آن روز که سیب گفتیم، لبخندمان کال بود
آن روز که سیب گفتیم، لبخندمان کال بود
که دل عکسهایمان سوخت!
شاید رسیدهتر که میخندیدیم!
امروز عکسها تکی نمیشدند
نرسیده بود که خدا حق سکوت گرفت
و مارا در دنیایی "فِیڪ" قرار داد!
شاید در عالمی دیگر عکسهایمان هنوز دونفره میبود
نرسیده بود که دستهایمان را
کپی برابره اصل کردند، تا باانگشت خدارا بههم نشان دهیم! خودم با دستهایم دیدم، که خدا نمیدید!
شاید دستهایم را اعدام کنند
ولی صدای ردهپای تو درسرم که میپیچد سرگیجه میگیرم، مثل مستی میشوم، که دست خدا بر شانهی چپَش میلرزید! دستهایمان به هم نریسیده بود
که فهمیدیم بیشتراز همه با پاهایمان راه آمدهایم!
اما ازهمه دیرتر خدا رسید که فقط یک نقطه داشت! ولی کور بود..
که دل عکسهایمان سوخت!
شاید رسیدهتر که میخندیدیم!
امروز عکسها تکی نمیشدند
نرسیده بود که خدا حق سکوت گرفت
و مارا در دنیایی "فِیڪ" قرار داد!
شاید در عالمی دیگر عکسهایمان هنوز دونفره میبود
نرسیده بود که دستهایمان را
کپی برابره اصل کردند، تا باانگشت خدارا بههم نشان دهیم! خودم با دستهایم دیدم، که خدا نمیدید!
شاید دستهایم را اعدام کنند
ولی صدای ردهپای تو درسرم که میپیچد سرگیجه میگیرم، مثل مستی میشوم، که دست خدا بر شانهی چپَش میلرزید! دستهایمان به هم نریسیده بود
که فهمیدیم بیشتراز همه با پاهایمان راه آمدهایم!
اما ازهمه دیرتر خدا رسید که فقط یک نقطه داشت! ولی کور بود..
- ۱.۰k
- ۲۸ آبان ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۷)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط