خانزاده پارت

#خان_زاده #پارت31


* * * *
میز صبحانه رو چیده بودم که خواب آلود اومد بیرون و با دیدن من توی آشپزخونه گفت
_زود بیدار شدی خانوم کوچولو.
خندیدم و گفتم
_همچینم زود نیست من همیشه شش صبح بیدارم.
ابرو بالا انداخت و خیره به میز صبحانه سوتی زد و گفت
_تو رو باید گرفت.
توی دلم گفتم :گرفتی... خبر نداری.
رفت دستشویی تا دست و صورتش و بشوره.
توی این فاصله مانتوم و تنم کردم.
بیرون که اومد با دیدن شال و کلاه کردنم اخمی کرد و گفت
_کجا به سلامتی؟
کیفم و برداشتم و گفتم
_با اجازتون از دیشب بدون اینکه به کسی خبر بدم اینجام باید برم.
روی صندلی نشست و با کشیدن دستش منو روی پاش نشوند و گفت
_خودم می رسونمت.

هول شده از روی پاش بلند شدم و گفتم
_نه نه من خودم میرم تاکسی می‌گیرم
با شک گفتی
_چرا؟ می ترسی آدرس خونتون و یاد بگیرم و مثل پسرای آویزون صبح و شب کشیک بکشم؟
سری به علامت منفی تکون دادم و تند گفتم
_نه ولی این طوری راحت ترم. لطفا.
سری تکون داد و گفت
_اوکی پس شمارت و بذار.
رنگ از رخم پرید. فکر اینجاشو نکرده بودم.
من فقط یه خط داشتم که اونم خودش بهم داده بود.
🍁 🍁 🍁 🍁
دیدگاه ها (۶)

#خان_زاده #پارت32.به تته پته افتادم_شمارم؟شما شمارتون و بدی...

#خان_زاده #پارت33* * * *با سرزنش گفت_آخه دختره ی خر گریه کر...

#خان_زاده #پارت30ریتم نفسام آروم شد و ناخودآگاه گفتم_شما زن...

#خان_زاده #پارت29روم و برگردوندم و با دیدن چشمای بازش پرسید...

#Gentlemans_husband#Season_two#part_232_سلام عزیزم صبحتون بخ...

#Gentlemans_husband#season_Third#part_285+ نگران نباش لیلیدا...

اولین مافیایی که منو بازی داد. پارت۹

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط