اسم این پارتو مزارم ( مرگی که فراموش کردنش مثل نوشته روی
اسم این پارتو مزارم ( مرگی که فراموش کردنش مثل نوشته روی سنگ است)
(برادر اسکل است)
---
در لبهی سایهها – قسمت ششم..
صدای خندهی شکستهی بیلی هنوز تو گوش نووا بود. نه مثل قبل. نه اون بیلیای که میشناخت. این یه چیز دیگه بود. یه نسخهی آمیخته با دنیا، با کدهای خراب، با خاطرات لهشده.
«فکر میکردی نمیتونم برگردم؟»
بیلی اینو گفت و یه قدم دیگه جلو اومد. بدنش مثل سیگنال خراب میلرزید، صداش تو چند فرکانس میپیچید. «من هر جا باشی، پیدات میکنم نووا.»
نووا نفسش رو حبس کرد. «تو بیلی نیستی. حداقل نه اون کسی که من میشناختم.»
بیلی مکث کرد. خندید، اما اشکش در اومد.
«شاید نیستم. شاید فقط تکههایی ازش مونده. ولی این تکهها... هنوزم میخوان نجاتت بدن.»
صدای شکستن زمین زیر پاشون بلند شد. دنیای ایایاکسه داشت فرومیپاشید. یه شکاف سیاه زیر پاهاشون باز شد، مثل یه دهان گرسنه.
از درونش صدای کشیده شدن زنجیر، جیغ، و اسم نووا... با صداهایی که دیگه واقعی نبودن.
بیلی برگشت، به شکاف نگاه کرد، بعد به نووا.
«اونا تو رو میخوان. چون تو میتونی این دنیا رو تغییر بدی. ولی من نمیذارم ببرنت.»
نووا داد زد: «نه! بیلی صبر کن! یه راه دیگه هست!»
بیلی لبخند زد. اینبار واقعیتر از همیشه.
«اگه واقعاً راهی بود... میدونستی من تحمل نمیکردم تو آسیب ببینی.»
و بعد، خودش رو انداخت تو شکاف.
نه با ترس. با قدرت.
فریادش با صداهای تاریکی قاطی شد، و لحظهای بعد... همهچیز ساکت شد.
شکاف بسته شد. هوا سنگین شد.
نه اثری از بیلی مونده بود. نه حتی صداش.
نووا زانو زد. دستش رو روی جایی گذاشت که بیلی افتاده بود. فقط خاکستر باقی مونده بود. یه نقطهی سوخته، مثل حافظهای که پاک شده.
اما قلبش... ساکت نبود.
اونجا، تو عمق وجودش، چیزی ترک خورد.
---
در لبهی سایهها – قسمت ششم......
---
(برادر اسکل است)
---
در لبهی سایهها – قسمت ششم..
صدای خندهی شکستهی بیلی هنوز تو گوش نووا بود. نه مثل قبل. نه اون بیلیای که میشناخت. این یه چیز دیگه بود. یه نسخهی آمیخته با دنیا، با کدهای خراب، با خاطرات لهشده.
«فکر میکردی نمیتونم برگردم؟»
بیلی اینو گفت و یه قدم دیگه جلو اومد. بدنش مثل سیگنال خراب میلرزید، صداش تو چند فرکانس میپیچید. «من هر جا باشی، پیدات میکنم نووا.»
نووا نفسش رو حبس کرد. «تو بیلی نیستی. حداقل نه اون کسی که من میشناختم.»
بیلی مکث کرد. خندید، اما اشکش در اومد.
«شاید نیستم. شاید فقط تکههایی ازش مونده. ولی این تکهها... هنوزم میخوان نجاتت بدن.»
صدای شکستن زمین زیر پاشون بلند شد. دنیای ایایاکسه داشت فرومیپاشید. یه شکاف سیاه زیر پاهاشون باز شد، مثل یه دهان گرسنه.
از درونش صدای کشیده شدن زنجیر، جیغ، و اسم نووا... با صداهایی که دیگه واقعی نبودن.
بیلی برگشت، به شکاف نگاه کرد، بعد به نووا.
«اونا تو رو میخوان. چون تو میتونی این دنیا رو تغییر بدی. ولی من نمیذارم ببرنت.»
نووا داد زد: «نه! بیلی صبر کن! یه راه دیگه هست!»
بیلی لبخند زد. اینبار واقعیتر از همیشه.
«اگه واقعاً راهی بود... میدونستی من تحمل نمیکردم تو آسیب ببینی.»
و بعد، خودش رو انداخت تو شکاف.
نه با ترس. با قدرت.
فریادش با صداهای تاریکی قاطی شد، و لحظهای بعد... همهچیز ساکت شد.
شکاف بسته شد. هوا سنگین شد.
نه اثری از بیلی مونده بود. نه حتی صداش.
نووا زانو زد. دستش رو روی جایی گذاشت که بیلی افتاده بود. فقط خاکستر باقی مونده بود. یه نقطهی سوخته، مثل حافظهای که پاک شده.
اما قلبش... ساکت نبود.
اونجا، تو عمق وجودش، چیزی ترک خورد.
---
در لبهی سایهها – قسمت ششم......
---
- ۳.۰k
- ۱۱ اردیبهشت ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط