غریبه ترین آشنا
غریبه ترین آشنا
#Part13
تنها سر کلاس نشسته بود و سعی داشت یکی از فرمول های فیزیک که هیچ جوره حالیش نمیشدو حل کنه..
همون موقع در باز شد و بزرگترین معضل زندگیش وارد کلاس شد..
اون ازش خوشش اومده بود.. ولی هردفعه که میدیدش حسابی باهاش لج میکرد تا متوجه احساساتش نشه..
مستقیم به سمتش رفت و کنارش نشست..
با اخم خودکار دستشو کنار زد..
+برو اونور درس دارم..
ابرو بالا انداخت..
_ولی من جام راحته.. میتونی درستو بخونی..
پوفی کشید و دوباره خودکارو تو دستش گرفت و نگاهشو به فرمون عجیب و غریب روبه روش دوخت..
بعد از چند ثانیه کوک خودکارو از دستش کشید و شروع به تجزیه و تحلیل کردن اون فرمول شد..
بعد از تموم شدنش خودکارو روی میز گذاشت..
_واقعا که خنگ تر از تو ندیدم..
ا/ت اخمی کرد و خواست چیزی بگه اما همونموقع کوک نزدیک تر شد و فورا گفت..
_اگه خنگ نیستی.. بگو ببینم.. قانون سوم نیوتون چی میگه؟!
پوفی کرد..
+ به اون کار ندارم.. من الان..
وسط حرفش پرید..
_پس خودم میگم... قانون سوم نیوتون میگه.. همه چیز دو طرفه اس.. یعنی هر عملی یک عکسالعملی داره ... درسته؟!
کاملا کلافه و به اجبار سرشو تکون داد..
_خب پس یعنی الان که تو این فاصله ایم..
همینطور که این حرفُ میزد نگاهش روی ل.با.ش دور میخورد...
_توعم.. دلت میخواد منو ببوسی؟ یا توی بغلم محکم فشارت بدم..
چشماش گرد شد و ضربان قلبش بالا رفت... وقتی دید ساکته با حرص بلند شد..
_ولش کن!
هنوز نرفته بود که دستش توسط ا/ت گرفته شد..
شاید الان بهترین زمان برای ابراز احساسات بود..
+من.. خب... دو.. دوست دارم..
_هوم؟!
دستشو ول کرد..
+ اخبار یه حرفو دوبار تکرار نمیکنه..
کنارش نشست...
_تروخدا.. یبار دیگه.. فقط یبار..
چشماشو قفل چشمای مشکی پر التماس اون کرد و زمزمه وار لب زد..
+ گفتم... دوست.. دارم.. دوست دارم.. دوس...
با حس نرمی ل.بای اون ادامه حرفشو قورت داد..
کسی میدونست قانون سوم نیوتونو؟😁
#Part13
تنها سر کلاس نشسته بود و سعی داشت یکی از فرمول های فیزیک که هیچ جوره حالیش نمیشدو حل کنه..
همون موقع در باز شد و بزرگترین معضل زندگیش وارد کلاس شد..
اون ازش خوشش اومده بود.. ولی هردفعه که میدیدش حسابی باهاش لج میکرد تا متوجه احساساتش نشه..
مستقیم به سمتش رفت و کنارش نشست..
با اخم خودکار دستشو کنار زد..
+برو اونور درس دارم..
ابرو بالا انداخت..
_ولی من جام راحته.. میتونی درستو بخونی..
پوفی کشید و دوباره خودکارو تو دستش گرفت و نگاهشو به فرمون عجیب و غریب روبه روش دوخت..
بعد از چند ثانیه کوک خودکارو از دستش کشید و شروع به تجزیه و تحلیل کردن اون فرمول شد..
بعد از تموم شدنش خودکارو روی میز گذاشت..
_واقعا که خنگ تر از تو ندیدم..
ا/ت اخمی کرد و خواست چیزی بگه اما همونموقع کوک نزدیک تر شد و فورا گفت..
_اگه خنگ نیستی.. بگو ببینم.. قانون سوم نیوتون چی میگه؟!
پوفی کرد..
+ به اون کار ندارم.. من الان..
وسط حرفش پرید..
_پس خودم میگم... قانون سوم نیوتون میگه.. همه چیز دو طرفه اس.. یعنی هر عملی یک عکسالعملی داره ... درسته؟!
کاملا کلافه و به اجبار سرشو تکون داد..
_خب پس یعنی الان که تو این فاصله ایم..
همینطور که این حرفُ میزد نگاهش روی ل.با.ش دور میخورد...
_توعم.. دلت میخواد منو ببوسی؟ یا توی بغلم محکم فشارت بدم..
چشماش گرد شد و ضربان قلبش بالا رفت... وقتی دید ساکته با حرص بلند شد..
_ولش کن!
هنوز نرفته بود که دستش توسط ا/ت گرفته شد..
شاید الان بهترین زمان برای ابراز احساسات بود..
+من.. خب... دو.. دوست دارم..
_هوم؟!
دستشو ول کرد..
+ اخبار یه حرفو دوبار تکرار نمیکنه..
کنارش نشست...
_تروخدا.. یبار دیگه.. فقط یبار..
چشماشو قفل چشمای مشکی پر التماس اون کرد و زمزمه وار لب زد..
+ گفتم... دوست.. دارم.. دوست دارم.. دوس...
با حس نرمی ل.بای اون ادامه حرفشو قورت داد..
کسی میدونست قانون سوم نیوتونو؟😁
- ۸.۴k
- ۱۵ شهریور ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط