{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما

|پارت دوم |

نامجون آهی کشید و نگاهی به اِولین انداخت.

ـ «هوف... چاره‌ای نیست. زود بیا تو، قبل از اینکه کسی ببینتت.»

اِولین آرام سر تکان داد.

ـ «ممنون...»

چمدانش را داخل آورد و روی مبل نشست.

سرش پایین بود و دست‌هایش را روی زانوهایش گذاشته بود.

اعضا دورتر ایستاده بودند و با ترکیبی از تعجب و ناراحتی نگاهش می‌کردند.

جونگ‌کوک بیشتر از همه خیره مانده بود.

انگار هنوز نمی‌توانست قبول کند که یک دختر قرار است وارد گروهشان شود.

نامجون با کلافگی گفت:

ـ «اصلاً این چه وضعشه؟ بانگ شی‌هیوک بدون اینکه حتی به ما چیزی بگه، یه عضو جدید میاره؟ اونم برای بی‌تی‌اس؟»

جین که هنوز برگه‌های اِولین را در دست داشت، گفت:

ـ «بهتره اول از خودش بپرسیم دقیقاً چه اتفاقی افتاده.»

اِولین سرش را کمی بالا آورد.

ـ «من... واقعاً چیز زیادی نمی‌دونم. فقط شرکت باهام تماس گرفت و گفت برای آزمون بیام.»

صدایش آرام بود.

جیمین زیرلب گفت:

ـ «عجیبه...»

اِولین دوباره سرش را پایین انداخت.

جین که متوجه ناراحتی‌اش شده بود، چیزی نگفت و گوشی‌اش را بیرون آورد.

ـ «من با پی‌دی‌نیم تماس می‌گیرم.»

چند لحظه بعد تماس برقرار شد.

ـ «الو، پی‌دی‌نیم؟ جین هستم.»

صدای بانگ شی‌هیوک از آن طرف خط آمد.

جین مستقیم گفت:

ـ «اینجا یه دختر اومده. میگه شرکت برای آزمون عضویت در گروه فرستاده‌اش. هیچ‌کدوممون از این موضوع خبر نداشتیم.»

چند ثانیه سکوت شد.

بعد پی‌دی‌نیم گفت:

ـ «بله. درسته. خودم تأییدش کردم.»

اعضا با تعجب به هم نگاه کردند.

نامجون سریع گفت:

ـ «پس واقعاً قراره این اتفاق بیفته؟»

ـ «فعلاً فقط آزمونه. اما این موضوع جدیه. پسرها رو بردار و بیا کمپانی. چند مورد هست که باید براتون توضیح بدم.»

تماس قطع شد.

نامجون با ناباوری نفسش را بیرون داد.

ـ «باشه... همه آماده شید.»

اِولین آرام از جایش بلند شد.


---

کمتر از یک ساعت بعد، همه در شرکت بودند.

وقتی وارد اتاق شدند، بانگ شی‌هیوک پشت میز نشسته بود.

به محض اینکه همه نشستند، مستقیم گفت:

ـ «قبل از اینکه درباره‌ی عضویت اِولین حرف بزنیم، باید یه چیزهایی درباره‌ی خودش بدونید.»

اِولین ساکت گوشه‌ای نشسته بود.

بانگ شی‌هیوک ادامه داد:

ـ «اِولین وقتی هشت ساله بود، پدرش رو در یک تصادف از دست داد.»

اتاق کاملاً ساکت شد.

اِولین نگاهش را پایین انداخت.

ـ «و وقتی هفده ساله بود... مادرش رو هم به دلیل ایست قلبی از دست داد.»

چهره‌ی اعضا تغییر کرد.

جونگ‌کوک که تا آن لحظه با اخم به اِولین نگاه می‌کرد، برای اولین بار نگاهش را از او گرفت.

پی‌دی‌نیم آرام‌تر ادامه داد:

ـ «اون بعد از فوت مادرش تقریباً کاملاً تنها شد. با این حال، خودش تمرین کرد، درس خوند و استعدادش رو دنبال کرد. ما مدت زیادیه که فعالیت‌هاش رو بررسی می‌کنیم.»

نامجون آرام پرسید:

ـ «یعنی شرکت از قبل همه‌چیز رو درباره‌اش می‌دونسته؟»

ـ «بله.»

جین به اِولین نگاه کرد.

او هنوز سرش پایین بود و چیزی نمی‌گفت.

پی‌دی‌نیم گفت:

ـ «به همین دلیل ازتون می‌خوام قبل از قضاوت کردنش، حداقل بهش فرصت بدید.»

سکوت دوباره اتاق را پر کرد.

و این بار...

هیچ‌کس چیزی برای گفتن نداشت.

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

شرطا برای پارت بعد.
لایک ۳۰ کامنت ۱۴

بچها ادامش بدم یا ارزش نداره؟
بگیددد
دیدگاه ها (۳)

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما|پارت اول |لندن، ساعت هشت شب.اِولی...

𓆩𐙚.. (the end ) دوپارتی درخواستی..𐙚𓆪ـــــــــــــــــــــــ...

LESSON

✈️ چند روز بیشترپارت ۱۶وقتی شب شد، نامجون لیا رو به خونه رسو...

مهمونی پارت ۵۷

مهمونی پارت ۵۸

LESSON

سکوت

𝑩𝒆𝒉𝒊𝒏𝒅 𝒕𝒉𝒆 𝑴𝒂𝒔𝒌𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟔ویو اِریااِریا پشت میز نشسته بود و به پ...

✈️ چند روز بیشترپارت ۷ شب، کنار رودخونه نشسته بودن.هوا خنک ش...

پارت پنجاه‌وچهارم | ردپاجئون جونگ‌کوکجنگل کم‌کم ساکت شده بود...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط