{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

(پارت بیست و هشتم)

(پارت بیست و هشتم)
دکتر گفت: واقعا نمیفهمم چرا مراقبش نبودید که کارش به اینجا کشیده شده
جونگکوک گفت: چیشده مگه
دکتر گفت: یه دقیقه دیگه مونده بود مرده بود میفهمی الان هم اتاق عمله و به احتما ۸۰درصد که میمیره من متاسفم
جونگکوک گفت: چی داری میگی مگه ممکنه
دکتر گفت: یه شک بزرگی در قلبش اتفاق افتاده انتظار چیداری
با گریه رفتم و با خودم گفتم: اگه بلایی سر ا.ت بیاد من چیکار کنم واقعا پشیمونم خیلی واسش کم گذاشتم واقعا چجوری تحمل کن ا.ت حالت رو خوب بشه قول میدم یه زندگی جدیدی آغاز میکنیم تروخدا بهوش بیا
دو ساعت بعد
دکتر گفت: متاسفم
جونگکوک گفت: دکتر نه نه چه اتفاقی افتاد
دکتر گفت: از دستمون برنیومد کامل تلاشمون رو کردیم
جونگکوک با گریه دکتر تروخدا نگو
دکتر گفت: شوخی کردم برادر حالش خوبه تا چند دقیقه دیگه هم بهوش میاد معلومه خیلی دوسش داریا
جونگکوک گفت:دکتر راست میگی ا.ت زندس
دکتر گفت: بله میتونید برید ببینیش فقط لباس مخصوص بپوش
جونگکوک گفت: ممنون
اشکامو پاک کردم و لباس مخصوص پوشیدمو رفتم پیش ا.ت بهوش اومده بود
ا.ت گفت: کککووککیی
جونگکوک گفت: جانم
ا.ت گفت: من میمیرم
جونگکوک گفت: خدانکنه نه عزیزم تو زنده میمونی
(جونگهیون زنگ زد)
الو جونگکوک
بله پدر
کجایی
بیمارستان
چیشده جونگکوک
ا.ت حالش بد شد آوردمش بیمارستان
جونگکوک بیایم پیشتون
نه پدر اجازه نمیدن خودم هستم
بای
بای
ا.ت گفت: تا آخر عمرم پیشم میمونی
جونگکوک گفت: معلومه
دیدگاه ها (۳)

(پارت بیست نهم) حاله ا.ت کاملا خوب شد رفتیم عمارتدستشو گرفتم...

(پارت سی) جونگهیون گفت: کجاجونگکوک گفت: گفتم کهجونگهیون گفت:...

(پارت بیست هفتم) و دید سلنا تو بغلمه من سریع سلنا پرت کردم پ...

(پارت بیست و ششم) دیدم جونگکوک رو تخته گفت: چهخبر بیببا خنده...

عشق یا نفرت؟ (طابع قوانین ویسگون) P³⁰✦پرش زمانی به دو روز بع...

part۴۱به سمت اتاق ا/ت رفتم درو زدم ولی جواب نداد یبار دیگه ز...

~~~~~{عشق ممنوعه}~~~~~*part ¹¹*. ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط