پارت سوم
پارت سوم
بابا:به جای درس خوندن نشسته نقاشی کشیده!
جیوو نگاه عصبیشو به سئون دوخت و گفت:
-مگه من به تو نگفتم چیزی به مامان بابا نگو؟؟؟ تو هم باید همه کارای هوسوکو مثه کلاغ خبرچین به مامان بابا گزارش کنی؟...اصن می دونین کجا رفته؟
بابا:برام مهم نیست
-یعنی چی که مهم نیست بابا؟؟؟ اون پسرته! اصن به درک خودم می رم دنبالش
جیوو تا درو باز کرد چشمش به مامور پلیس خورد
+روز بخیر....منزل آقای جانگ؟
بابا:سلام جناب سروان....بله درست اومدید
+ما جسد پسرتونو پیدا کردیم...توی سردخونه اس بیایید تحویلش بگیرید
همه ی اعضای خانواده برای لحظه ای شوکه شدن
جسد؟؟؟ یعنی هوسوک مرده بود؟
-صبر کنید! امکان نداره اون کسی که پیدا کردین برادرِ من باشه!
+بیایید سردخونه خودتون میبینین مامورای دیگه هم اطلاعات بیشتری بهتون میدن
پدر هوسوک توجهی به موقعیت نکرد و رفت سر میز شامش
-بابا! باید بریم سردخونه!
بابا:برام مهم نیست
-یعنی چی؟؟ مامان حداقل تو بیا
مامان:منم برام مهم نیست
-به درک اصن خودم میرم بیچاره هوسوک تا الان نپوسیده تو این خونه خوبه!
سوار ماشینش شد و به طرف سردخونه رفت
*
+خانوم جانگ از این طرف
جیوو با استرس پشت سر پزشک قانونی حرکت میکرد
دعا می کرد اون جسدی که پیدا کردن هوسوک نباشه!
حاضر بود همه جارو دنبالش بگرده اما هوسوکو تو اون وضعیت نبینه
+اینجاست خانوم
کشوی یخچالی رو کشید بیرون و پارچه ی سفید رو از روی جسد برداشت
جیوو با دیدن چشمای بسته و صورت رنگ پریده ی هوسوک اشک توی چشماش جمع شد
همه جارو تار میدید و سرش گیج می رفت
یهو خورد زمین
+خانوم! حالتون خوبه؟؟
-امکان نداره.....اون داداشه من نیست....نه!
جیوو دستاشو جلوی صورتش گذاشت و زد زیر گریه
+می خوایید حالتون بهتر شد بهتون بگم چه اتفاقی افتاده
-من گوش میدم...شما بگین
+راستش برادرتون حدود ساعتای ۶ بعدازظهر خودشو از طبقه ۲۶ ام یه هتل انداخته پائین ما هم پیداش کردیم
-هوسوکه بیچاره...اون فقط ۲۳ سالش بود!
+من متاسفم خانوم....
*
جیوو با عصبانیت در خونه رو باز کرد
اونقدری عصبانی بود که قدرت کشتن پدر و مادرش رو داشت
جیونگ:چیشد جیوو؟ اون جسد هوسوک بود یا نه؟
-نمی بخشمتون.....شماها باعث این اتفاقین*به پدر و مادرش اشاره می کنه*
جیونگ و سئون که از این جمله فهمیدن اون جسد هوسوک بوده سرشونو به زیر گرفتن و سعی کردن جلوی اشکشونو بگیرن
هوسوک تنها کسی بود که تو اون خونه می خندید و به همه امید می داد
حالا چجوری سئون و دخترا مرگ برادرشونو قبول می کردن؟
بچم هوسوک(":
بابا:به جای درس خوندن نشسته نقاشی کشیده!
جیوو نگاه عصبیشو به سئون دوخت و گفت:
-مگه من به تو نگفتم چیزی به مامان بابا نگو؟؟؟ تو هم باید همه کارای هوسوکو مثه کلاغ خبرچین به مامان بابا گزارش کنی؟...اصن می دونین کجا رفته؟
بابا:برام مهم نیست
-یعنی چی که مهم نیست بابا؟؟؟ اون پسرته! اصن به درک خودم می رم دنبالش
جیوو تا درو باز کرد چشمش به مامور پلیس خورد
+روز بخیر....منزل آقای جانگ؟
بابا:سلام جناب سروان....بله درست اومدید
+ما جسد پسرتونو پیدا کردیم...توی سردخونه اس بیایید تحویلش بگیرید
همه ی اعضای خانواده برای لحظه ای شوکه شدن
جسد؟؟؟ یعنی هوسوک مرده بود؟
-صبر کنید! امکان نداره اون کسی که پیدا کردین برادرِ من باشه!
+بیایید سردخونه خودتون میبینین مامورای دیگه هم اطلاعات بیشتری بهتون میدن
پدر هوسوک توجهی به موقعیت نکرد و رفت سر میز شامش
-بابا! باید بریم سردخونه!
بابا:برام مهم نیست
-یعنی چی؟؟ مامان حداقل تو بیا
مامان:منم برام مهم نیست
-به درک اصن خودم میرم بیچاره هوسوک تا الان نپوسیده تو این خونه خوبه!
سوار ماشینش شد و به طرف سردخونه رفت
*
+خانوم جانگ از این طرف
جیوو با استرس پشت سر پزشک قانونی حرکت میکرد
دعا می کرد اون جسدی که پیدا کردن هوسوک نباشه!
حاضر بود همه جارو دنبالش بگرده اما هوسوکو تو اون وضعیت نبینه
+اینجاست خانوم
کشوی یخچالی رو کشید بیرون و پارچه ی سفید رو از روی جسد برداشت
جیوو با دیدن چشمای بسته و صورت رنگ پریده ی هوسوک اشک توی چشماش جمع شد
همه جارو تار میدید و سرش گیج می رفت
یهو خورد زمین
+خانوم! حالتون خوبه؟؟
-امکان نداره.....اون داداشه من نیست....نه!
جیوو دستاشو جلوی صورتش گذاشت و زد زیر گریه
+می خوایید حالتون بهتر شد بهتون بگم چه اتفاقی افتاده
-من گوش میدم...شما بگین
+راستش برادرتون حدود ساعتای ۶ بعدازظهر خودشو از طبقه ۲۶ ام یه هتل انداخته پائین ما هم پیداش کردیم
-هوسوکه بیچاره...اون فقط ۲۳ سالش بود!
+من متاسفم خانوم....
*
جیوو با عصبانیت در خونه رو باز کرد
اونقدری عصبانی بود که قدرت کشتن پدر و مادرش رو داشت
جیونگ:چیشد جیوو؟ اون جسد هوسوک بود یا نه؟
-نمی بخشمتون.....شماها باعث این اتفاقین*به پدر و مادرش اشاره می کنه*
جیونگ و سئون که از این جمله فهمیدن اون جسد هوسوک بوده سرشونو به زیر گرفتن و سعی کردن جلوی اشکشونو بگیرن
هوسوک تنها کسی بود که تو اون خونه می خندید و به همه امید می داد
حالا چجوری سئون و دخترا مرگ برادرشونو قبول می کردن؟
بچم هوسوک(":
- ۳۸.۹k
- ۲۹ اسفند ۱۴۰۱
دیدگاه ها (۲۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط