{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

خانزاده پارت جلددوم

🍁🍁🍁🍁
#خان_زاده #پارت178 #جلد_دوم



با هر بدبختی تماس قطع کردم و آیلین و نزدیک خودم ایستاده کنار دیوار دیدم دستامو باز کردم و اون مشتاق به سمتم اومد و توی بغلم نشست و گفت

_چی می گفت مامانت ؟
سری تکون دادم و گفتم

حرف‌های همیشگی هیچی مادر دیگه دلش تنگ شده داشت بهونه میگرفت

آیلین سرش روی شونم گذاشت و صورتش زیر گردنم پنهان کرد و گفت _کاش منو دوست داشتن اهورا کاش میتونست دوستم داشته باشه من هیچ وقت ازشون بدم نمیومد اما اونا نمیدونم چرا...

بیخیال....
حرفشو نزنیم.
با اومدن کیمیا وکه داشت بهمون خیره خیره نگاه میکرد رو به کیمیا کرد و گفت

_صبحانه آماده است تقریباً میتونی بری بخوری.

کیمیا نگاهی به من انداخت و گفت
_وقتی تو این خونه میچرخم احساس می کنم زن دومم یعنی تو شوهر هر دوی مایی خب همینم حساب میشه دیگه هرچی باشه بچه اهورا توی شکمه من
فکر کنین منم بیام بشینم روی اون یکی پای اهورا دوتایی از گردنش آویزون بشیم صحنه قشنگی میشه نه؟

دیدم که عصبی شد نمیخواستم اذیت بشه رو به کیمیا گفتم انقدر حرف نزن و مزخرف نگو برو صبحانه بخور خندید ازمون دور شد صورت آیلین و بوسیدم و گفتم

عادت کن بهش تو که میدونی حالا حالاها پیشمون میمونه این حرف‌ها فقط برای اینکه ما رو اذیت کنه پس تو نشنیده بگیر انگار نه انگار....
بعد از مدت ها بدجوری استرس داشتیم دلم میخواست بعد اینهمه اتفاقی که افتاده حداقل این بچه پسر باشه تا ایلین کمی خوشحال بشه برای من هیچ فرقی نمی کرد که جنسیت بچه چی باشه اما ایلین به قدری استرس داشت که منم استرس میگرفتم داشتیم برای سونوگرافی می رفتیم تا بفهمیم بچه پسر یا دختر کیمیا با خیال راحت نشسته بود و می‌گفت من که میدونم پسرت درست همون حالت هایی رو دارم که وقتی یاشار و حامله بودم داشتم و این کمی آیلین و آروم میکرد
توی سالن انتظار نشسته بودیم تا نوبتمون بشه واقعا خنده دار بود اما چهار نفری اومده بودیم هیچ کدوم نمی تونستیم توی خونه بشینیم و مونس بیچاره پا بند ما شده بود.

دکتر وقتی شروع کرده برای سونوگرافی گرفتن چون از وضعیت کیمیا باخبر بود و می دونست که رحم اجاره‌ای ماست با خیال راحت ی کنارش ایستاده بودیم

کمی مکث کرد و با یه لبخند رو به آیلین گفت
_ خوشحالم که به خواستت رسیدی بچه پسره ...

اینقدر خوشحال شده بود که از خوشحالی دستاشو روی دهنش گذاشت و منو بغل کرد از اینکه اینقدر خوشحال می دیدمش خیلی راضی بودم...



🌹🍁
@khanzadehhe
😻☝️
دیدگاه ها (۲)

🍁🍁🍁🍁 #خان_زاده #پارت179 #جلد_دومکیمیا به آیلین که منو بغل ک...

ادامه پارت 179 وقتی سوار ماشین شدیم کیمیا گفت میخواد بره خون...

🍁🍁🍁🍁 #خان_زاده #پارت177 #جلد_دومبا صدای زنگ گوشیم مونس سریع...

🍁🍁🍁🍁 #خان_زاده #پارت176 #جلد_دومنفس آسوده ای کشیدم روی تخت ...

از زبان ا/تدر رو برام باز کرد سوار شدم خودشم سوار شد گفت : م...

in your eyes

part 3" سوکوکو"

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط