تير برقي چوبيم در انتهاي روستا، بي فروغم کرده سنگ بچه هاي
تير برقي چوبيم در انتهاي روستا، بي فروغم کرده سنگ بچه هاي روستا، ياددارم درزمين وقتي مراميکاشتند، پيکرم رابوسه ميزد کدخداي روستا، حال،اما خودشنيدم ازکلاغي روي سيم، قدر يك ارزن نمي ارزم براي روستا، قحطي هيزم اهالي را به فکر انداخته، بد نگاهم ميکند ديزي سراي روستا! من که خواهم سوخت حرفي نيست، اماکدخدا! ، تير سيماني نميگردد عصاي روستا!
- ۷۵۰
- ۱۷ آذر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۴)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط