{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

گاهی وقتا

گاهی وقتا
از نردبان بالا میریم
تا دستهای خدارو بگیریم
غافل از آنکه او پایین ایستاده ونردبان رو محکم گرفته تا ما نیفتیم!
دیدگاه ها (۱)

بارالها..فانوس سرنوشت را در مسیرمهمواره روشن نگه دارکه بی نو...

مادرم هیچوقت بمن نگفت دوستم داردوقت نداشتدستش همیشه بند بود ...

قاصدک هاپیام آور عشق،و مهربانی هستند قاصدک هادر دشت ها آن سو...

با ارزش ترین چیز در زندگی این نیست که چه چیزهایی داریم بلکه ...

پارت ۴۵سال‌ها بعد، دوباره به همان کلاب بلک رز برگشتیم.همان د...

مهمونی پارت ۳۶

رایحه پنهانآخر سر آروم سر تکون داد.- عوم... باشه، ارباب.بعد ...

پارت ۱۵ساعت ۷ و ۱۲ عصر_یونگی:اصلا میل نداشتم برم به مهمونی ج...

در جنگل... صبح...ات با حال خوبی از خواب بیدار شد.لباسش را عو...

part:40ات:کوک به حرفام خوب گوش کن ... ۱کیلو متر دیگه به آخری...

part : 7+ آممممممم ‌.... منپشت کمرمو گرفت و کمکم کرد .. اما ...

پارت ۲۶ | نفر چهارمجونکوک آرام برگشت.نفر چهارم درست پشت سرش ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط