{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

بهش گفتــــــــــــــم دوستتــــــــــــدارم! بـ

بهش گفتــــــــــــــم دوستتــــــــــــدارم! بــــــــــــاور نکرد گفتـــــــــم تنهام نذار,تنهاـــــم گذاشت
یه روز اومــــــــد پیشم!
برام گل آورد!
گریـــــــــــــه کــــــــرد
گفت:پــــــــــشیمونم!
گفت:دوستــــــــــدارم!
میخواستم بــــــــــغلش کنم بگم بخشیدمش, بگم دوستتدارم
امـــــــــــــــــــا اون رفتو خیسی اشکاشو رو سنگ
قبـــــــــــــــــــــرم جـــــــــــــــــــا گذاشت ....
دیدگاه ها (۱)

ﺧــــــــــﺪﺍﯾـــــــــــــــــﺎ ... !!!! ﻣـــــــــــــــﻦ ...

اهای خدا....تاحالا عاشق شدی؟؟؟تاحالا بهت گفته دیگه نمیخوامت؟...

رومان عشق مافیا پارت 31از زبان ا/تگفتم : نه..مامان تو نباید ...

P²⁹The name of the story: A Ruined, Forced Love(عشق تباه شده...

رمان تهیونگ

برده عمارت جئون

گل خونی پارت  38- چرا من  من بگم تو چرا قبول کردیتهیونگ و شو...

Part ¹²ویو لیلی لب زدم + من از کجا میدونستم میخواد باهات این...

سناریو باکودکو

رومان عشق مافیا پارت 27 ترو خدا یہ لایک کنی جایہ دوری نمیرہ ...

پارت ۳(سرنوشت)منو بغل کرد برد داخل بهش گفتم ا/ت:هوی قول بیاب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط