****فصل13***
****فصل13***
اواسط ترم بود و همه ما بعد از دوماه به خونه رفتیم تا یک تعطیلات کوتاه داشته باشیم ... مادربزرگم به مناسبت بازگشت سه تا از نوه ها که در شهرهای مختلف کشور مشغول به تحصیل بودیم یعنی من و احسان و مهشید مهمانی گرفت و همه دایی ها و خاله ها رو دعوت کرد .. مهشید دختر دایی من و دو ماه بزرگتر از من بود و احسان هم پسر خاله من و یک هفته اختلاف سنی داشتیم . توی فامیل مادری برخلاف فامیل پدری صمیمیت موج میزد و همه بچه ها لااقل یکی دوتا همسن داشتن و گروه های مختلف سنی رو تشکیل می دادیم... شب مهمانی طبق معمول من و مهشید و احسان گوشه ای خلوت کرده بودیم و از دانشگاه و خوابگاه برای هم می گفتیم که در این بین من اشاره ای به خصوصیات استادم داشتم و با اونها دردودل کردم و از نگرانی هام گفتم .. مهشید به من دلداری داد و گفت تلاشتو بکن و بقیه ش رو بسپار به خدا .. همون موقع پسر دایی کوچکم وارد شد.. صادق با خوشحالی دستاشو بهم کوبید و گفت: توجه توجه پیام های خطوط اعتباری رایگان شده فقط کافیه درگاه پیام رو تغییر بدید و ماهم رمزی که صادق گفت رو وارد کردیم و در کمال تعجب دیدیم که واقعیت داره و هزینه اس ام اس که اون موقع خیلی کاربردی بود و استفاده داشت رایگان بود .... اون شب در یک ساعتی که از مهمونی مانده بود هرکدوم از ما تعداد زیادی پیام رد و بدل کردیم ... احسان و صادق برای ما جک های بامزه می فرستادن و همه از خنده ریسه می رفتیم .. از فردای اون روز ارسال انواع پیام ادامه داشت ... روزها گذشتن و من با خیال راحت از این که در تعطیلات نه از محمد خبری بود و نه از مزاحمت هاش به بندر برگشتم و با اسودگی خاطر شروع به خواندن درس های عقب افتاده کردم.
حالا یک ماهی میشد که احسان و مهشید مدام برای من پیام ارسال می کردن و گاهی جواب می گرفتن... یک شب پیامی از احسان دریافت کردم با این مضمون: سلام ابشار خوبی؟؟ چه خبر از استادتون ؟؟ امتحانات کی شروع میشه...
منم جواب دادم سلام مهران کم بود توهم به جمع جوجه غیرتی ها پیوستی ؟؟ استادمون خوبه سلام داره! امتحانات از دو هفته اینده شروع میشه.
کم کم سر بحث رو باز کرد و سوالاتی درباره شرایط خوابگاه پرسید ... منم خلاصه و کوتاه جواب می دادم .. اخرش خسته شدم و در جواب یکی از پیام ها نوشتم . احسان من خسته ام فردا کلاس دارم .اگه سوالات تموم شده بخوابم. در جوابم نوشت: فقط یه سوال .. اگه یه پسر دختری رو دوس داشته باشه چطور باید بهش بگه .... از سوالش تعجب کردم احسان ادم بی ادبی نبود . در جواب نوشتم چرا از من می پرسی ؟
نوشت: از کی بپرسم من با تو راحتم .
- بستگی به روحیه طرفت داره .. با خانواده ت مطرح کن ..
-نمیشه الان خیلی برای من زوده من فقط میخوام خودش بدونه که منتظرم باشه و البته نظرشم بدونم
- حالا کی هست
-اشناست ؟؟ نکنه مهشیده
-زهرمار مهشید از من بزرگتره نه یکی دیگه ست...
ناخوداگاه یاد فریبا افتادم دختر دایی من و احسان که می دونستم علاقه شدیدی هم به احسان داره .. پیش خودم گفتم خداروشکر دل احسان هم با اونه .. براش نوشتم
-فهمیدم کیه بگیر بخواب جواب اونم مثبته خیالت راحت منتظرت می مونه ..
- اوه... واقعا ؟؟؟ تو از کجا فهمیدی کیه...
-چون اونم از تو خوشش میاد و بارها اینو به من گفته
- اگه راست میگی اول اسمش چیه؟؟
-بگیر بخواب خدا شفات بده بازیت گرفته ؟ *ف* دیگه!
شبخوش
-نه بابا فریبا که بچه ست .. الان بهت میگم کیه ...
چند ثانیه منتظر موندم ...
-اون خانومی که دل منو برده و خودشم خبر نداره رو میخوای ببینی؟؟ بلند شو برو جلوی آینه !! سلیقه م چطوره ؟؟؟
******** تا سه روز هر چی زنگ زد و پیام غلط کردم فرستاد جوابشو ندادم .. از تنها کسی که توقع نداشتم احسان بود .. اگه محمد رو اوایل به درخواست بابا برادر خودم می دونستم ولی احسان واقعا برای من مثل یه داداش بود علاوه بر این که همسن بودیم و از بچگی برای من نقش حمایتگر و دوست صمیمی داشت
بعد از سه روز که دیگه از دست پیام ها و تماس های احسان عاصی شده بودم... بلاخره گوشی رو جواب دادم تا اون روز هیچوقت عصبانیتش رو ندیده بودم صداش خشک و بی روح بود تا صدای منو شنید داد کشید : معلومه کجایی مردم از نگرانی .. چرا گوشیتو جواب نمی دی .. غلط کردم اصلا باهات شوخی کردم ... بهش گفتم احسان یه قول بهم بده دیگه هیچوقت حرفشو نزنی تو برای من مثل مهران هستی . اینو هیچوقت یادت نره... اروم تر شده بود و گفت خدایا باورم نمیشه عاشقی جرم باشه!!! گفتم جوابتو گرفتی دیگه حرف نباشه... لطف کن دیگه نه پیامک بزن نه تماس بگیر تا الان رو یه حساب دیگه جوابتو میدادم ولی از الان دیگه نمی تونم..
صدای گرفته شو دوباره بالا برد : همه اینها به خاطر اون پسره محمد هست اره؟؟ یادمه چندسال پیش شبی که برای اولین بار بچه قرتی رو با خودتون اورده
اواسط ترم بود و همه ما بعد از دوماه به خونه رفتیم تا یک تعطیلات کوتاه داشته باشیم ... مادربزرگم به مناسبت بازگشت سه تا از نوه ها که در شهرهای مختلف کشور مشغول به تحصیل بودیم یعنی من و احسان و مهشید مهمانی گرفت و همه دایی ها و خاله ها رو دعوت کرد .. مهشید دختر دایی من و دو ماه بزرگتر از من بود و احسان هم پسر خاله من و یک هفته اختلاف سنی داشتیم . توی فامیل مادری برخلاف فامیل پدری صمیمیت موج میزد و همه بچه ها لااقل یکی دوتا همسن داشتن و گروه های مختلف سنی رو تشکیل می دادیم... شب مهمانی طبق معمول من و مهشید و احسان گوشه ای خلوت کرده بودیم و از دانشگاه و خوابگاه برای هم می گفتیم که در این بین من اشاره ای به خصوصیات استادم داشتم و با اونها دردودل کردم و از نگرانی هام گفتم .. مهشید به من دلداری داد و گفت تلاشتو بکن و بقیه ش رو بسپار به خدا .. همون موقع پسر دایی کوچکم وارد شد.. صادق با خوشحالی دستاشو بهم کوبید و گفت: توجه توجه پیام های خطوط اعتباری رایگان شده فقط کافیه درگاه پیام رو تغییر بدید و ماهم رمزی که صادق گفت رو وارد کردیم و در کمال تعجب دیدیم که واقعیت داره و هزینه اس ام اس که اون موقع خیلی کاربردی بود و استفاده داشت رایگان بود .... اون شب در یک ساعتی که از مهمونی مانده بود هرکدوم از ما تعداد زیادی پیام رد و بدل کردیم ... احسان و صادق برای ما جک های بامزه می فرستادن و همه از خنده ریسه می رفتیم .. از فردای اون روز ارسال انواع پیام ادامه داشت ... روزها گذشتن و من با خیال راحت از این که در تعطیلات نه از محمد خبری بود و نه از مزاحمت هاش به بندر برگشتم و با اسودگی خاطر شروع به خواندن درس های عقب افتاده کردم.
حالا یک ماهی میشد که احسان و مهشید مدام برای من پیام ارسال می کردن و گاهی جواب می گرفتن... یک شب پیامی از احسان دریافت کردم با این مضمون: سلام ابشار خوبی؟؟ چه خبر از استادتون ؟؟ امتحانات کی شروع میشه...
منم جواب دادم سلام مهران کم بود توهم به جمع جوجه غیرتی ها پیوستی ؟؟ استادمون خوبه سلام داره! امتحانات از دو هفته اینده شروع میشه.
کم کم سر بحث رو باز کرد و سوالاتی درباره شرایط خوابگاه پرسید ... منم خلاصه و کوتاه جواب می دادم .. اخرش خسته شدم و در جواب یکی از پیام ها نوشتم . احسان من خسته ام فردا کلاس دارم .اگه سوالات تموم شده بخوابم. در جوابم نوشت: فقط یه سوال .. اگه یه پسر دختری رو دوس داشته باشه چطور باید بهش بگه .... از سوالش تعجب کردم احسان ادم بی ادبی نبود . در جواب نوشتم چرا از من می پرسی ؟
نوشت: از کی بپرسم من با تو راحتم .
- بستگی به روحیه طرفت داره .. با خانواده ت مطرح کن ..
-نمیشه الان خیلی برای من زوده من فقط میخوام خودش بدونه که منتظرم باشه و البته نظرشم بدونم
- حالا کی هست
-اشناست ؟؟ نکنه مهشیده
-زهرمار مهشید از من بزرگتره نه یکی دیگه ست...
ناخوداگاه یاد فریبا افتادم دختر دایی من و احسان که می دونستم علاقه شدیدی هم به احسان داره .. پیش خودم گفتم خداروشکر دل احسان هم با اونه .. براش نوشتم
-فهمیدم کیه بگیر بخواب جواب اونم مثبته خیالت راحت منتظرت می مونه ..
- اوه... واقعا ؟؟؟ تو از کجا فهمیدی کیه...
-چون اونم از تو خوشش میاد و بارها اینو به من گفته
- اگه راست میگی اول اسمش چیه؟؟
-بگیر بخواب خدا شفات بده بازیت گرفته ؟ *ف* دیگه!
شبخوش
-نه بابا فریبا که بچه ست .. الان بهت میگم کیه ...
چند ثانیه منتظر موندم ...
-اون خانومی که دل منو برده و خودشم خبر نداره رو میخوای ببینی؟؟ بلند شو برو جلوی آینه !! سلیقه م چطوره ؟؟؟
******** تا سه روز هر چی زنگ زد و پیام غلط کردم فرستاد جوابشو ندادم .. از تنها کسی که توقع نداشتم احسان بود .. اگه محمد رو اوایل به درخواست بابا برادر خودم می دونستم ولی احسان واقعا برای من مثل یه داداش بود علاوه بر این که همسن بودیم و از بچگی برای من نقش حمایتگر و دوست صمیمی داشت
بعد از سه روز که دیگه از دست پیام ها و تماس های احسان عاصی شده بودم... بلاخره گوشی رو جواب دادم تا اون روز هیچوقت عصبانیتش رو ندیده بودم صداش خشک و بی روح بود تا صدای منو شنید داد کشید : معلومه کجایی مردم از نگرانی .. چرا گوشیتو جواب نمی دی .. غلط کردم اصلا باهات شوخی کردم ... بهش گفتم احسان یه قول بهم بده دیگه هیچوقت حرفشو نزنی تو برای من مثل مهران هستی . اینو هیچوقت یادت نره... اروم تر شده بود و گفت خدایا باورم نمیشه عاشقی جرم باشه!!! گفتم جوابتو گرفتی دیگه حرف نباشه... لطف کن دیگه نه پیامک بزن نه تماس بگیر تا الان رو یه حساب دیگه جوابتو میدادم ولی از الان دیگه نمی تونم..
صدای گرفته شو دوباره بالا برد : همه اینها به خاطر اون پسره محمد هست اره؟؟ یادمه چندسال پیش شبی که برای اولین بار بچه قرتی رو با خودتون اورده
- ۳۵.۷k
- ۱۹ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط