد به خندیدن و کوک با تعجب بهش نگاه میکرد
کوک : چت شده باز جن زده شدی
ا.ت : هه .... حالا ....جاهامون ....عوض ...شد ....من میخندم ....تو تعجب.....کن ( خندهههه )
ا.ت : جبران حرفی که بهم زدی رو روت پیاده کردم آخ جون
دلم خنک شد ( یه نفس عمیق )
ا.ت : حالا بریم بستنی بخوریم ( لبخند کیوت )
کوک :....
ا.ت : کوک
کوک : واقعا تو الان من رو اسکل کردی با ترفند خودم ( شک )
ا.ت : هنوز در نیومدی ازش
کوک : خیلی خب باشه در اومدم بسه امروز خیلی دیگه دارم مهربونی بهت میکنم واقعا تا الان به این اندازه با یه بچه مهربونم نبودم چه برسه به تو
ا.ت : باشه بابا فهمیدیم سنگ دلی بستنی هم نخواستم
کوک : خب بهتر شد
( کوک ماشین رو روشن کرد و راه افتادن به سمت خونه )
ا.ت : وایی خدا بزنم خفش کنم ویییییی ( تو دلش )
کوک : راحت باش بیا خفم کن ( داره رانندگی میکنه و میگه)
ا.ت : نکنه تو رمال هم هستی خودااااا من با یه دیو هزار سر دارم ازدواج میکنم لطفا بخیر بگذره
کوک : (خنده تو دلی که مثلا زیاد ا.ت هوا برش نداره)
احمق جون یه جوری داری دستات رو به حالت خفه کردن به یه نفر در میاره آدم نابینا هم باشه بینا میشه
ا.ت : من معذرت میخوام آقا اصلا حوصله بحث ندارم یکم میخوابم رسیدیم لطفا لطفا لطفا بیدارم کن مثل این فیلما نکن دختره رو براید استایل بلند میکنه مثل مرد قهرمان میره تو خونه دختره رو میزاره تو تخت و محوش میشه از این کارا نکنی ها ( کیوت )
کوک : ( خنده تو دلی )چرا باید انجام بدم ؟
ا.ت : چون وقتی من رو میزاری بالا و کنارم رو تخت میشینی محو زیبایی این فرشته که کنارت هست میشی و باعث میشه عاشقم بشی منطقی بود ( کیوت )
کوک : ( خنده تو دلش ) باشه حالا تو بخواب
ا.ت : ممنان
از زبان راوی
کوک رانندگی کرد و بعد از ۴۵ دقیقه رسیدن خونه کوک دید ا.ت خوابه و میخواست بیدار نشه چون ساعت یک ربع به دوازده بود و ممکن بود خوابش بهم بریزه اومد براید بغلش کرد و وارد خونه شد همه با تعجب بهش نگاه میکردن که گردنی کج کرد به علامت سلام و احترام و به سمت اتاق ا.ت رفت درش رو باز کرد و داخل رفت ، ا.ت رو روی تخت گذاشت و کنارش نشست و نگاش کرد ا.ت درست میگفت محو زیبایی های فرشته شده بود
ویو کوک
همین جوری به ا.ت نگاه میکردم که یهو ....
ا.ت : ولی میدونی چیه ....ولش
کوک : چی شده بگو
ا.ت : خب نه ول کن رو نمیشه
کوک : ا.ت اتفاقی افتاده
ا.ت : به جورایی اره
کوک : چیشده
ا.ت : خب ....میدونی.....من.....من...
کوک : بگو دیگه ( یکم بلند )
ا.ت : من دوست دارم
کوک : چی
ا.ت : من دوست دارم
من عاشقت شدم جونگ کوک
ویو کوک
وقتی ا.ت این رو گفت واقعا شک شده بودم و فکم افتاده بود پایین
ا.ت : کوک کوک خوبی
کوک : اره اره خوبم
از زبان راوی
ا.ت دیگه نتونست جلو خودش رو بگیره و زد زیر خنده و شروع کرد به خندیدن و کوک با تعجب بهش نگاه میکرد
کوک : چت شده باز جن زده شدی
ا.ت : هه .... حالا ....جاهامون ....عوض ...شد ....من میخندم ....تو تعجب.....کن ( خندهههه )
ا.ت : جبران حرفی که بهم زدی رو روت پیاده کردم آخ جون
دلم خنک شد ( یه نفس عمیق )
ا.ت : حالا بریم بستنی بخوریم ( لبخند کیوت )
کوک :....
ا.ت : کوک
کوک : واقعا تو الان من رو اسکل کردی با ترفند خودم ( شک )
ا.ت : هنوز در نیومدی ازش
کوک : خیلی خب باشه در اومدم بسه امروز خیلی دیگه دارم مهربونی بهت میکنم واقعا تا الان به این اندازه با یه بچه مهربونم نبودم چه برسه به تو
ا.ت : باشه بابا فهمیدیم سنگ دلی بستنی هم نخواستم
کوک : خب بهتر شد
( کوک ماشین رو روشن کرد و راه افتادن به سمت خونه )
ا.ت : وایی خدا بزنم خفش کنم ویییییی ( تو دلش )
کوک : راحت باش بیا خفم کن ( داره رانندگی میکنه و میگه)
ا.ت : نکنه تو رمال هم هستی خودااااا من با یه دیو هزار سر دارم ازدواج میکنم لطفا بخیر بگذره
کوک : (خنده تو دلی که مثلا زیاد ا.ت هوا برش نداره)
احمق جون یه جوری داری دستات رو به حالت خفه کردن به یه نفر در میاره آدم نابینا هم باشه بینا میشه
ا.ت : من معذرت میخوام آقا اصلا حوصله بحث ندارم یکم میخوابم رسیدیم لطفا لطفا لطفا بیدارم کن مثل این فیلما نکن دختره رو براید استایل بلند میکنه مثل مرد قهرمان میره تو خونه دختره رو میزاره تو تخت و محوش میشه از این کارا نکنی ها ( کیوت )
کوک : ( خنده تو دلی )چرا باید انجام بدم ؟
ا.ت : چون وقتی من رو میزاری بالا و کنارم رو تخت میشینی محو زیبایی این فرشته که کنارت هست میشی و باعث میشه عاشقم بشی منطقی بود ( کیوت )
کوک : ( خنده تو دلش ) باشه حالا تو بخواب
ا.ت : ممنان
از زبان راوی
کوک رانندگی کرد و بعد از ۴۵ دقیقه رسیدن خونه کوک دید ا.ت خوابه و میخواست بیدار نشه چون ساعت یک ربع به دوازده بود و ممکن بود خوابش بهم بریزه اومد براید بغلش کرد و وارد خونه شد همه با تعجب بهش نگاه میکردن که گردنی کج کرد به علامت سلام و احترام و به سمت اتاق ا.ت رفت درش رو باز کرد و داخل رفت ، ا.ت رو روی تخت گذاشت و کنارش نشست و نگاش کرد ا.ت درست میگفت محو زیبایی های فرشته شده بود
ویو کوک
همین جوری به ا.ت نگاه میکردم که یهو ....
- ۴۶.۸k
- ۲۹ دی ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط