ظهور ازدواج
ظهور ازدواج )
( پارت ۳۳۷ فصل ۳ )
گوشیشو از دستم که هنوز رو هوا بود گرفت و در حالیکه جدي با یه حوله دیگه خشکش میکرد :گفت برو لباساتو عوض کن...تازه سرما خوردگیت داره بهتر میشه. سریع خودمو جمع کنم... هول خودمو عقب کشیدم و تند حوله رو بیشتر دور خودم پیچیدم و سریع از حموم بیرون اومدم... تند رفتم تو اتاقم. اخ.. بچه ها و نیکول هنوز خواب بودن با احتیاط و اروم رفتم سر کمد لباسام و لباس برداشتم. نمیتونستم برم بیرون لباسا رو بپوشم میترسیدم
جیمینم بیاد بیرون و ببینتم.. واسه همین همونجا لباس عوض کردم. صداي بسته شدن در خروج خونه اومد... پس رفت. نفسمو بیرون دادم و رفتم تو اتاق جیمین.. با دلتنگي عجيبي دستمو رو تختش کشیدم. هنوز ۲ دقیقه نگذشته بود اما... دل لعنتیم اروم نداشت قشنگ و بوسه هاي داغش تو ذهنم نقش بست.
دل لعنتیم اروم نداشت نگاه هاي قشنگ و بوسه هاي داغش تو ذهنم نقش بست. اخ.. خدايا داري باهام چیکار میکنی؟ اروم رو تختش دراز کشیدم خوابم نمیومد ولي همونطور تو تختش موندم تا وقتی نیکول و بچه ها بیدار شدن به جیمین نگاه کردم که کنارم توي کلیسا ایستاده بود.. دستامون اونقدر نزديک بود که میتونستم تو هم قفلشون کنم. اخ.. لعنت به این قلب بي جنبه ام... من چه مرگمه؟ نگاهمو به اطراف چرخوندم نادیا و نورا رو تو ماشین جیمین گذاشته بودیم و نیکول به یه دختر اشنا که انگار از اقوامشون بود گفته بود پیش بچه ها بمونه.. كليسا فضا خيلي سنگيني داشت.. جوزف خيلي جدي و خسته جلوي تابوت قهوه اي همسرش نشسته بود و حتي يه قطره اشك هم نمیریخت. واقعا این سرنوشت شوم و تلخ حقش بود؟ تو نگاهش خشم و غم و دلخوري و ناباوري موج میزد. فرد،دنیل و آنالی و سوزان تنها ادمهاي اشناي جمع كوچيك مراسم تدفين ليلي بودن.. ادمهاي زيادي نيومده بودن و برام عجیب بود که خواهر دنیل،جنت و پدرش نیومدن میدونم فرصت کم بود اما.. بالاخره عروسشون فوت شده.. شاید تو این چند روزه بیان نیکول اومد کنار من و جیمین و همون لحظه خدمتکاري با دسته گل بزرگي خواست از کنارمون رد شه.. جیمین کلافه اخمي کرد و مچ دستم رو گرفت و کشیدم عقب تا یارو رد شه.. به دستمون نگاه کردم و لبخند باريکي زدم. ودشو کشید نزدیکتر و اروم به جیمین گفت: یه چند روز جوزف بهتر شد بهش بگو که باید بره پزشك قانوني.
( پارت ۳۳۷ فصل ۳ )
گوشیشو از دستم که هنوز رو هوا بود گرفت و در حالیکه جدي با یه حوله دیگه خشکش میکرد :گفت برو لباساتو عوض کن...تازه سرما خوردگیت داره بهتر میشه. سریع خودمو جمع کنم... هول خودمو عقب کشیدم و تند حوله رو بیشتر دور خودم پیچیدم و سریع از حموم بیرون اومدم... تند رفتم تو اتاقم. اخ.. بچه ها و نیکول هنوز خواب بودن با احتیاط و اروم رفتم سر کمد لباسام و لباس برداشتم. نمیتونستم برم بیرون لباسا رو بپوشم میترسیدم
جیمینم بیاد بیرون و ببینتم.. واسه همین همونجا لباس عوض کردم. صداي بسته شدن در خروج خونه اومد... پس رفت. نفسمو بیرون دادم و رفتم تو اتاق جیمین.. با دلتنگي عجيبي دستمو رو تختش کشیدم. هنوز ۲ دقیقه نگذشته بود اما... دل لعنتیم اروم نداشت قشنگ و بوسه هاي داغش تو ذهنم نقش بست.
دل لعنتیم اروم نداشت نگاه هاي قشنگ و بوسه هاي داغش تو ذهنم نقش بست. اخ.. خدايا داري باهام چیکار میکنی؟ اروم رو تختش دراز کشیدم خوابم نمیومد ولي همونطور تو تختش موندم تا وقتی نیکول و بچه ها بیدار شدن به جیمین نگاه کردم که کنارم توي کلیسا ایستاده بود.. دستامون اونقدر نزديک بود که میتونستم تو هم قفلشون کنم. اخ.. لعنت به این قلب بي جنبه ام... من چه مرگمه؟ نگاهمو به اطراف چرخوندم نادیا و نورا رو تو ماشین جیمین گذاشته بودیم و نیکول به یه دختر اشنا که انگار از اقوامشون بود گفته بود پیش بچه ها بمونه.. كليسا فضا خيلي سنگيني داشت.. جوزف خيلي جدي و خسته جلوي تابوت قهوه اي همسرش نشسته بود و حتي يه قطره اشك هم نمیریخت. واقعا این سرنوشت شوم و تلخ حقش بود؟ تو نگاهش خشم و غم و دلخوري و ناباوري موج میزد. فرد،دنیل و آنالی و سوزان تنها ادمهاي اشناي جمع كوچيك مراسم تدفين ليلي بودن.. ادمهاي زيادي نيومده بودن و برام عجیب بود که خواهر دنیل،جنت و پدرش نیومدن میدونم فرصت کم بود اما.. بالاخره عروسشون فوت شده.. شاید تو این چند روزه بیان نیکول اومد کنار من و جیمین و همون لحظه خدمتکاري با دسته گل بزرگي خواست از کنارمون رد شه.. جیمین کلافه اخمي کرد و مچ دستم رو گرفت و کشیدم عقب تا یارو رد شه.. به دستمون نگاه کردم و لبخند باريکي زدم. ودشو کشید نزدیکتر و اروم به جیمین گفت: یه چند روز جوزف بهتر شد بهش بگو که باید بره پزشك قانوني.
- ۸.۹k
- ۲۷ آبان ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط