فک کنم نون برنجی ها کار خودشونو کردن..
فک کنم نون برنجی ها کار خودشونو کردن..
لینو/ا.ت
P:2
بعد از یه دوش بیست دقیقهای از حموم اومدی بیرون و موهاتو خشک کردی و نشستی پشت میز آرایشت و شروع کردی..
یه میکاپ معمولی انجام دادی و بعد از اون موهاتو صاف کردی و بلند شدی و به طرف کمد لباس هات رفتی..
یکم گشتی و بعد بلاخره یه لباس کوتاه و سفید برداشتی و پوشیدی..!
دوباره یه نگاه به ساعت کردی وقتی دیدی که فقط پنج دقیقه مونده لبخند محوی زدی و از اتاق خارج شدی..
دقیقا همون موقع که تو در رو باز کردی سونگمین هم از اتاق بغلی خارج شد و با دیدنت تو اون لباس یکم قیافش جدی شد اما چیزی نگفت و در اتاقش رو بست و به طرف پله ها رفت..
ا.ت: یاا کیم سونگمین تو شوهرم نیستی پس اونجوری با اون چشما بهم نگاه نکن🙄
-امشب فقط نگاهت رو بزار رو...
حرفت با صدای زنگ در قطع شد..
سونگمین هنوزم با چشمای متعجب بهت خیره شده بود و منتظر بود تا ادامه حرفتو بزنی اما خب تو فقط یه لبخند شیطون زدی و از کنارش رد شدی و به طرف در رفتی..!
در رو باز کردی و دیدن دوستت به سمتش رفتی و محکم بغلش کردی..
خیلی وقت بود که دوستت رو ندیده بودی برای همین دلتنگش شده بودی.
.
.
بعد از اینکه سونگمین اومد پیشتون باهم از خونه خارج شدید و به طرف ماشین سونگمین رفتید و سوار شدید..
تو و دوستت عقب نشسته بودید تا راحت تر بتونید باهم حرف بزنید.
بعضی وقتا میدی که سونگمین از تو آینه به دوستت، لِنا نگاه میکنه اما چیزی نمیگفتی و به حرفت ادامه میدادی..
به بار که رسیدید از ماشین پیاده شدید و وارد اون مکان شدید..
بوی الکل و دود سیگار همه جارو گرفته بود..
به سمت یه میز رفتید و کنار هم نشستید ولی سونگمین بلند شد رفت تا سفارش بده..
تو مدتی که سونگمین نبود تو و دوست لنا باهم صحبت میکردید تا اینکه تو برای یه لحظه سرت رو بالا آوردی و با چشم های براق و درشت شخصی مواجه شدی..
اون پسر با فاصله نسبتا زیادی از شما نشسته بود اما مثل اینکه از لحظه ورودتون چششو گرفته بودی..!
تو لحظه ای که باهاش چشم تو چشم شدی انگار برای یه مدت کوتاه همه صدای های اطرافت خاموش شد..
انگار فقط تو و اون شخص بودید و موسیقی آرومی که پخش میشد..
درسته که فقط یه نگاه بود اما تو همون نگاه هم تمام جزئیات صورتش رو دیدی.. (والا ما که چشمامون ضعیفه ولی شما عجب دیدی داری خانومم🙄)
چشمای درشت و تیلهای مانندش، بینی بامزهاش و دندون های خرگوشیش که بخاطر بالا رفتن لبش معلوم بود..
اون پسر رسما شبیه یه الهه بود!
انگار از دل خدایان یونان بیرون اومده بود..!
سونگمین که اومد هواست برگشت سرجاش و سرت رو چرخوندی سمت سونگمین و لنا..
باهم حرف زدید و نوشیدنی خوردید و خندید تا اینکه..
لینو/ا.ت
P:2
بعد از یه دوش بیست دقیقهای از حموم اومدی بیرون و موهاتو خشک کردی و نشستی پشت میز آرایشت و شروع کردی..
یه میکاپ معمولی انجام دادی و بعد از اون موهاتو صاف کردی و بلند شدی و به طرف کمد لباس هات رفتی..
یکم گشتی و بعد بلاخره یه لباس کوتاه و سفید برداشتی و پوشیدی..!
دوباره یه نگاه به ساعت کردی وقتی دیدی که فقط پنج دقیقه مونده لبخند محوی زدی و از اتاق خارج شدی..
دقیقا همون موقع که تو در رو باز کردی سونگمین هم از اتاق بغلی خارج شد و با دیدنت تو اون لباس یکم قیافش جدی شد اما چیزی نگفت و در اتاقش رو بست و به طرف پله ها رفت..
ا.ت: یاا کیم سونگمین تو شوهرم نیستی پس اونجوری با اون چشما بهم نگاه نکن🙄
-امشب فقط نگاهت رو بزار رو...
حرفت با صدای زنگ در قطع شد..
سونگمین هنوزم با چشمای متعجب بهت خیره شده بود و منتظر بود تا ادامه حرفتو بزنی اما خب تو فقط یه لبخند شیطون زدی و از کنارش رد شدی و به طرف در رفتی..!
در رو باز کردی و دیدن دوستت به سمتش رفتی و محکم بغلش کردی..
خیلی وقت بود که دوستت رو ندیده بودی برای همین دلتنگش شده بودی.
.
.
بعد از اینکه سونگمین اومد پیشتون باهم از خونه خارج شدید و به طرف ماشین سونگمین رفتید و سوار شدید..
تو و دوستت عقب نشسته بودید تا راحت تر بتونید باهم حرف بزنید.
بعضی وقتا میدی که سونگمین از تو آینه به دوستت، لِنا نگاه میکنه اما چیزی نمیگفتی و به حرفت ادامه میدادی..
به بار که رسیدید از ماشین پیاده شدید و وارد اون مکان شدید..
بوی الکل و دود سیگار همه جارو گرفته بود..
به سمت یه میز رفتید و کنار هم نشستید ولی سونگمین بلند شد رفت تا سفارش بده..
تو مدتی که سونگمین نبود تو و دوست لنا باهم صحبت میکردید تا اینکه تو برای یه لحظه سرت رو بالا آوردی و با چشم های براق و درشت شخصی مواجه شدی..
اون پسر با فاصله نسبتا زیادی از شما نشسته بود اما مثل اینکه از لحظه ورودتون چششو گرفته بودی..!
تو لحظه ای که باهاش چشم تو چشم شدی انگار برای یه مدت کوتاه همه صدای های اطرافت خاموش شد..
انگار فقط تو و اون شخص بودید و موسیقی آرومی که پخش میشد..
درسته که فقط یه نگاه بود اما تو همون نگاه هم تمام جزئیات صورتش رو دیدی.. (والا ما که چشمامون ضعیفه ولی شما عجب دیدی داری خانومم🙄)
چشمای درشت و تیلهای مانندش، بینی بامزهاش و دندون های خرگوشیش که بخاطر بالا رفتن لبش معلوم بود..
اون پسر رسما شبیه یه الهه بود!
انگار از دل خدایان یونان بیرون اومده بود..!
سونگمین که اومد هواست برگشت سرجاش و سرت رو چرخوندی سمت سونگمین و لنا..
باهم حرف زدید و نوشیدنی خوردید و خندید تا اینکه..
- ۳۰۲
- ۲۵ مرداد ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط