💕روزی مجنونی از سجاده شخصی عبور می کرد ....

💕روزی مجنونی از سجاده شخصی عبور می کرد ....

مرد نماز را شکست و گفت :
مردک ! در حال راز و نیاز با خدا بودم؛
تو چگونه این رشته را بریدی؟

مجنون لبخندی زد و گفت :
عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم
و تو عاشق خدایی و مرا دیدی ؟؟🍃
دیدگاه ها (۶)

قسمت ۷

#𝙁𝙞𝙫𝙚.𝙮𝙚𝙖𝙧𝙨.𝙤𝙛.𝙨𝙞𝙡𝙚𝙣𝙘𝙚 𝗽𝗮𝗿𝘁29{تو فقط دختری بودی که اون شب......

نه پارت ۹ | کارمند موردعلاقه؟! 😂ساعت ده و نیم صبح بود.تهیونگ...

تک پارتی ویو ا.ت صدای باز شدن در سکوت سنگین خونه رو شکست ساع...

سناریو مایکی { جنگل چشمات } درحالی که اون مرد ها در اتاق رو ...

نام رمان (عشق میان ما

پارت ۲: اولین کلمات؛ شکافِ میانِ سکوتسکوتِ میانِ آن‌ها، سنگی...

#در_آغوش_شیطان𝓒𝓱𝓪𝓹𝓽𝓮𝓻 𝓞𝓷𝓮 : ¹𝓟𝓪𝓻𝓽 : ¹²ویو تهونگ___عصر بود، و...

پارت ۲۱

رمان به دنبال هم...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط