{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#قرارداد_دوستانه s2p2

#قرارداد_دوستانه s2p2

ویو لیلی :

انقدر دل درد داشتم که به هیچ چیزی توی اطراف توجه نمیکردم .
احتمالا دو تا آمپول وریدی که بهم تزریغ کردن داشت عمل میکرد.
پلک هام سنگین شده بود ولی دردم کم نشده بود .
لباس بیمارستانی رو توی مشت هام گرفتم و فشار دادم .
گوشیم رو از کنار تخت برداشتم و به مامانم پیام دادم .

درسته که آخرین بار توی عروسیم دیدمش ، ولی شاید بهتر بود میدونست که نوه ش داره به دنیا میاد .

۲۰ تا تماس بی پاسخ از کوک داشتم ، آنقدر درد داشتم که حتی فکر کردن به اینکه بخوام حرف بزنم هم باعث می‌شد دردم بیشتر شه ، پس فقط یه پیام کوتاه بهش دادم .

لیلی تکست : وقتی اومدی اینجا حرف میزنیم ، حالم خوب نیست .

کوک تکست : زود خودمو میرسونم ، خوب بمون بیب .

در باز شد و هانا وارد اتاق شد ، لبخند آرومی روی صورتش نشسته بود ، کنار تخت اومد و نگاهی به کبودی زیر آنژیوکت انداخت .

هانا : چقدر بد سرم زدن...

لیلی : اگه تو میزدی خیلی بهتر بود . (لبخند)

دستم رو توی دستش فشرد و کیفش رو از کنارم برداشت ، پلیور رو روی شونه هام مرتب کرد و از جاش بلند شد .

هانا : میرم ساک وسایلو بیارم ، تو که نمیخوای جوجه کوچولوت بدون لباس بمونه مگه نه (خنده)

از تخت دورشدن و سمت در رفت .

لیلی : ممنونم .


ویو هانا ۱ ساعت بعد :

کلیدو توی در خونه چرخوندم و وارد خونه شدم ، اصلا شبیه خونه ای نبود که یه بچه بخواد توش زندگی کنه ، ولی از طرفی خونه قشنگی بود .
تقریبا همه چیز مشکی بود حتی دیوارا .

سمت اتاق خواب رفتم ، به محض وارد شدنم چشمم به گهواره کوچیک کنار تخت افتاد ، نمیتونستم باور کنم چه اتفاقی داره میوفته .
آروم ساکی که برای روز بیمارستان آماده کرده بود رو از کنار تخت برداشتم و روی دوشم انداختم و چشمم به دفترچه خاطرات روی میز افتاد .
لیلی همیشه همه چیزو ثبت میکرد ، دفترچه رو برداشتم و داخل توت بگ ابریم گذاشتم ، شاید بخواد این لحظه ها هم ثبت کنه .


ویو هانا نیم ساعت بعد :

توی لابی بیمارستان قدم میزدم که چشمم به فروشگاه های کوچیک اونجا افتاد .
وارد فروشگاه شدم .
همه چیز جوری تنظیم شده بود که یکی بخواد برای یه بچه کوچیک وسیله بگیره .

چشمم رو روی کتاب های کوچیک داخل قفسه چرخوندم ، چند تاش رو برداشتم و سمت صندوق رفتم ، به نظرم کتاب خوندن برای بچه قشنگ ترین کاریه که میتونستم براش انجام بدم .
و همینطور کار مورد علاقم بود
دیدگاه ها (۰)

#قرارداد_دوستانه s2p4 ویو هانا : دستم رو روی گونه کوچیک و نر...

#قرارداد_دوستانه s2p5ویو هانا : نگاهی به گوشیم انداختم ، ساع...

#قرارداد_دوستانه s2p2 ویو هانا : دستم رو دور بازوش قفل کردم ...

#قرارداد_دوستانه s2 p1 ویو هانا : داشتم کتاب میخوندم ، زندگی...

#قرارداد_دوستانهویو هانا : آروم گوشی رو روی میز گذاشتم، هیچ ...

#قرارداد_دوستانه ویو هانا : تقریبا نیم ساعت از وقتی که رسیده...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط