{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

سلام که واژه نبود. یک پرنده بود که از طلوع به غروب کوچ می

سلام که واژه نبود. یک پرنده بود که از طلوع به غروب کوچ می کرد. یک بادبادک بود که می شد سر نخش را در دست گرفت و رفت. قدم به قدم، در امتداد یک رد پا گه معلوم نبود مال کیست و رو به کجا می رود. سلام که کلمه نبود. یک قصه ی بلند بود که قرار نبود هیچ وقت به پایان برسد. قصه ای که در انتهایش همه ی کلاغ ها به خانه هایشان می رسیدند. حالا ولی انگار آدم هایی هستند که راز سلام را نمی دانند. عطرش را نمی شناسند. می گویند و می روند بی آنکه دل به کسی بسپارند. آنهایی که نمی دانند سلام یعنی آغاز یک مثنوی بلند که پایانش خداحافظ نیست. سلام یعنی من دچار یک حس بی نهایت ام و کیست که نداند دچار یعنی عاشق؟!...
سلام، ظهر بخیردوستان، انشاالله که خوبید، شرمنده که فرصت ندارم به تک تک سر بزنم ، از محبتهایتان بی نهایت سپاسگزارم 
دیدگاه ها (۳)

˚୨୧⋆د؏ـوﺕ‌ﻧﺎﻣـه‌ی طَﻟـﺎﯾـی˚୨୧⋆ ۲۱ پارتویو &چند دقیقه گذشت.ته...

✦ اولین گناه ✦فصل سوم: شکارچی در قفس طلایی---پشت درِ نیمه‌با...

𝑳𝒐𝒗𝒆 𝒐𝒓 𝒍𝒊𝒆❷❷صحبت و حرف فقط باد هوا میباشدبغلم کن که غزل هم ...

مـــرا بـه رنـــگ آبـی دربـیــاور ۱۲" در آغوش رویای آبی ات "...

𓂃 ࣪˖ ִֶָ ˖ وقتی هم منشیش بودی و هم زنش...💜🪻🪽╰┈➤ 𝑷𝒂𝒓𝒕 𝟖کوک بو...

𝙉𝙖𝙯𝙖𝙧𝙞𝙮𝙚‌ٔ 𝙈𝙖 | نظریه‌ی ما ـــــــــــــــــــــــــــــــــ...

پارت ۳۴ظهر شده بود و خانه‌ی ته‌سوک در سکوتی سنگین فرو رفته ب...

سیلام_ کپشن_

𝑺𝑪𝑬𝑵𝑻𝑬𝑫 𝑫𝑬𝑺𝑻𝑰𝑵𝑰𝑬𝑺پارت ۱۸ روز بعد، هان از لحظه‌ای که وارد مدر...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط