تابع قوانین جمهوری اسلامی
تابع قوانین جمهوری اسلامی
_هیش، هیونین خوابیده
+ توهم بخواب وگرنه میندازمت پایین
_ باشه ، شب بخیر عشقم
................................
ویو هیونجین
از خواب بیدار شدم و دیدم توی بغل یونام ، خیلی کیوت خوابیده بود ، دستمو سمت صورتش بردم و موهایی که روی صورتش بودن رو پشت گوشش انداختم و بوسه ای روی لبهاش زدم و بلند شدم و کتمو پوشیدم که برم اما هیونین بیدار شد
÷ بابا...
_ هیش، صبحت بخیر پسرم ، زیاد سرو صدا نکن مامانت خوابه
÷ میخوای بری ؟
_اره باید برم شرکت ، یوجونم اومد بهش نگو شب اینجا بودم باشه ؟
÷ باشه بابایی ، خداحافظ
بوسه ای روی سرش گذاشتم به سمت شرکت رفتم....
ویو یونا:
از خواب بیدار شدم و رفتم یه دوش گرفتم و اومدم بیرون و لباسمو پوشیدم (اسلاید دوم) امروز با نماینده ی شرکت اچ قرار داشتم ، تو این چند ماه تونستم شرکتم رو با شرکت اچ ادغام کنم ، ولی تا حالا شریکمو ندیدم ، اما امشب توی مهمونی شرکت جدیدمون قراره باهاش آشنا بشم...
.................................
منشی: خانوم کیم ، یه امضای دیگه ام اینجا کنید دیگه تمومه
امضا کردم و بعد از گذاشتن قرارداد توی کیفش به سمت من برگشت
منشی: رئیس مشتاقانه منتظر دیدار با شمان
+ امشب باهم آشنا میشیم
منشی: ممنونم از اینکه وقتتون رو به من دادین ، همراهیتون میکنم
+ لازم نیست خودم میرم
خسته و کوفته رفتم خون و روی تختم ولوم شدم و به خواب فرو رفتم
ویو فلیکس
دیشب خونه نبودم ، یونا و هیونین رو ندیدم ، دلم میخواست ببینمشون پس رفتم از هیون مرخصی بگیرم که برم پیششون ، در زدم و وارد شدم ، هیون مشغول صحبت با تلفن بود
_ خیلی خوب ، کارتو درست انجام دادی بعدا پاداشتو بهت میدم ، فعلا کار دارم ، امشب میبینمت
به سمتم برگشت ، چهرش از همیشه شاداب تر بود ، به سمتش رفتم و دستمو روی شونش گذاشتم
& خیر باشه ، خیلی امروز سرحالی ، خواب خوبی داشتی؟
_ اره ، بلاخره خواب به چشمم اومد
& پس ، اگه بخوام مرخصی ازت بگیرم مشکلی نداری نه ؟ چون امروز کیفت کوکه
_ برای چی مرخصی میخوای داداش کوچیکه ؟
& میخوام برم یونا رو ببینم ، خیلی وقته ندیدمش ، یه سریم به برادر زادم بزنم ..
_ خیلی خوب برو...
& ممنون داداش ، من میرم...
اینو گفتم و رفتم بیرون و به سمت خونه ی یونا حرکت کردم....
ویو هیونجین
وسایل مد نظرتو انتخاب کردم و به سونگمین زنگ زدم
_الو...
•سلام هیون....
_ یکیو بفرست بیاد این وسایلو ببره خونش
•باشه، راستی بهش گفتم چقدر مشتاقی
_ خیلی خیلی مشتاقم...
_هیش، هیونین خوابیده
+ توهم بخواب وگرنه میندازمت پایین
_ باشه ، شب بخیر عشقم
................................
ویو هیونجین
از خواب بیدار شدم و دیدم توی بغل یونام ، خیلی کیوت خوابیده بود ، دستمو سمت صورتش بردم و موهایی که روی صورتش بودن رو پشت گوشش انداختم و بوسه ای روی لبهاش زدم و بلند شدم و کتمو پوشیدم که برم اما هیونین بیدار شد
÷ بابا...
_ هیش، صبحت بخیر پسرم ، زیاد سرو صدا نکن مامانت خوابه
÷ میخوای بری ؟
_اره باید برم شرکت ، یوجونم اومد بهش نگو شب اینجا بودم باشه ؟
÷ باشه بابایی ، خداحافظ
بوسه ای روی سرش گذاشتم به سمت شرکت رفتم....
ویو یونا:
از خواب بیدار شدم و رفتم یه دوش گرفتم و اومدم بیرون و لباسمو پوشیدم (اسلاید دوم) امروز با نماینده ی شرکت اچ قرار داشتم ، تو این چند ماه تونستم شرکتم رو با شرکت اچ ادغام کنم ، ولی تا حالا شریکمو ندیدم ، اما امشب توی مهمونی شرکت جدیدمون قراره باهاش آشنا بشم...
.................................
منشی: خانوم کیم ، یه امضای دیگه ام اینجا کنید دیگه تمومه
امضا کردم و بعد از گذاشتن قرارداد توی کیفش به سمت من برگشت
منشی: رئیس مشتاقانه منتظر دیدار با شمان
+ امشب باهم آشنا میشیم
منشی: ممنونم از اینکه وقتتون رو به من دادین ، همراهیتون میکنم
+ لازم نیست خودم میرم
خسته و کوفته رفتم خون و روی تختم ولوم شدم و به خواب فرو رفتم
ویو فلیکس
دیشب خونه نبودم ، یونا و هیونین رو ندیدم ، دلم میخواست ببینمشون پس رفتم از هیون مرخصی بگیرم که برم پیششون ، در زدم و وارد شدم ، هیون مشغول صحبت با تلفن بود
_ خیلی خوب ، کارتو درست انجام دادی بعدا پاداشتو بهت میدم ، فعلا کار دارم ، امشب میبینمت
به سمتم برگشت ، چهرش از همیشه شاداب تر بود ، به سمتش رفتم و دستمو روی شونش گذاشتم
& خیر باشه ، خیلی امروز سرحالی ، خواب خوبی داشتی؟
_ اره ، بلاخره خواب به چشمم اومد
& پس ، اگه بخوام مرخصی ازت بگیرم مشکلی نداری نه ؟ چون امروز کیفت کوکه
_ برای چی مرخصی میخوای داداش کوچیکه ؟
& میخوام برم یونا رو ببینم ، خیلی وقته ندیدمش ، یه سریم به برادر زادم بزنم ..
_ خیلی خوب برو...
& ممنون داداش ، من میرم...
اینو گفتم و رفتم بیرون و به سمت خونه ی یونا حرکت کردم....
ویو هیونجین
وسایل مد نظرتو انتخاب کردم و به سونگمین زنگ زدم
_الو...
•سلام هیون....
_ یکیو بفرست بیاد این وسایلو ببره خونش
•باشه، راستی بهش گفتم چقدر مشتاقی
_ خیلی خیلی مشتاقم...
- ۱۱.۴k
- ۰۸ آبان ۱۴۰۳
دیدگاه ها (۱۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط