{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

Part

Part4✨

یونگی: الان مشکلت چیه ها؟ چرا نمیخای با من ازدواج کنی؟ تا قبل فک میکردی میخای با مرد ۴۰ ساله باشی الان که فهمیدی اونطوری نیس پس چرا مخالفت میکنی؟!

ا.ت: چرا نمیفهمی .. من از ازدواج متنفرممم .. با زور مادر و پدرم مجبور بودم اینکارو کنم و الان مبخام فرار کنم ... ولم کن..

یونگی: میخای لجبازی کنی اره؟؟ یا میریم تالار یا پاسگاه که شکایت کنم ازت و خانوادت..

ا.ت: چرا پاسگاه؟! مگ چیکار کردیم..

یونگی: شکایت میکنم که شما بخاطر کلاه برداری میخاستن دخترشو بدن بهم و شرکت و ثروتمو بالا بکش اونوقت نه تنها تو بلکه کل فک فامیلت میرن زندان ... اگ نمیدونی بزا بهت بگم ک من به همه چی دسترسی دارم میتونمم سه سوته اینکارو مث آب خوردن انجام بدم..
(گوشی رو درآوردم و شماره ی افسر آشنارو گرفتم..

یونگی: الو افسرمیونگ؟ خوب هستین میخاستم از کسی شکایت کنم .. میخام چنین پرونده ایی براشون درست کنین که صد سال سیاه هم از زندان نتونن بیان بیرون .. بله الان اسمشو نو میگم بهتون خانم...
(که یهو گوشی از دستم کشیده شد و تلفن قطع کرد..

ا.ت:باشه .. باشه بریم تالار و عقد کنیم .. ولی لطفا با خانوادم کاری نداشته باش

یونگی: بستگی به طرز رفتار تو هم داره ..

ا.ت: یعنی چی؟!

یونگی: یعنی اینکه وظایف همسریتو به خوبی انجام بدی واگ من چیزی ازت ببینم همو لحظه طلاقت میدم و با خانوادت میرین زندان تا آب خنک بخورین..

ا.ت: .. اهه باش قبول

یونگی: ماشین رو روشن کن بریم..
دیدگاه ها (۰)

Part5✨ویو ا.ت دلیل اینکاروشو نمیفهمیدم چه اسراری داره که باه...

Part6✨ا.ت: یاااا .. این بی انصافیههیونگی: شب بخیرررر!!ا.ت: و...

Part3✨ا.ت: اوم چیزع من نمیتونم برم اونجا شرمنده ...یونگی: چر...

Part2✨همینجوری داشتم تو جاده راه میرفتم نزلیک ی فروشگاه ی ما...

عاشقی و سختی

love in the dark ⑤فردااز خوب بیدار شدم رفتم در رو باز کردم پ...

𝓗𝓪𝓻𝓭-𝓮𝓪𝓻𝓷𝓮𝓭 𝓵𝓸𝓿𝓮𝓟𝓪𝓻𝓽 𝟒𝟑 ویو ا/تنصف شب بود ساعت 3 هنوز خوابم ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط