***فصل دهم***
***فصل دهم***
اون روز رسید و من تنها بودم تلفن زنگ خورد و چهارتا صفر افتاد .. خودش بود باید تکلیفشو مشخص می کردم بدون ترس و خجالت ... گوشی رو برداشتم و گفتم بله ؟؟؟ بعد از سه سال سکوت و فحش شنیدن از طرف مهران بلاخره صداش دراومد با یه ذوق عجیبی گفت ... باورم ننیشه خودتی ابشار ؟؟ سلام منم حسن.. سرد و بی روح گفتم بله میشناسم کاری داشتی ؟؟؟ با همون لهجه غلیظش گفت چرا بهم جواب رد دادی ... می دونی چند ساله عاشقتم ؟؟ تو اصلا میدونی عشق یعنی چی ؟؟ با عصبانیت و بغض گفتم : من اسم چند سال مزاحمت رو عشق نمی ذارم ... داد کشید و گفت مراقب حرف زدنت باش از وقتی هشت سالت بوده همیشه چشمم دنبالت بود.. تو عروسی ها وقتی می رقصیدی دلم میخواست همه کور بشن و تو فقط برای من برقصی .. یه بار تو یه تفریح خانوادگی که رفته بودیم امامزاده سه ساعت پشت یه درخت ایستادم و بازی کردن تو با ماریا رو نگاه کردم خودتم نمی دونی چقدر برام شیرین و دوست داشتنی هستی ... اخرین تفریح که باهم رفتیم برای تو و ماریا و مهران بستنی خریدم ازم تشکر کردی و گفتی انشالله تو عروسیت برقصیم و من زیر لب جواب دادم شاید نتونی زیاد برقصی چون تو عروس منی ! ولی تو و ماریا اینقدر سرخوش بودین که اصلا صدای منو نشنیدین ... اصلا میدونی چیه ؟؟ چشمای تو پسر کشه *** و صدای گریه ش بلند شد .!!!
چقدر از پسرهایی که با حرفاشون میخواستن دلمو به دست بیارن متنفر شده بودم ... با یه صدای گرفته فقط گفتم متاسفم جوابم منفیه ... داد وحشتناکی گفت تو غلط میکنی.... تو ... میخوری ..***
این دیگه چقدر پررو بود صدای فریادم بلند شد و گفتم پسره گستاخ خوبه که از الان داری خودتو نشون میدی حالم از تو و هرچی عشقه بهم میخوره برو گمشو... یهو مهران از در وارد شد و معلوم بود جمله های اخرمو شنیده چون به سمت گوشی خیز برداشت و هرچی از دهنش دراومد نثار حسن کرد و گوشی رو کوبید روی میز .. منم از ترسم ساکت شده بودم گفت به چه حقی باهاش حرف زدی گفتم مامان بهم اجازه داده بود .. منم حرف بدی نزدن جواب منفی دادم .. گریه م گرفته بود و رفتم توی اتاقم.. و بعد از اون روز دیگه حسن به خونه ما تلفن نزد .
. اخر تابستون جواب کنکور اومد و من قبول شده بودم ... از عمد تمام شهرهای راه دور رو انتخاب کرده بودم تا از شر محمد خلاص بشم و اتفاقا توی شهر دور که اولویت دومم بود قبول شده بودم و این بهترین اتفاق زندگی من بعد از چند سال سختی بود ... پدرم که همیشه با فامیل خودش دخترها رو پانزده ساله شوهر میدادن مخالف بود حالا من رو باعث سرافرازی خودش می دونست و جشن ورود به دانشگاه برام گرفت و به همسایه ها و همه فک و فامیل شام مفصل داد و دوستای مهران ارگ اوردن و خواننده هم تا دلت بخواد داشتیم و یه جشن به یاد موندنی برگزار شد ... بعد از جشن با پدرم به بندر رفتیم و مراحل ثبت نام انجام شد و یک هفته بعد با کلی وسایل تازه که همه رو من و مامان با شوق و ذوق تهیه کرده بودیم به بندر رفتیم و من در خوابگاه ساکن شدم... این شد اغاز ماجراهای تازه زندگی من...
اون روز رسید و من تنها بودم تلفن زنگ خورد و چهارتا صفر افتاد .. خودش بود باید تکلیفشو مشخص می کردم بدون ترس و خجالت ... گوشی رو برداشتم و گفتم بله ؟؟؟ بعد از سه سال سکوت و فحش شنیدن از طرف مهران بلاخره صداش دراومد با یه ذوق عجیبی گفت ... باورم ننیشه خودتی ابشار ؟؟ سلام منم حسن.. سرد و بی روح گفتم بله میشناسم کاری داشتی ؟؟؟ با همون لهجه غلیظش گفت چرا بهم جواب رد دادی ... می دونی چند ساله عاشقتم ؟؟ تو اصلا میدونی عشق یعنی چی ؟؟ با عصبانیت و بغض گفتم : من اسم چند سال مزاحمت رو عشق نمی ذارم ... داد کشید و گفت مراقب حرف زدنت باش از وقتی هشت سالت بوده همیشه چشمم دنبالت بود.. تو عروسی ها وقتی می رقصیدی دلم میخواست همه کور بشن و تو فقط برای من برقصی .. یه بار تو یه تفریح خانوادگی که رفته بودیم امامزاده سه ساعت پشت یه درخت ایستادم و بازی کردن تو با ماریا رو نگاه کردم خودتم نمی دونی چقدر برام شیرین و دوست داشتنی هستی ... اخرین تفریح که باهم رفتیم برای تو و ماریا و مهران بستنی خریدم ازم تشکر کردی و گفتی انشالله تو عروسیت برقصیم و من زیر لب جواب دادم شاید نتونی زیاد برقصی چون تو عروس منی ! ولی تو و ماریا اینقدر سرخوش بودین که اصلا صدای منو نشنیدین ... اصلا میدونی چیه ؟؟ چشمای تو پسر کشه *** و صدای گریه ش بلند شد .!!!
چقدر از پسرهایی که با حرفاشون میخواستن دلمو به دست بیارن متنفر شده بودم ... با یه صدای گرفته فقط گفتم متاسفم جوابم منفیه ... داد وحشتناکی گفت تو غلط میکنی.... تو ... میخوری ..***
این دیگه چقدر پررو بود صدای فریادم بلند شد و گفتم پسره گستاخ خوبه که از الان داری خودتو نشون میدی حالم از تو و هرچی عشقه بهم میخوره برو گمشو... یهو مهران از در وارد شد و معلوم بود جمله های اخرمو شنیده چون به سمت گوشی خیز برداشت و هرچی از دهنش دراومد نثار حسن کرد و گوشی رو کوبید روی میز .. منم از ترسم ساکت شده بودم گفت به چه حقی باهاش حرف زدی گفتم مامان بهم اجازه داده بود .. منم حرف بدی نزدن جواب منفی دادم .. گریه م گرفته بود و رفتم توی اتاقم.. و بعد از اون روز دیگه حسن به خونه ما تلفن نزد .
. اخر تابستون جواب کنکور اومد و من قبول شده بودم ... از عمد تمام شهرهای راه دور رو انتخاب کرده بودم تا از شر محمد خلاص بشم و اتفاقا توی شهر دور که اولویت دومم بود قبول شده بودم و این بهترین اتفاق زندگی من بعد از چند سال سختی بود ... پدرم که همیشه با فامیل خودش دخترها رو پانزده ساله شوهر میدادن مخالف بود حالا من رو باعث سرافرازی خودش می دونست و جشن ورود به دانشگاه برام گرفت و به همسایه ها و همه فک و فامیل شام مفصل داد و دوستای مهران ارگ اوردن و خواننده هم تا دلت بخواد داشتیم و یه جشن به یاد موندنی برگزار شد ... بعد از جشن با پدرم به بندر رفتیم و مراحل ثبت نام انجام شد و یک هفته بعد با کلی وسایل تازه که همه رو من و مامان با شوق و ذوق تهیه کرده بودیم به بندر رفتیم و من در خوابگاه ساکن شدم... این شد اغاز ماجراهای تازه زندگی من...
- ۳.۷k
- ۱۸ دی ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط