مین جی کلافه نفس اش را بیرون کشید و بیشتر به مبل پشت اش ...
_____»🥂«________»
مین جی کلافه نفس اش را بیرون کشید و بیشتر به مبل پشت اش تکیه داده بود شب شده و هنوزم خبری از تعیونگ بود .. حالا مین جی با سخنان مادر شوهرش کنی نرم شده بود و به بیاد سخنان زشت خودش افتاد که چگونه قلب تهیونگ را شکسته بود... اخم هایش بیشتر تو هم رفت
هانول آروم دم گوش هانگول گفت : ترو خدا نگاهش کن چه لباسی پوشیدن حتی چیزی به صورتش هم نزده که زخماش پنهان شوند
هانگول : دختره فکر میکنه خیلی باهوشه
صدا در به گوششان خورد و مهم های گرامی وارد سالن شدن .. همه سمت راه رو رفتن برای استقبال آن ها یکی پس از دیگری سلام و احوالپرسی میکردن .. تا اینکه وارد سالن شدن .. چانمی با دیدن دخترش کیفش روی زمین انداخت و بغض کرد .. جیمین رد نگاه مادرش را دنبال کرد و دو چشم اش چهارتا شدن .. چانمی با بغض دست هایش را باز کرد و سمت مین جی رفت.. دختر قوی با لبخند بیحال مادرش را به آغوش گرفت ..
چانمی کم کم اشک ریخت و با صدا گرفته گفت : دخترکم با تو چیکار کردن
یوبین خجالت زده گفت : معذرت میخواهیم
ته سان با کمال احترام گفت : بفرماید بنشیند
جیمین عصبی روبه ته سان کرد این با محکم تر گفت : کجاست این برادر زاده احمق شما ؟
ته سان : اینو من باید بهتون بگم چون کله روز با شما بود
جیمین لبش را گزید تا بلکه این عصبانیت فرو بیاد ولی نمیشد .. وقتی به چهره کبود خواهرش نگاه کرد فقد میخواست به دست های خودش تهیونگ را خفه کند ..
مین جی : بیا بشین
آروم گفت و همه را سمت مبل ها رهنامیی کردن .. چانمی تند دست دخترکش را گرفت و با گریه گفت : خدا لعنتم کنه .. نباید اجازه میدادم که شما رو قربونی کنند
میونشی هر بار خجالت زده به زمین خیره میشد و از خود و خانواده اش به شدت متنفر میشد .. جان آروم سمت مین جی رفت و با بغض نگاهش کرد مین جی آروم دست کوچیک جان را گرفت و بوسید : اوخخخ دلم برات تنگ شده بود
جان دست دیگری را روی زخم دور چشم مین جی کشید : درد میکنه
مین جی بغض گرفت و کم کم اشک هایش جاری میشدن سری به نه تکون داد و تند سمت دیگری سرس را چرخاند و با پشت دستش اشک هایش را پاک کرد ..
ته سان محکم گفت. : من گفتم تا به اینجا بیایین و راجبه این موضوع حرف بزنیم
چانمی عصبی گفت : راجبه چی .. ها .. دختر سمت تو ناز زندگی میکنه در کنار شوهرش ولی دختر ما داره جهنم رو میکشه ها ..
ته سان : بله راست میگین
جیمین : میدونستم .. کاری خواهین کرد ولی نه این حد مگه شما از قرن چند اومدین ها ..
یوبین خجالت زده سر پایین کرد : ببخشید از طرف پسرم معذرت میخواهم
چانمی محکم گفت : معذرت خواهی تو به دردم نمیخوره یوبین معذرت خواهی تو حال دلم رو خوب نمیکنه ..
مین جی تند دست مادرش را گرفت : مادر لطفا
مین جی کلافه نفس اش را بیرون کشید و بیشتر به مبل پشت اش تکیه داده بود شب شده و هنوزم خبری از تعیونگ بود .. حالا مین جی با سخنان مادر شوهرش کنی نرم شده بود و به بیاد سخنان زشت خودش افتاد که چگونه قلب تهیونگ را شکسته بود... اخم هایش بیشتر تو هم رفت
هانول آروم دم گوش هانگول گفت : ترو خدا نگاهش کن چه لباسی پوشیدن حتی چیزی به صورتش هم نزده که زخماش پنهان شوند
هانگول : دختره فکر میکنه خیلی باهوشه
صدا در به گوششان خورد و مهم های گرامی وارد سالن شدن .. همه سمت راه رو رفتن برای استقبال آن ها یکی پس از دیگری سلام و احوالپرسی میکردن .. تا اینکه وارد سالن شدن .. چانمی با دیدن دخترش کیفش روی زمین انداخت و بغض کرد .. جیمین رد نگاه مادرش را دنبال کرد و دو چشم اش چهارتا شدن .. چانمی با بغض دست هایش را باز کرد و سمت مین جی رفت.. دختر قوی با لبخند بیحال مادرش را به آغوش گرفت ..
چانمی کم کم اشک ریخت و با صدا گرفته گفت : دخترکم با تو چیکار کردن
یوبین خجالت زده گفت : معذرت میخواهیم
ته سان با کمال احترام گفت : بفرماید بنشیند
جیمین عصبی روبه ته سان کرد این با محکم تر گفت : کجاست این برادر زاده احمق شما ؟
ته سان : اینو من باید بهتون بگم چون کله روز با شما بود
جیمین لبش را گزید تا بلکه این عصبانیت فرو بیاد ولی نمیشد .. وقتی به چهره کبود خواهرش نگاه کرد فقد میخواست به دست های خودش تهیونگ را خفه کند ..
مین جی : بیا بشین
آروم گفت و همه را سمت مبل ها رهنامیی کردن .. چانمی تند دست دخترکش را گرفت و با گریه گفت : خدا لعنتم کنه .. نباید اجازه میدادم که شما رو قربونی کنند
میونشی هر بار خجالت زده به زمین خیره میشد و از خود و خانواده اش به شدت متنفر میشد .. جان آروم سمت مین جی رفت و با بغض نگاهش کرد مین جی آروم دست کوچیک جان را گرفت و بوسید : اوخخخ دلم برات تنگ شده بود
جان دست دیگری را روی زخم دور چشم مین جی کشید : درد میکنه
مین جی بغض گرفت و کم کم اشک هایش جاری میشدن سری به نه تکون داد و تند سمت دیگری سرس را چرخاند و با پشت دستش اشک هایش را پاک کرد ..
ته سان محکم گفت. : من گفتم تا به اینجا بیایین و راجبه این موضوع حرف بزنیم
چانمی عصبی گفت : راجبه چی .. ها .. دختر سمت تو ناز زندگی میکنه در کنار شوهرش ولی دختر ما داره جهنم رو میکشه ها ..
ته سان : بله راست میگین
جیمین : میدونستم .. کاری خواهین کرد ولی نه این حد مگه شما از قرن چند اومدین ها ..
یوبین خجالت زده سر پایین کرد : ببخشید از طرف پسرم معذرت میخواهم
چانمی محکم گفت : معذرت خواهی تو به دردم نمیخوره یوبین معذرت خواهی تو حال دلم رو خوب نمیکنه ..
مین جی تند دست مادرش را گرفت : مادر لطفا
- ۵.۰k
- ۲۰ آذر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۷۳)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط