دوست داشتن دلیلی کافی برای ماندن نبود ، وگرنه می ماند. رف
دوست داشتن دلیلی کافی برای ماندن نبود ، وگرنه می ماند. رفتن هم دلیلی بر دوست داشتنش نبود ، اگر به رفتن برخاست.
او می خواست بگوید در وهله نخست ، نبوده هر چیز بهتر از بودنش است و بودنی که به اندازه ی کافی بزرگ یا کوچک نباشد ، نقطه ی عطف هیچ اتفاقی نخواهد بود.
او می خواست این ها را بگوید که نگفت.
من از چشم هایش که دوست داشت و از پاهایش که رفت ، این ها را فهمیدم
او می خواست بگوید در وهله نخست ، نبوده هر چیز بهتر از بودنش است و بودنی که به اندازه ی کافی بزرگ یا کوچک نباشد ، نقطه ی عطف هیچ اتفاقی نخواهد بود.
او می خواست این ها را بگوید که نگفت.
من از چشم هایش که دوست داشت و از پاهایش که رفت ، این ها را فهمیدم
- ۱.۵k
- ۱۲ مهر ۱۳۹۴
دیدگاه ها (۶)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط