در سڪوت شـب من ،
ناگهـان حـادثہ اے...
ناگهـان وسوسہ اے تلـخ گذشـت...
من تو را ڪـم داشتـم
در سڪوت شـب من ،
آسمـان حـرفے زد...
و غـزل شعـری شد...
در سڪوت شـب من،
مـوج گیسـوے تو آرام نداشـت
بـرق چشمـان تو پیغـام نداشـت...
چہ سـرابـے دارم
ڪہ امیـدم بہ نگـاهـت...
سالهـا یـخ زده اسـت...
در سڪوت شـب من ،
ناگهـان حـادثہ اے...
ناگهـان وسوسہ اے تلـخ گذشـت...
من تو را ڪـم داشتـم
در سڪوت شـب من ،
آسمـان حـرفے زد...
و غـزل شعـری شد...
در سڪوت شـب من،
مـوج گیسـوے تو آرام نداشـت
بـرق چشمـان تو پیغـام نداشـت...
چہ سـرابـے دارم
ڪہ امیـدم بہ نگـاهـت...
سالهـا یـخ زده اسـت...
- ۷۵۴
- ۰۱ خرداد ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۳۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط