{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#داستان_شب...

#داستان_شب...



آسیابانی پیر در دهی دور افتاده زندگی می کرد .
هرکسی گندمی را نزد او برای آردکردن می برد، علاوه بر دستمزد، پیمانه ای از آن را برای خود برمی داشت ، مردم ده بااینکه دزدی آشکار وی را می دیدند ، چون در آن حوالی آسیاب دیگری نبود چاره ای نداشتند وفقط نفرینش می کردند.
پس از چندسال آسیابان پیر مُرد و آسیاب به پسرانش رسید.شبی پیرمرد به خواب پسران آمد و گفت: چاره ای بیاندیشید که به سبب دزدی گندم های مردم از نفرین آنها در عذابم...
پسران هریک راه کار ارائه نمود. پسرکوچکتر پیشنهاد داد زین پس با مردم منصفانه رفتار کرده وتنها دستمزد می گیریم ؛ پسر بزرگتر گفت : اگر ما چنین کنیم ، مردم چون انصاف مارا ببینند پدر را بیشتر لعن کنند که او بی انصاف بود. " بهتر است هرکسی گندم برای آسیاب آورد دو پیمانه از او برداریم. با اینکار مردم به پدر درود می فرستند و می گویند، خدا آسیابان پیر را بیامرزد او با انصاف تر از پسرانش بود."
چنین کردند و همان شد که پسر بزرگتر گفته بود.
مردم پدر ایشان را دعا کرده و پدر از عذاب نجات یافت و این وصیت گهر بار نسل به نسل میان نوادگان آسیابان منتقل شد و به نسل مسئولین ما رسید!😒
دیدگاه ها (۵)

#فال_روزانه... #فال_حافظ...فال امروز شما شنبه 7 اردیبهشت 98ف...

#فال_روزانه... #فال_حافظ...فال امروز شما شنبه 7 اردیبهشت 98د...

#بدانیم....بیماری سیفلیس در کشورهای مختلف با نام های مختلفی ...

#معماهای_باستانی.....🔺 وحشت خفته در اعماق اقیانوس!برای قرن ه...

⁨عجب محرمی شد امسال…🥲🖤⁩سند آشکار مظلومیت!دادگستری استان هرمز...

با خارها راهش را میبندم : شباهت دراویش گنابادی و بهائیت

سفیر کبیر Grand Ambassador

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط