Knife Dead
Knife Dead
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۲۸ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
با صدا مزاحم کسی چشم باز کرد ... صدا های نامفعمی به گوش اش خورد چندین بار پلک زد و مشخص شد برای ات که آن صدا های صدای خدمتکار ها باشم ... کنی رو تخت قلت خورد و سمته دیگهی چرخید با نبود جونکوک کلافه پفی کشید ( آخه یه روز بیدار بشم و ترو کنارم ببینم .. اوف ) نگاهی به در بالکن دوخت با دیدن هوا تاریک مثل جت پرید رویتخت نشست (خاک تو سرم پیر شد حتما همه مهمان ها اومدن)
از روی تخت بلند شد و اولین چیزی که به دستش آمد را پوشیدن و چراغ های اتاق خوابش را روشن کرد تاریکی آن اتاق بیشاز حد زیاد بود ...
دشتی به پیشانی اش کشید و زود تر گفت ...
ات: چی بپوشم ... پففففف
کلافه پفی کشید و سمته کمد لباس رفت ... ( هر چی باشه من همسر آینه خنجر طلا هستم باید بهترین لباسو بپوشم .) باز هم کمی دلخور روی تخت نشست هیچ لباس مناسب ای که میخواست نبود .. تنها کمد پر از لباس خانگی بود جوهیوک برای همه چی فکر نکرده بود ...
آروم سمته در قدم برداشت و در را باز کرد با دیدن خانم کیم خوشحال گفت
ات: خاله کیم !
بلافاصله سمتش نگاه کرد و قدم های سمته اتاقش برداشت شوکه سر تا پایش را برندازه کرد و گفت
خانم کیم: دخترم چرا لباس نپوشیدی
ات: خاله کیم لباسم نیست .. هیچی میشه یه کاری بکنی و به جوهیوک بگی بیاد
خانم کیم: دخترم لباست رو آوردن ارباب گفتن درست لباسی که میخواد رو بوپشید ...
دخترک لبخند ای زد و در دلش قند در حال آب شدن بود زود تر گفت
ات: ممنون میتونی بری ..
دخترک زود در را بست و با قدم های زود وارد اتاق خواب شد ... نگاه کلی بهش انداخت و با جستجوی کردن لباس با چشم هایش بلاخره موفق شد و لباس به رنگ مشکی را گوشه اتاق خواب با آن طرح زیباش دخترک را شیفته خودش کرد ... ات: چطور ندیدمت ..
سمته حمام رفت و بعد از گرفتن دوش های تیر کشیدن وست پاهایش هم آروم گرفته بود مشغول پوشیدن حوله شد و سمته لباسش رفت...
به راحتی لباس را پوشید و بعد از خوشک کردن موهایش جلو آینه نشست ... تنها کاری که انجام داد زریف کردن صورتش و آرایش ساده بود همان دقیقه بود که در باز شد و جونکوک وارد اتاق شد چشم دوخته به دخترک رو صندلی ناخودآگاه در آن همه کار های که رو سرش ریخته بود لبخندی زد و سمته میر آرایش دخترک رفت درست پشت اش ایستاد
دخترک با دیدن مرد خودش لبخندی زد و گفت
ات: خیلی خوشتیپ شدی جونکوکم
جونکوک: تو هم خوشگل شدی ... میخواهی کمکت کنم ..
ات: حتما
بح جون چه کردم
…ᘛ⁐̤ᕐᐷPart ۱۲۸ …ᘛ⁐̤ᕐᐷ
با صدا مزاحم کسی چشم باز کرد ... صدا های نامفعمی به گوش اش خورد چندین بار پلک زد و مشخص شد برای ات که آن صدا های صدای خدمتکار ها باشم ... کنی رو تخت قلت خورد و سمته دیگهی چرخید با نبود جونکوک کلافه پفی کشید ( آخه یه روز بیدار بشم و ترو کنارم ببینم .. اوف ) نگاهی به در بالکن دوخت با دیدن هوا تاریک مثل جت پرید رویتخت نشست (خاک تو سرم پیر شد حتما همه مهمان ها اومدن)
از روی تخت بلند شد و اولین چیزی که به دستش آمد را پوشیدن و چراغ های اتاق خوابش را روشن کرد تاریکی آن اتاق بیشاز حد زیاد بود ...
دشتی به پیشانی اش کشید و زود تر گفت ...
ات: چی بپوشم ... پففففف
کلافه پفی کشید و سمته کمد لباس رفت ... ( هر چی باشه من همسر آینه خنجر طلا هستم باید بهترین لباسو بپوشم .) باز هم کمی دلخور روی تخت نشست هیچ لباس مناسب ای که میخواست نبود .. تنها کمد پر از لباس خانگی بود جوهیوک برای همه چی فکر نکرده بود ...
آروم سمته در قدم برداشت و در را باز کرد با دیدن خانم کیم خوشحال گفت
ات: خاله کیم !
بلافاصله سمتش نگاه کرد و قدم های سمته اتاقش برداشت شوکه سر تا پایش را برندازه کرد و گفت
خانم کیم: دخترم چرا لباس نپوشیدی
ات: خاله کیم لباسم نیست .. هیچی میشه یه کاری بکنی و به جوهیوک بگی بیاد
خانم کیم: دخترم لباست رو آوردن ارباب گفتن درست لباسی که میخواد رو بوپشید ...
دخترک لبخند ای زد و در دلش قند در حال آب شدن بود زود تر گفت
ات: ممنون میتونی بری ..
دخترک زود در را بست و با قدم های زود وارد اتاق خواب شد ... نگاه کلی بهش انداخت و با جستجوی کردن لباس با چشم هایش بلاخره موفق شد و لباس به رنگ مشکی را گوشه اتاق خواب با آن طرح زیباش دخترک را شیفته خودش کرد ... ات: چطور ندیدمت ..
سمته حمام رفت و بعد از گرفتن دوش های تیر کشیدن وست پاهایش هم آروم گرفته بود مشغول پوشیدن حوله شد و سمته لباسش رفت...
به راحتی لباس را پوشید و بعد از خوشک کردن موهایش جلو آینه نشست ... تنها کاری که انجام داد زریف کردن صورتش و آرایش ساده بود همان دقیقه بود که در باز شد و جونکوک وارد اتاق شد چشم دوخته به دخترک رو صندلی ناخودآگاه در آن همه کار های که رو سرش ریخته بود لبخندی زد و سمته میر آرایش دخترک رفت درست پشت اش ایستاد
دخترک با دیدن مرد خودش لبخندی زد و گفت
ات: خیلی خوشتیپ شدی جونکوکم
جونکوک: تو هم خوشگل شدی ... میخواهی کمکت کنم ..
ات: حتما
بح جون چه کردم
- ۱۷.۲k
- ۰۵ تیر ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط