معامله نهایی
معامله نهایی
پارت ۱۳
چند دقیقه بعد که همه به بحث های خودشون برگشتن تازه میخواستم نفس راحت بکشم که هه جین ولم کرده که یهو مامان هوانگ و هه جین صدام کرد « رین ! بزار یه سوال ازت بپرسم ، از هیونجین راضی هستی ؟ اخلاقاش اذیتت نمیکنه ؟ اگه اره بگو تا دخلشون رو بیارم ! »
به هوانگ نگاه کردم که داشت با برادر بزرگترش حرف میزد . معلومه که واقعا هیچ دختری رو پیش خانوادش نیاورده که خانوادش انقدر عروس ذلیل شدن . گفتم « خب ، اون غرغروعه . بعضی وقتا هم مجبورم میکنه تا دیروقت توی شرکت بمونم . درمورد غذا هم خیلی سخت گیره ! »
هه جین گفت « کجاشو دیدی ؟ وقتی از خواب بیدار میشه مثل یه خرس غرغروعه ، حتی بیشتر از یک ساعت طول میکشه از تخت بیرون بیاد ! همش هم قد منو مسخره میکنه فکر میکنه الان که نردبونه چه چیزی شده حالا »
مامانش با اشتیاق گفت « تو بچگی هم همین بود . قدش از بچه های دیگه خیلی بلند تر بود ولی تا کلاس دوم تختشو خیس میکرد ! »
بلاخره یه بحث جذاب . با کنجکاوی گفتم « واقعا ؟ دیگه چی ؟»
« وقتی بچه بود علاقه خاصی به لباس نداشت . همیشه فقط با یه شلوارک تو خونه میپلکید . راستش الانم همینه . فقط الان شاید شلوار بپوشه . وگرنه همیشه تو خونه اینجوریه »
یادم بمونه هیچوقت نرم خونه هوانگ
هه جین گفت « ولی اونی ، چی باعث شد عاشق برادر من بشی ؟ اون خوشگل و پولدار و باهوش و جنتلمنه ولی عوضی و بی ادب و سختگیرم هست . اخلاقاشم که گنده . »
اره ، منم سوالم اینه که با توجه به همه اینا چرا کل دخترای شرکت براش غش و ضعف میرن ، اما الان باید یه دروغ قانع کننده بگم « خب ، اره اولا اینجوری بود . ولی از وقتی که بهم اعتراف کرده ، چجوری بگم ... بنظر میومد که تازه باهاش کنار اومده و خب عوض شد . »
مادر هوانگ گفت « اره ، هه جین خیلی داری سخت میگیری اون خصوصیات خوبم داره . مثلا ریاضیش خوبه !»
« این تو رابطه چیز مثبتی حساب میشه ؟»
« قطعا »
« هی خانوما ، غیبت پشت سر ینفر کار خوبی نیستا » این هوانگ بود که حرف میزد
اروم گفتم « یهویی ظاهر شدن پشت ینفرم کار خوبی نیست »
« شنیدم چی گفتی پیشی غرغرو »
پیشی غر غرو ؟ من پیشیم ؟ غر غرو ؟ چرا انقدر ، چرا انقدر از نظرم ناز بود ؟ لعنت بهت هوانگ من کل زندگیم تلاش کردم جذابیت دارک فمنیست داشته باشم که تو از ناکجا اباد بیای به من لقب ناز بدی ؟
زیر میز پاشو لگد کردم تا خشممو خالی کنم و از صحنه گاز گرفتن لبش از درذ لذت بردم
#فیکشن #وانشات #سناریو #هیونجین
پارت ۱۳
چند دقیقه بعد که همه به بحث های خودشون برگشتن تازه میخواستم نفس راحت بکشم که هه جین ولم کرده که یهو مامان هوانگ و هه جین صدام کرد « رین ! بزار یه سوال ازت بپرسم ، از هیونجین راضی هستی ؟ اخلاقاش اذیتت نمیکنه ؟ اگه اره بگو تا دخلشون رو بیارم ! »
به هوانگ نگاه کردم که داشت با برادر بزرگترش حرف میزد . معلومه که واقعا هیچ دختری رو پیش خانوادش نیاورده که خانوادش انقدر عروس ذلیل شدن . گفتم « خب ، اون غرغروعه . بعضی وقتا هم مجبورم میکنه تا دیروقت توی شرکت بمونم . درمورد غذا هم خیلی سخت گیره ! »
هه جین گفت « کجاشو دیدی ؟ وقتی از خواب بیدار میشه مثل یه خرس غرغروعه ، حتی بیشتر از یک ساعت طول میکشه از تخت بیرون بیاد ! همش هم قد منو مسخره میکنه فکر میکنه الان که نردبونه چه چیزی شده حالا »
مامانش با اشتیاق گفت « تو بچگی هم همین بود . قدش از بچه های دیگه خیلی بلند تر بود ولی تا کلاس دوم تختشو خیس میکرد ! »
بلاخره یه بحث جذاب . با کنجکاوی گفتم « واقعا ؟ دیگه چی ؟»
« وقتی بچه بود علاقه خاصی به لباس نداشت . همیشه فقط با یه شلوارک تو خونه میپلکید . راستش الانم همینه . فقط الان شاید شلوار بپوشه . وگرنه همیشه تو خونه اینجوریه »
یادم بمونه هیچوقت نرم خونه هوانگ
هه جین گفت « ولی اونی ، چی باعث شد عاشق برادر من بشی ؟ اون خوشگل و پولدار و باهوش و جنتلمنه ولی عوضی و بی ادب و سختگیرم هست . اخلاقاشم که گنده . »
اره ، منم سوالم اینه که با توجه به همه اینا چرا کل دخترای شرکت براش غش و ضعف میرن ، اما الان باید یه دروغ قانع کننده بگم « خب ، اره اولا اینجوری بود . ولی از وقتی که بهم اعتراف کرده ، چجوری بگم ... بنظر میومد که تازه باهاش کنار اومده و خب عوض شد . »
مادر هوانگ گفت « اره ، هه جین خیلی داری سخت میگیری اون خصوصیات خوبم داره . مثلا ریاضیش خوبه !»
« این تو رابطه چیز مثبتی حساب میشه ؟»
« قطعا »
« هی خانوما ، غیبت پشت سر ینفر کار خوبی نیستا » این هوانگ بود که حرف میزد
اروم گفتم « یهویی ظاهر شدن پشت ینفرم کار خوبی نیست »
« شنیدم چی گفتی پیشی غرغرو »
پیشی غر غرو ؟ من پیشیم ؟ غر غرو ؟ چرا انقدر ، چرا انقدر از نظرم ناز بود ؟ لعنت بهت هوانگ من کل زندگیم تلاش کردم جذابیت دارک فمنیست داشته باشم که تو از ناکجا اباد بیای به من لقب ناز بدی ؟
زیر میز پاشو لگد کردم تا خشممو خالی کنم و از صحنه گاز گرفتن لبش از درذ لذت بردم
#فیکشن #وانشات #سناریو #هیونجین
- ۸.۸k
- ۲۱ اسفند ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱۰)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط