{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

💕روزی مجنونی از سجاده شخصی عبور می کرد ....

💕روزی مجنونی از سجاده شخصی عبور می کرد ....

مرد نماز را شکست و گفت :
مردک ! در حال راز و نیاز با خدا بودم؛
تو چگونه این رشته را بریدی؟

مجنون لبخندی زد و گفت :
عاشق بنده ای هستم و تو را ندیدم
و تو عاشق خدایی و مرا دیدی ؟؟🍃
دیدگاه ها (۶)

❤️‍🔥╣⁠[⁠No touching فصل ۲]⁠╠⁠❤️‍🔥⁦(⁠。⁠♡⁠part 140♡⁠。⁠)⁩و سریع...

پارت ۱۹ #پشت غرورتاِما هنوز کنار لیام ایستاده بود.صدای اون م...

قسمت ۷

P6هوا ابری بود ولی بادی نمی وزد،هوا بوی نم میداد،جیمین داشت ...

`` قشنگ ترین اشتباه ``chapter : ²part : ⁷+ «مثل آرام‌بخش میم...

حمایت نمیشه زیاد متاسفانه. پارت چهار

---نه از فراق، که از نزدیکی می‌سوزم. از آن لحظه‌ای که چشمانت...

✦ اولین گناه ✦فصل هشتم: صبحی که هیچ‌کس انتظارش را نداشت---نی...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط