{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

---

---

🖤🔥 پارت ۲۱ — اولین اعتراف

یونا کنار پنجره ایستاده بود.
باران آرام می‌بارید.

جونگ‌کوک پشت سرش آمد، قدم‌هاش سنگین و مطمئن.

«نمی‌تونم دیگه پنهان کنم…»
صدایش پایین و لرزان بود، اما پرقدرت.
«تو… برای من خیلی مهمی.»

یونا برگشت و چشم‌هایش با او قفل شد.
هیچ ترس، هیچ شک.
فقط حقیقتی که در هوا پیچیده بود.

«منم…»
نفسش را گرفت.
«احساس می‌کنم… تو هم همین‌طور.»

جونگ‌کوک لبخند کوتاهی زد، نه پررنگ، اما عمیق.
و برای اولین بار، سکوتشان پر شد از چیزی که اسمش را هر دو حس می‌کردند: عشق.


---
اسکی ممنوع🚫
دیدگاه ها (۰)

🖤🔥 پارت ۲۲ — لمسِ آرامیونا روی مبل نشست، دست‌هایش روی زانو ح...

🖤🔥 پارت ۲۳ — نفس‌های نزدیکباران هنوز آرام روی سقف می‌خورد.یو...

🖤🔥 پارت ۲۰ — لمسِ نگاهشب دوباره سنگین شده بود و نور کم‌جان چ...

🖤🔥 پارت ۱۹ — فاصله‌ی خطرناکصبح شده بود و باران هنوز آرام می‌...

part8 «دخترِ خیابان بارونی – حقیقتی که زخمی می‌کنه»بارون تن...

کپشن مهمممیخوام یه دونه رمان بنویسم زیر پستام حتما این بخشش ...

#تاج_و_طوفانپارت ۳۸: وقتی عشق، وحشی می‌شودصدای نفس‌های سنگین...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط