رمان ماشین جادوگری

رمان ماشین جادوگری


جونگ کوک :چه سریع بزار برسونمت
ات :خودم ماشین دارم
جونگ کوک:شبی یه خطرناکه من میرسونمت
از ناچاری قبول کردم داشتیم با سرعت می رفتیم که یهو صدای بوق و سیاهی
یک ماه بعد
با نوری که به چشمم می خورد به سختی چشمام رو باز کردم مامانم رو دیدم که بالا سرم خوابش برده بود اما با تکونی که من خورم بیدار شد
مامان :ات حالت خوبه ؟
ات:مامان
مامان : جانم
ات:جونگ کوک کجاست ؟
مامان :جونگ کوک کیه ؟
ات:کسی که باهاش تصادف کردم
مامان :تصادف چی عزیزم تو داخل دانشگاه با یکی دعوات شد اون انداختن سرت محکم خورد به پله و یک ماه هم رفتی تو کما
ات:یعنی چی؟من خونه‌ی جونگ کوک بودم دیدم دیر وقت شد عجله ای اومدیم بیایم خونه تصادف کردیم
مامان :عزیزم اشکالی ندارد بیهوش که بودی خواب دیدی
ات:یعنی همش الکی بود (با بغض )
یک هفته بعد
هرکاری میکنم نمی تونم فراموش کنم آخه من اصلا یادم نیست دعوا کرده باشم بعدم اون خاطرات همش واقعی بود ای خدا نشسته بودم که دیدم یکی داره تند تند در میزنه
ات:بله
تا درو باز کردم دیدم
جونگ کوک :ات خوبی ؟چیزین نشده
دیدگاه ها (۱)

رمان ماشین جادوگری ات :تو ..تو اینجا چیکار می کنی ؟مگه خواب ...

رمان ماشین جادوگریجونگ کوک :من و تو قبلاً باهم زن و شوهر بود...

رمان ماشین جادوگریمامان ات :ات ات:بله مامان ات:مطمعنی نمیای؟...

رمان :ماشین جادوگری ات :یه جا شنیدم می گفتن آدما از زندگی قب...

عشق چیز خوبیه پارت ۱۲ بادیگارد اومد بادیگارد : قربان فهمیدم ...

رمان عشق و نفرت پارت۱۱جونگ کوک:آره آت بعد از حرف جونگ کوک لب...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط