{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

part²³

part²³

لوکاس یهو با یه حرکت، دستشو دور گردن ا.ت حلقه کرد. فشارش لحظه‌به‌لحظه بیشتر می‌شد. ا.ت با چشم‌های وحشت‌زده بهش زل زده بود، صداش گرفته بود، اما بازم سعی کرد حرف بزنه:

«لوکاس... تو رو خدا... ولم کن...»a.t

ولی لوکاس انگار صدای هیچ‌کسو نمی‌شنید. فقط یه جمله رو زیر لب زمزمه می‌کرد:

_ «دوستت دارم... خیلی زیاد... تو فقط مال منی... فقط من...»

ا.ت داشت از نفس می‌افتاد. پاهاش دیگه رو زمین صاف نمی‌ایستاد، مجبور شده بود رو نوک پاهاش وایسه. یه قطره اشک از کنار گوشش سُر خورد پایین...

لوکاس یه‌دفعه ولش کرد.

ا.ت با نفس‌های بریده افتاد زمین. سرفه می‌کرد. لوکاس دو دستشو گذاشت دو طرف سرش و عقب عقب رفت. انگار تازه فهمیده باشه چی کار کرده.

_ «من... دارم چی کار می‌کنم... چی‌کار کردم... من دیوونه‌م... دیوونه‌ی تو... نه نه... ا.ت مال منه... فقط من...»

صداش گرفته بود. آروم، ولی وحشی. مدام زیر لب تکرار می‌کرد.

ا.ت با چشمای پُر از اشک، نگاهی به میز انداخت... بطری شراب...

بلند شد، با تمام وجود، بطری رو محکم کوبید رو سر لوکاس!

صدای شکستن بطری پیچید توی فضا... لوکاس یه لحظه گیج شد... ولی نه، هنوز سر پا بود...

آروم سرشو آورد بالا، خون از کنار صورتش جاری بود... چشماش قرمز، نفساش سنگین...

_ «نباید این کارو می‌کردی... قشنگم...»

ا.ت نفسشو توی سینه حبس کرد. خواست فرار کنه، که لوکاس پرید جلو، گرفتش، یه پارچه از روی مبل کشید و انداخت دور گردنش.

ا.ت تقلا می‌کرد، نفسش بند اومده بود، دستاشو تکون می‌داد، ولی صدایی نداشت...

چشمش افتاد به گوشیش... روی زمین، نزدیکش...

با آخرین زورش، دستشو دراز کرد... لرزون... بالاخره بهش رسید...

شماره‌ی جئون رو گرفت...
دیدگاه ها (۱۰)

part²²لوکاس هنوز همون‌جا وایساده بود. نگاهش پر از خشم، پر از...

part²¹دختر دیگه نتونست تحمل کنه و با اعصبانیت رفت پیش جئون و...

بخدا صبر نمیدین نفس بکشم باید پارت بعد بنویسم بزارم

part 2ا/ت طوری گفت که فقط ا/د بشنوه در حالی که ا/د وسایل هاش...

پارت ۱۵:عمو های من مافیان

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط