{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

هرگز به دستش ساعت نمی‌بست

هرگز به دستش ساعت نمی‌بست

روزی از او پرسیدم

پس چگونه است سر ساعت به وعده می‌آیی ؟

گفت: ساعت را از خورشید می‌پرسم

پرسیدم: روزهای بارانی چه‌طور ؟

گفت: روزهای بارانی

همه ساعت‌ها ساعت عشق است !

-راست می‌گفت

یادم آمد که روزهای بارانی

او همیشه خیس بود
دیدگاه ها (۳)

مدتهاست که دیگر شب، شب نیست...!همان ادامهء روز است...کمی تار...

"می بخشم"!!"کسانی" را کههر چه "خواستند"با"من"با "دلم"با "احس...

مادربزرگ خیال می کندهر چه بیشتر برایشقرص بنویسندبیشتر زنده م...

- بگذار ترکت کنند؛بگذار بخواهے و نشودبگذار دیگر فرقے بین شب ...

وصال محبوبابوالحسن نوری عارف بزرگ قرن سوم بود، در نماز خشکش ...

‌نذر کرده اميک روزی که خوشحال تر بودمبيايم و بنويسم کهزندگی ...

.....پارت دوم.....

.....پارت ششم....

دوست پسر پرنده ای که دیر میاد خونه پارت ۹

«آخرین ایستگاه»پارت دومیک روز بارانی، نیلا منتظرش ماند.قرارش...

پارت هجدهم بارون گرفته بود. رزا کنار پنجره نشسته بود، یه فنج...

p9جنا هنوز میان وسایل قدیمی ماریا نشسته بود و به عکس‌های داخ...

سناریو : ملکه تنجیکوپارت ۱۶چند ماه بعدیوناباورم نمی‌شدفقط چن...

پارت هفتم | بعد از تعطیلیآن شب، باران دوباره شروع شده بود.سا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط