#خان_زاده #پارت113

#خان_زاده #پارت113


سر تکون دادم که گفت
_چه طور با این سنت به فکر کار افتادی؟یعنی فضولی نباشه... کنجکاوم بدونم وقتی هم سن و سالات تو فکر خرید و تیپ زدن و اینان تو اینجا کار میکنی و درس میخونی؟
لبخند محوی زدم و گفتم
_شرایط منم یه کم فرق میکنه، پیچیدست ولی خوب من از اینکه رو پای خودم وایستادم راضیم.
با تحسین نگاهم کرد و گفت
_آفرین بهت...چه خوبه آشنا شدم باهات من اسمم سامانه.برادر خانوم سرمد.
سر تکون دادم و گفتم
_بله متوجه شدم منم آیلینم!
زیر لب اسمم و تکرار کرد و گفت
_حتی اگه هیچ وقت دیگه نبینمت فکر نکنم از یادم بری هر چند... یه حسی بهم میگه ما بازم همو می‌بینیم.نامزدی که میای؟
با مخالفت سر تکون دادم و گفتم
_نه نمیتونم بیام.
متعجب گفت
_چرا؟بیا دیگه...
از اصرارش خندم گرفت و گفتم
_ممنون اما واقعا برام مقدور نیست بیام.
با اکراه سر تکون داد. بلند شد و گفت
_از آشناییت خوشبخت شدم... آیلین امیدوارم یه روز به عنوان یه همکار موفق ببینمت.
تشکر کردم.خم شد روی میز و خودکارمو برداشت و روی کاغذ چیزی نوشت. همون لحظه در اتاق اهورا باز شد.
کاغذ رو نزدیکم گذاشت و گفت
_این شماره ی من. هر کاری...
حرفش با صدای خشن اهورا قطع شد
_تو هنوز اینجایی؟
سامان صاف شد و گفت
_آره داشتم با آیلین خانوم حرف میزدم.منشی خیلی خوبی داری!
نگاه تند اهورا حواله ی من شد. جلو اومد و با اخم گفت
_ایشون تازه کارن با قوانین شرکت ما آشنا نیستن.اینجا گرم گرفتن ممنوعه،شماره گرفتن ممنوعه...آشنا شدن ممنوعه...
به جای من سامان گفت
_چه خبره داداش؟ انقدر سخت نگیر. اصلا سخت بگیر شاید آیلین خانوم راضی شد و اومد مطب من.اونجا انقدر سخت گیری نیست..
خیلی دلم میخواست اون لحظه دفتر دستکمو جمع کنم و بگم همین الان میام اما جرئت نکردم.
این حرف سامان اهورا رو عصبی تر کرد. با لحن بدی گفت
_بزن به چاک تا با چک و لگد بیرونت نکردم سامان سری بعدم اومدی شرکت من با سر پایین بیا... به سلامت.
سامان متعجب اهورا رو نگاه کرد اما اون قدر آقا بود که دعوا راه نندازه و حرمت نشکنه. سری تکون داد و دستشو به نشون خداحافظی برام بالا برد که همون طوری جوابشو دادم. با رفتنش عجل معلق روی سرم نازل شد.


🍁 🍁 🍁
دیدگاه ها (۳)

هَـوَلِـتَـم دُخـتَـر>>👧🏻🌶#پارت_95اهورا شراب به دست خیره چشم...

پارت ۸گفت ااااات خوبی ؟ همه جا رو دنبالت گشتم .....گفتم به ل...

part 10

پارت ۸

پارت ۲۵حسنا نگاهی به دستِ دراز شده‌ی سامان انداخت. انگار یک ...

رمان آغوشی از جنس خطر پارت هفدهم ۱۷ آخر

{عشق فراموش شده}[P9]+ بله بله درسته. به همین اسمهپیرزن :خب ب...

*🧸 𓂃 ࣪˖ ִֶָ💌جیمین آروم پرسید:- یعنی تولدمه؟ماه سر تکون داد.+...

پارت شانزدهم《بخش دوم》《Custom kiss》 ×...

𐙚 پارت ³ | ویو نامراصدای زنگ مدرسه توی سالن غذاخوری پیچید و ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط