LOOKING FOR YOU
LOOKING FOR YOU
PART : ⁵
۶ جولای ۲۰۲۶
کای فلش مموری را روی میز گذاشت و با خستگی خودش را روی مبل انداخت.
کای : اینم فیلم دوربینا ،نصف روزم وقتمو گرفت تا تونستم از شهرداری بگیرمش.
تهیونگ بدون اینکه به او نگاه کند، فلش را برداشت و به لپتاپش وصل کرد
کای : حالا میشه بگی دنبال چی میگردی؟
تهیونگ چیزی نگفت ، فقط سکوت کرد.
کای : تهیونگ؟
تهیونگ : خودمم نمیدونم
با کلافگی زمزمه کرد .کای چند لحظه بهش خیره موند ، اولین باری تهیونگ رو اینقدر سردرگم میدید .آهی کشید و از جاش بلند شد
کای : باشه...پس منم، به کارم برسم امروز اسلحه ها میرسم
تهیونگ : باشه
بدون اینکه سرش رو از لپ تاپ بالا بیار گفت. کای به سمت در رفت و از اتاق خارج شد
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت
تهیونگ ویدئو هارو بررسی کرد و بلاخره اونی که میخواست رو پیدا کرد .
مردم یکییکی از جلوی دوربین رد میشدند و بعد از چند لحظه خودش وارد تصویر شد و بعد همان پسر . فیلم را متوقف کرد .برای لحظه ای نگاهش روی صورت پسر ثابت ماند ، بیاختیار تصویر را بزرگتر کرد.
همان چشمها، همان چهره، همان لطافت...همان حس عجیب.
انگشتش روی دکمهی پخش رفت و برخورد....پسر کمی عقب رفت و سرش را بالا آورد
_اوه... معذرت میخوام
همان لحظه...تصویر مانیتور برای کسری از ثانیه لرزید ، تهیونگ اخم کرد .روی صفحه...دیگر خیابان دیده نمیشد و به جایش...حیاط بزرگی با ستونهای چوبی ، گل های رنگی توی باغچه ها ،صدای زمزمه هایی از دوردست و... پسری با لباس خدمتکار که درست در چند سانتی متری اش قرار داشت ، و خودش...اما نه با کت و شلوار بلکه لباس اشرافزادههای چوسان . هر دو فقط به هم نگاه میکردن . متعجب به او تاپ خیره شد ، پلک زد و تصویر دوباره عادی شد. خیابان ها ، ماشینها ، جمعیت....همه برگشتند ، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بود .تهیونگ چند ثانیه بیحرکت ماند و بعد سریع فیلم را عقب برد ، و همان قسمت را دوباره پخش کرد اما این بار...هیچ خبری از آن تصویر نبود. فقط خودش و همان پسر که بعد از برخورد، آرام میان جمعیت ناپدید شد
تهیونگ : توهم بود؟
با خودش زمزمه کرد و دستش را روی شقیقهاش گذاشت . دوباره فیلمو پلی کرد و صحنه برخورد دوباره دید ،همه چیز عادی بود و اون تصویر یک ثانیه ای از پسر خدمتکار و اشراف زاده کاملا ناپدید شده بود .بارها فیلم رو دید و تمام جزئیات رو بررسی کرد ، حتی خودش هم نمیدونست چرا اینکارو میکنه. نزدیک غروب بود و تهیونگ هنوز پشت میزش نشسته بود .چندین بار تصمیم گرفت همهی این ماجرا را فراموش کند اما هر بار...همان تصویر ثانیهای جلوی چشمش ظاهر میشد . در نهایت نفس عمیقی کشید و کتش را برداشت .کلید ماشین را از روی میز برداشت و از دفترش بیرون رفت ، بدون اینکه به منشیش چیزی بگه .به سمت پارکینگ رفت و سوار ماشینش شد، میخواست بره خونه و شاید با یه حموم آب گرم خودشو آروم کنه اما.... چشمش به کافه ای اونطرف خیابون افتاد ،خودشه....همون پسره ، پشت پیشخوان ایستاده و با لبخند با یکی صحبت میکنه . تهیونگ چند لحظه از پشت شیشه به داخل نگاه کرد ، قلبش بیدلیل تندتر زدگوشه ای پارک کرد و پیاده شد . با ورودش به کافه صدای زنگ بالای در داخل کافه پیچید . جونگکوک طبق عادت لبخند زد اما وقتی نگاهش به تهیونگ افتاد ، لبخندش برای لحظهای محو شد .همان مردی که از صبح بیدلیل توی ذهنش مانده بود جونگکوک سریع به خودش آمد و دوباره لبخند زد
جونگکوک : خوش اومدین ، چی میل دارین؟
تهیونگ برای لحظه ای فقط بهش خیره شد
تهیونگ : یه آمریکانو
جونگکوک : گرم یا سرد؟
تهیونگ : گرم
جونگکوک سری تکان داد
و به سمت دستگاه قهوهساز رفت دانههای قهوه را داخل آسیاب ریخت و صدای آرام دستگاه در کافه پیچید. تهیونگ بیاختیار تمام حرکاتش را نگاه میکرد ،انگشتهایی که با دقت لیوان را برمیداشتند ،بخاری که از دستگاه اسپرسو بالا میرفت ،صدای برخورد فنجان با میز ؛ همه چیز...بیش از حد آشنا بود .ناگهان...تصویری خیلی کوتاه از ذهنش گذشت ،همان پسر...اما دوباره با لباس خدمتکار ، کنار اجاقی قدیمی ایستاده بود و با دقت چای را داخل فنجان سفالی میریخت و بعد با لبخند آن را روی سینی گذاشت و گفت: "ارباب چاران( تهیونگ ) ،چایتون آمادهست"
صدایی نرم، گرم ، و آشنا .تهیونگ پلک زد و تصویر محو شد...دوباره داخل کافه بود و پسر هنوز مشغول آماده کردن آمریکانو بود. تهیونگ ناخودآگاه دستش را روی سینهاش گذاشت ،قلبش به شدت میکوبید. چند لحظه بعد جونگکوک لیوان آمریکانو را روی پیشخوان گذاشت
جونگکوک : بفرمایید
تهیونگ نگاهش را از لیوان برداشت و به چشمهای جونگکوک دوخت. برای چند ثانیه...هیچکدام چیزی نگفتند.
انگار هر دو دنبال جواب یک سؤال بودند،سؤالی که هنوز حتی خودشان هم نمیدانستند چیست.
...ادامه دارد
PART : ⁵
۶ جولای ۲۰۲۶
کای فلش مموری را روی میز گذاشت و با خستگی خودش را روی مبل انداخت.
کای : اینم فیلم دوربینا ،نصف روزم وقتمو گرفت تا تونستم از شهرداری بگیرمش.
تهیونگ بدون اینکه به او نگاه کند، فلش را برداشت و به لپتاپش وصل کرد
کای : حالا میشه بگی دنبال چی میگردی؟
تهیونگ چیزی نگفت ، فقط سکوت کرد.
کای : تهیونگ؟
تهیونگ : خودمم نمیدونم
با کلافگی زمزمه کرد .کای چند لحظه بهش خیره موند ، اولین باری تهیونگ رو اینقدر سردرگم میدید .آهی کشید و از جاش بلند شد
کای : باشه...پس منم، به کارم برسم امروز اسلحه ها میرسم
تهیونگ : باشه
بدون اینکه سرش رو از لپ تاپ بالا بیار گفت. کای به سمت در رفت و از اتاق خارج شد
اتاق دوباره در سکوت فرو رفت
تهیونگ ویدئو هارو بررسی کرد و بلاخره اونی که میخواست رو پیدا کرد .
مردم یکییکی از جلوی دوربین رد میشدند و بعد از چند لحظه خودش وارد تصویر شد و بعد همان پسر . فیلم را متوقف کرد .برای لحظه ای نگاهش روی صورت پسر ثابت ماند ، بیاختیار تصویر را بزرگتر کرد.
همان چشمها، همان چهره، همان لطافت...همان حس عجیب.
انگشتش روی دکمهی پخش رفت و برخورد....پسر کمی عقب رفت و سرش را بالا آورد
_اوه... معذرت میخوام
همان لحظه...تصویر مانیتور برای کسری از ثانیه لرزید ، تهیونگ اخم کرد .روی صفحه...دیگر خیابان دیده نمیشد و به جایش...حیاط بزرگی با ستونهای چوبی ، گل های رنگی توی باغچه ها ،صدای زمزمه هایی از دوردست و... پسری با لباس خدمتکار که درست در چند سانتی متری اش قرار داشت ، و خودش...اما نه با کت و شلوار بلکه لباس اشرافزادههای چوسان . هر دو فقط به هم نگاه میکردن . متعجب به او تاپ خیره شد ، پلک زد و تصویر دوباره عادی شد. خیابان ها ، ماشینها ، جمعیت....همه برگشتند ، انگار که هیچ اتفاقی نیفتاده بود .تهیونگ چند ثانیه بیحرکت ماند و بعد سریع فیلم را عقب برد ، و همان قسمت را دوباره پخش کرد اما این بار...هیچ خبری از آن تصویر نبود. فقط خودش و همان پسر که بعد از برخورد، آرام میان جمعیت ناپدید شد
تهیونگ : توهم بود؟
با خودش زمزمه کرد و دستش را روی شقیقهاش گذاشت . دوباره فیلمو پلی کرد و صحنه برخورد دوباره دید ،همه چیز عادی بود و اون تصویر یک ثانیه ای از پسر خدمتکار و اشراف زاده کاملا ناپدید شده بود .بارها فیلم رو دید و تمام جزئیات رو بررسی کرد ، حتی خودش هم نمیدونست چرا اینکارو میکنه. نزدیک غروب بود و تهیونگ هنوز پشت میزش نشسته بود .چندین بار تصمیم گرفت همهی این ماجرا را فراموش کند اما هر بار...همان تصویر ثانیهای جلوی چشمش ظاهر میشد . در نهایت نفس عمیقی کشید و کتش را برداشت .کلید ماشین را از روی میز برداشت و از دفترش بیرون رفت ، بدون اینکه به منشیش چیزی بگه .به سمت پارکینگ رفت و سوار ماشینش شد، میخواست بره خونه و شاید با یه حموم آب گرم خودشو آروم کنه اما.... چشمش به کافه ای اونطرف خیابون افتاد ،خودشه....همون پسره ، پشت پیشخوان ایستاده و با لبخند با یکی صحبت میکنه . تهیونگ چند لحظه از پشت شیشه به داخل نگاه کرد ، قلبش بیدلیل تندتر زدگوشه ای پارک کرد و پیاده شد . با ورودش به کافه صدای زنگ بالای در داخل کافه پیچید . جونگکوک طبق عادت لبخند زد اما وقتی نگاهش به تهیونگ افتاد ، لبخندش برای لحظهای محو شد .همان مردی که از صبح بیدلیل توی ذهنش مانده بود جونگکوک سریع به خودش آمد و دوباره لبخند زد
جونگکوک : خوش اومدین ، چی میل دارین؟
تهیونگ برای لحظه ای فقط بهش خیره شد
تهیونگ : یه آمریکانو
جونگکوک : گرم یا سرد؟
تهیونگ : گرم
جونگکوک سری تکان داد
و به سمت دستگاه قهوهساز رفت دانههای قهوه را داخل آسیاب ریخت و صدای آرام دستگاه در کافه پیچید. تهیونگ بیاختیار تمام حرکاتش را نگاه میکرد ،انگشتهایی که با دقت لیوان را برمیداشتند ،بخاری که از دستگاه اسپرسو بالا میرفت ،صدای برخورد فنجان با میز ؛ همه چیز...بیش از حد آشنا بود .ناگهان...تصویری خیلی کوتاه از ذهنش گذشت ،همان پسر...اما دوباره با لباس خدمتکار ، کنار اجاقی قدیمی ایستاده بود و با دقت چای را داخل فنجان سفالی میریخت و بعد با لبخند آن را روی سینی گذاشت و گفت: "ارباب چاران( تهیونگ ) ،چایتون آمادهست"
صدایی نرم، گرم ، و آشنا .تهیونگ پلک زد و تصویر محو شد...دوباره داخل کافه بود و پسر هنوز مشغول آماده کردن آمریکانو بود. تهیونگ ناخودآگاه دستش را روی سینهاش گذاشت ،قلبش به شدت میکوبید. چند لحظه بعد جونگکوک لیوان آمریکانو را روی پیشخوان گذاشت
جونگکوک : بفرمایید
تهیونگ نگاهش را از لیوان برداشت و به چشمهای جونگکوک دوخت. برای چند ثانیه...هیچکدام چیزی نگفتند.
انگار هر دو دنبال جواب یک سؤال بودند،سؤالی که هنوز حتی خودشان هم نمیدانستند چیست.
...ادامه دارد
- ۷۰۷
- ۲۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط