{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تير برقي چوبيم در انتهاي روستا، بي فروغم کرده سنگ بچه هاي

تير برقي چوبيم در انتهاي روستا، بي فروغم کرده سنگ بچه هاي روستا، ياددارم درزمين وقتي مراميکاشتند، پيکرم رابوسه ميزد کدخداي روستا، حال،اما خودشنيدم ازکلاغي روي سيم، قدر يك ارزن نمي ارزم براي روستا، قحطي هيزم اهالي را به فکر انداخته، بد نگاهم ميکند ديزي سراي روستا! من که خواهم سوخت حرفي نيست، اماکدخدا! ، تير سيماني نميگردد عصاي روستا!
دیدگاه ها (۴)

برایم نوشته بود : گاهی اوقات دستهایم به آرزوهایم نمی رسند شا...

ﭼﻮﺏ ﺗﻨﺒﯿﻪ ﺧﺪﺍ ﻧﺎﻣﺮﺋﯽ ﺍﺳﺖ ....ﻧﻪ ﮐﺴﯽ ﻣﯽ ﻓﻬﻤﺪ،ﻧﻪ ﺻﺪﺍﯾﯽ ﺩﺍﺭﺩ......

خوشبختی یعنی:قلبی را نشکنی،دلی را نرنجانی،آبرویی را نریزی،ود...

بیست و پنج دلیل برای خندیدن - ۱) خنده چهره را شاداب و زیبا ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط