Slave Season Part
♡ Slave ♡ Season ♡ Part ۱۱۵
یه سول به میز پر از غذای خوشمزه فرانسوی چشم دوخت اشتهای نداشت تنها لیوان آب پرتقال را به دست گرفت و جرعه ای ازش نوشید، و گوش به حرف های آن دو مرد شد هویون هم غرق افکارش بود تا این که جیمین گفت : وقت مراسم ازدواج مشخص شد چهار شنبه گرفته میشه نظره تو چیه جونگ کوک مشکلی که نداری
جونگ کوک نگاهش رو از غذا گرفت و داد به جیمین بیخیال نجوا کرد : نه من مشکلی ندارم دو شب بعد خوبه که
یه سول هم خوشحال بود هم ناراحت شاید اون ذوق داشت برای رسیدن به عشقش ذوق آن مرد مرده بود و این یه سول را به شدت ناراحت میکرد
بدون هیچ حرفی چشم دوخت به غذایش اما ناگهان با صدای هویون سر بلند کرد.. : برای فهمیدن جنسیت بچه تون فردا شب به کافه ای که آدرسو براتون میفرستم بیاین
یه سول ذوق و خوشحالی درون قلبش موج نگاهی به چهره جونگ کوک انداخت که کاملا بیخیال و بی تفاوت غذا میخورد عصبی شد اما به روی خودش نیاورد با لبخندی گفت : هیچوقت فکرشو نمیکردم اینطوری بفهمم
جیمین پوزخندی زد و باعث اخم کردن هویون شد با لحن تمسخر آمیزی لب زد : عجب خیلی شیرینی میدونستی
هویون دندون هایش را رو هم فشرد گنگ گفت : جر زنی نکن جیمی
جیمین جدی بهش زل زد : جر زنی رو من نشونت میدم
جونگ کوک که تا آن لحظه ساکت بود عصبی روبه آن دونفر گفت : نمیخواهید دست از بحث کردن بردارید.. کلافه پلک زد و روبه هویون ادامه داد : هویون اگه کمکی برای جشن فردا شب میخواستی بهم بگو
هویون دستش را آویزون دسته صندلی کرد و گنگ گفت : نه عزیز مرسی کمک نیازی نیست تنها کمکت به من مراقبت از همسر آیندته
یه سول زیر لب آهسته خندید و مشغول خوردن غذایش شد
جیمین پا رو آن یکی پایش انداخت و خبیث به هویون خیره شد
طوری که او معذب پلک زد ولی این نگاه تمومی نداشت...
.............
ساعت از دوازده بامداد گذشته بود هویون در تاریکی اتاق نشسته، درحال گشتن توی گوشی اش بود باید کافه قشنگ و دنجی پیدا میکرد برای گرفت
جشن بعد از کلی گشتن بلاخره کافه ای پیدا کرد،
کش قوصی به بدنش داد لحظه ای فکرش سمته جیمین کشیده شد به یاد حرف هایش نگاه های خبیثش از صبح تا به حال حرکات جذاب و مردانه اش، خط فک کشیده است.... : لعنتی فکرمو خراب کردی مرد
از روی صندلی بلند شد و به سوی تخت رفت و دراز کشید ذهن آن دختر رو کاملا بهم ریخته بود یه روز رفتار خوب یه روز رفتار بد
/ من اخر از دست تو میمیرم شاید الان نه اما توی آینده حتما این اتاق می افته ../ آهی کشید و چشم هایش را بست آینده دور آروزی هر آدمی ست که ببیند....
...........
یه سول به میز پر از غذای خوشمزه فرانسوی چشم دوخت اشتهای نداشت تنها لیوان آب پرتقال را به دست گرفت و جرعه ای ازش نوشید، و گوش به حرف های آن دو مرد شد هویون هم غرق افکارش بود تا این که جیمین گفت : وقت مراسم ازدواج مشخص شد چهار شنبه گرفته میشه نظره تو چیه جونگ کوک مشکلی که نداری
جونگ کوک نگاهش رو از غذا گرفت و داد به جیمین بیخیال نجوا کرد : نه من مشکلی ندارم دو شب بعد خوبه که
یه سول هم خوشحال بود هم ناراحت شاید اون ذوق داشت برای رسیدن به عشقش ذوق آن مرد مرده بود و این یه سول را به شدت ناراحت میکرد
بدون هیچ حرفی چشم دوخت به غذایش اما ناگهان با صدای هویون سر بلند کرد.. : برای فهمیدن جنسیت بچه تون فردا شب به کافه ای که آدرسو براتون میفرستم بیاین
یه سول ذوق و خوشحالی درون قلبش موج نگاهی به چهره جونگ کوک انداخت که کاملا بیخیال و بی تفاوت غذا میخورد عصبی شد اما به روی خودش نیاورد با لبخندی گفت : هیچوقت فکرشو نمیکردم اینطوری بفهمم
جیمین پوزخندی زد و باعث اخم کردن هویون شد با لحن تمسخر آمیزی لب زد : عجب خیلی شیرینی میدونستی
هویون دندون هایش را رو هم فشرد گنگ گفت : جر زنی نکن جیمی
جیمین جدی بهش زل زد : جر زنی رو من نشونت میدم
جونگ کوک که تا آن لحظه ساکت بود عصبی روبه آن دونفر گفت : نمیخواهید دست از بحث کردن بردارید.. کلافه پلک زد و روبه هویون ادامه داد : هویون اگه کمکی برای جشن فردا شب میخواستی بهم بگو
هویون دستش را آویزون دسته صندلی کرد و گنگ گفت : نه عزیز مرسی کمک نیازی نیست تنها کمکت به من مراقبت از همسر آیندته
یه سول زیر لب آهسته خندید و مشغول خوردن غذایش شد
جیمین پا رو آن یکی پایش انداخت و خبیث به هویون خیره شد
طوری که او معذب پلک زد ولی این نگاه تمومی نداشت...
.............
ساعت از دوازده بامداد گذشته بود هویون در تاریکی اتاق نشسته، درحال گشتن توی گوشی اش بود باید کافه قشنگ و دنجی پیدا میکرد برای گرفت
جشن بعد از کلی گشتن بلاخره کافه ای پیدا کرد،
کش قوصی به بدنش داد لحظه ای فکرش سمته جیمین کشیده شد به یاد حرف هایش نگاه های خبیثش از صبح تا به حال حرکات جذاب و مردانه اش، خط فک کشیده است.... : لعنتی فکرمو خراب کردی مرد
از روی صندلی بلند شد و به سوی تخت رفت و دراز کشید ذهن آن دختر رو کاملا بهم ریخته بود یه روز رفتار خوب یه روز رفتار بد
/ من اخر از دست تو میمیرم شاید الان نه اما توی آینده حتما این اتاق می افته ../ آهی کشید و چشم هایش را بست آینده دور آروزی هر آدمی ست که ببیند....
...........
- ۱.۸k
- ۳۰ بهمن ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط