{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

***فصل دوازدهم***

***فصل دوازدهم***
ماجرا از این قرار بود که یه عصر روز زمستونی من و دخترخاله م به ارایشگاه رفته بودیم ... و چون ارایشگاه خیلی شلوغ بود تا شب اونجا گرفتار شدیم و ساعت 9 شب با عجله داشتیم به سمت خونه می رفتیم... ارایشگاه نزدیک به خونه عمه شهلا بود . ما کلا با خانواده پدری ارتباط نداشتیم و فقط تو عروسی و عزا اونها رو می دیدیم مخصوصا خانواده عمه شهلا که پدرم به شدت با رفتارهای عمه و نحوه تربیت دختراش مخالف بود .. عمه سه تا دختر داشت و یکی از دیگری بی بند و بارتر !!! زهرا که دختر وسطی عمه و دوماه از من کوچکتر بود همیشه با من رقابت داشت و وقتی تعریف های دیگران رو درباره من می شنید شدیدا به من حسادت می کرد محمد هم توی رفت و امدهاش به خونه ما و صحبت هایی که رد و بدل میشد کاملا متوجه این موضوع شده بود ... نمی دونم قصدش جلب توجه بود یا انتقام !!! ولی بلافاصله بعد از ماجراهای تعهد که یه مدت محمد دور و بر من افتابی نمیشد... با خانواده عمه شهلا ارتباط برقرار کرد و مدتی بود که هرشب به خونه اونها میرفت و عمه در تماس های تلفنی ش با خوشحالی این مطلب رو بیان می کرد ... مامانم هم خوشحال بود که محمد سرگرمی جدید پیدا کرده!!! اون شب من و دخترخاله م همچنان که با عجله قدم برمی داشتیم دونفر رو دیدیم که دست تو دست هم با یه کیسه نان به سمت ما می امدن وقتی باهم رو در رو شدیم برای چند لحظه نفسم حبس شد !! خودش بود !!!! اقای محمد عاشق و مجنون !!! دست در دست زهرا خانوم !! اون موقع شب !!! زهرا با یه لبخند پیروزمندانه و محمد که شوکه شده بود با سری که پایین انداخت از کنار ما رد شدن .. این ماجرا باعث شد که من از محمد و عشق دروغش متنفر شدم و به حرف پدرم رسیدم که می گفت اینها فقط هوس نوجوانی هست !!! من اون ماجرا رو برای هیچ کس نگفتم اما چند روز بعد عمه تماس گرفت و با هزار ناز و ادا ماجرای خواستگاری محمد از زهرا رو گفت و البته اینم اضافه کرد که یه مدت محمد میرفته در مدرسه زهرا و شبی که اومده خواستگاری شوهر عمه جعبه شیرینی که تقدیمی محمد بوده رو پرت کرده توی سطل و از خونه بیرونش کرده و گفته آبشارو بهت ندادن حالا اومدی دنبال دخترمن!!!

درسته که محمد با اونها قطع ارتباط کرد و دوباره تو مسیر من قرار گرفت ولی من هرگز اون صحنه رو فراموش نکردم ...*********** 
اول قرار بود به کسی نگیم که من کدوم شهر دانشگاه قبول شدم ولی چون بندر شهر بزرگی بود و خوابگاه و دانشگاه من در یک محیط امن و محافظت شده بود و از طرفی خانواده م میدونستن که من اهل بیرون رفتن و خیابون گردی نیستم پس دیگه بابت من خیالشون راحت بود و از طرفی به این نتیجه رسیدیم که پنهان کاری در این زمینه ممکنه باعث سوتفاهم برای افکار مریض بشه و همینطور به محمد این حس رو القا کنهکه ما از اون و مزاحمت هاش می ترسیم .. بنابراین پدرم گفت دلیلی برای پنهان کاری نیست. محمد هم بدبخت تر از اونیه که بتونه تا بندر بره.. اون با مادر بیمار و پدربزرگ و مادربزرگ پیرش زندگی می کرد و نمی تونست اونها رو تنها بزاره. ضمن این که محمد در این سالها روی درس هاش تمرکز نداشت و هنوز موفق به قبولی در دانشگاه نشده بود 
حالا من وارد دانشگاه شده بودم ... محیط جدید و دوستان تازه و احساس استقلال کامل برای اولین بار !!! طبق معمول من بر خلاف خیلی از دخترها که یک ماه اول رو با اشک و اه و دلتنگی برای خانواده سپری می کردن بسیار با روحیه و شاد و پر انرژی ظاهر شدم... و به بقیه هم این انرژی رو منتقل می کردم و کم کم همه ما به شرایط خوابگاه عادت کردیم .. مسلما منم گاهی دلتنگ و ناراحت میشدم اما بازهم به جای گریه و زاری با شنیدن موزیک خودمو اروم می کردم ... کم کم سرمون به درس و دانشگاه گرم شد و متاسفانه درباره مدیرگروه اموزشی رشته ما حرف و حدیث هایی در دانشگاه می شنیدیم.. این استاد یک درس رو هم با ما داشت. این اقا متاهل و بچه دار بود ولی علاوه بر رشوه خوار بودن با چندتا از دخترهای دانشگاه هم رابطه داشت.. و این ما رو برای اخر ترم نگران میکرد ..
دیدگاه ها (۱)

****فصل13***اواسط ترم بود و همه ما بعد از دوماه به خونه رفتی...

****فصل 14****بعد از کلاسام اومدم خوابگاه ... تازه فرصت کردم...

***فصل یازدهم ***چندتا از کارای محمد که اونو از چشم من انداخ...

***فصل دهم*** اون روز رسید و من تنها بودم تلفن زنگ خورد و چه...

┄┉✿┉┄ ⇠ 🐰 اوه! مامان و بابا، ممنونم که منو به دنیا آوردید......

dark life = 26

~🐰: اوه! مامان و بابا، ممنونم که منو به دنیا آوردید...به لطف...

~🐰: اوه! مامان و بابا، ممنونم که منو به دنیا آوردید...به لطف...

dark life =32یک هفته از اون شب کابوس‌وار گذشته بود. یک هفته ...

بنزین ۱۰ تومنی کم کم اثراتش رو نشون میده و یه وانتی این حرکت...

پارت: 17 (بخش1) **زاویه دید: زین**فضای اتاقِ کارِ پدرم همیشه...

اما این پاسخ برای محمد پایان ماجرا نبود. سال گذشته، زمانی که...

— می‌بینی چقدر با دقت همه‌چیز رو پیش می‌بره؟ ✍️ — لورا با رو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط