{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

تو را راندم،

تو را راندم،
و ساک‌هایت را در پیاده‌رو افکندم
اما بارانی‌ات که در خانه‌ام مانده بود
هذیان‌گویبی سر داد،
و با اعتراض آستین‌هایش را برای در آغوش گرفتنم
به حرکت در آورد.

وآن گاه که بارانی را از پنجره پرتاب کردم،
همچنان که فرو می‌افتاد،
دست‌های خالی‌اش را در باد برآورد،
چونان کسی که به نشانه‌ی بدرود،
دستی برآورد
یا آن که فریاد زند: کمک!
دیدگاه ها (۲)

به من بیاموز چگونه عطر به گل سرخش باز می گردد تا من به تو با...

آنگاه که درباره ی تو می نویسم با پریشانی دل نگران دواتم هستم...

من آن درخت زمستانی ، بر آستان بهارانم که جز به طعنه نمی خندد...

اه ای خداوند، ای خداوند کریم من بر من ببخشای این چنین را آنچ...

#my.FUCKER.mafai. part 4دنیای فیلیکس در آن لحظه فر...

خاکسترِ خاطره»شبی که ماه، بی‌حوصله، پشتِ ابرهایِ خاکستری پنه...

احمد کنجوری

السلام عليک يا باب الحوائجالسلام عليک يا قمر بني هاشمالسلام ...

السلام عليک يا باب الحوائجالسلام عليک يا قمر بني هاشمالسلام ...

نام کتاب: پدرانه ای پوچنام نویسنده: ملیناکریمی ــ کاربرنودوه...

#ایست #پارت_آخرهراسان و سراسیمه به بیمارستان می روم و خودم ر...

رضا چایچی شاعر تهرانی

شهلا گرگانی شاعر کرمانشاهی

رهی کاوه شاعر کرمانشاهی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط