{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }

{ 𝐵𝑒𝓉𝓌𝑒𝑒𝓃 𝓉𝑜𝓌 𝓈𝓅𝒶𝒸𝑒𝓈 }
𝒫𝒶𝓇𝓉  ²⁰
.
.
مکث نسبتا طولانی کرد
سئو : همه چیز توی یک چشم بهم زدن اتفاق افتاد ، فقط جلوی یه مغازه وایسادیم تا داداشم گل بگیره ، و وقتی سوار شد تا ماشین رو حرکت بده حجم عضیمی از خون روی گردنم فواره زد
سرش رو پایین نگه داشته بود ، طوری که هیچکس نتونه صورتش رو ببینه ؛ اشک هاش رو..
سئو : چند ثانیه طولانی زمان برد تا بفهمم با چی رو به رو شدم ، با صدای خواهر داهی به خودم اومدم ، صدایی خفه که اسم برادرم و پشت هم به زبون میاورد ، ماشین از جلو بهمون زده بود ، و من کاملا سالم بودم .
جمله اخرش رو طوری گفت که انگار این بزرگ ترین اشتباهی بود که تاریخ میتونست رقم بزنه
صداش تو دماغی شده بود و میلرزید ، و تند تند نفس میکشید ، خیلی تند . دستم رو خیلی اروم و یواش پشتش بردم و سرش رو روی شونه‌م گذاشتم ، کلاه افتاب‌گیری که رو سرم بود رو برداشتم و روی سرش گذاشتم و تا جایی که میشد روی صورتش پایین کشیدم . حقیقتا از مهربون بودن متنفرم ، از اینکه درمانگر باشمم متنفرم ، برای همینه که سعی میکنم از مهربون بودنم سواستفاده کنم ، تا نقطه ضعف پیدا کنم ، تا تحت کنترل بگیرم ، تا صرفا یه چسب زخم نباشم
سئو : وقتی ارژانس اومد برادرم مرده و زن‌داداشم بیهوش بود ، راستش اون موقع فکر میکردم دوتاشون مردن.. ؛ توی انبلانس بهم سرم وصل بود و خراشی که روی گردنم بود و پانسمال کرده بودن ، یه تیکه شیشه تیز و بزرگ از شیشه جلو ماشین به سمت من پرت شده بود اما بهم برخورد نکرده بود ؛ زن داداشم یک ماه بعد مرد.. ؛ اما میدونی مشکل چی بود؟
با صدایی اروم و لحنی صریح جوابش رو دادم
ملودی : تو
صدای پوزخندشو شنیدم ، یکم تکون خورد و سرش رو از روی شونه‌‌م برداشت
سئو : اره ، انگار زنده بودن من یه نقص بود ؛ برای داهی..
ملوای : اون از تو متنفر نیست
تک خنده‌ای کرد و با کنایه گفت
سئو : واضحه‌عه
ملودی : من هیچوقت دروغ نمیگم ، اون از تو متنفر نیست ، فقط نمیتونه باهات رو به رو بشه
نزدیک یک دقیقه سکوت کرد ، انگار داشت تحیلیل میکرد ؛ به ساعت روی دستم نگاه انداختم ، پنج دقیقه دیگه زنگ میخورد . از جام بلند شدم
ملودی : هرطور خودت میخوای فکر کن . فعلا
هوای سرد سوزش چشمام رو کنترل میکرد اما در عوض سردردو سرگیجه‌م رو بدتر و بدتر میکرد . با قدم های آروم به سمت کلاس رفتم ، طبق گفته‌ی سئو این زنگ باید به جای ریاضی نجوم داشته باشیم و معلم نجوم قرار بود که نیاد ، اما محض احتیاط خواستم مطمئن بشم
وقتی وارد کلاس شدم همه بچه ها بودن . سرجام نشستم ، داشتم یکم اب می‌خوردم که مدیر وارد کلاس شد
بک‌میون : سلام بچه‌ها
به سمت میز معلم رفت و نشست و بعد از نگاه کردن به من گفت
بک‌میون : دیروز رای گیری برای مبصر بود . نفر اول چوی ملودی شده ، پس از این به بعد مبصر کلاس خانم چوی هستن ، اگر کاری داشتین اول با اون هماهنگ کنید
بعد از معرفیش همه دست زدن
بک‌میون : و زنگه نجوم با زنگ ریاضی جا به جا شده ، این زنگ باید نجوم داشته باشید که معلم نجومتون مشکلی براشون پیش اومده و نمیاد
همه بچه‌ها بعد از این حرفش شروع به دادو بیداد و جیغ کشیدن کردن که با صدای مدیر ساکت شدن .
بک‌میون : سرو صدا نکنید که آقای ایم این زنگ کلاس نداره . ملودی ، باهام بیا دفتر
بعد از این حرفش از کلاس بیرون رفت ، چند ثانیه بعدش دستایی رو روی شونه‌هام حس کردم
مینجی : مبارکه خانم خوشگله
صداش پر از خوشحالی بود ، اومد رو به روم اما برای لحظه‌ای لبخند از روی لباش رفت
مینجی : چرا رنگت پریده ؟
لبخندی زدم بهش
ملودی : نگران نباش درست صبحونه نخوردم . راستی چرا بچه ها بعد از شنیدن اسم معلم ایم اینقدر ساکت شدن؟
میمیک صورتش از نگران به کسل ترین حات ممکن تغییر کرد
مینجی : چون اون جذاب ترین و سخت گیر ترین معلم ریاضیهههه
ملودی : غر نزن ریاضی بد نیست
بعد از این حرفم آروم از جام بلند شدم
مینجی : حقا که رتبه یکی
دیدگاه ها (۱)

ᴅᴇᴄᴇɪᴛفـریـبــᵖᵃʳᵗ-⁹⁵ادامهپرتاب هشتم. بطری افتاد. صاحب غرفه ...

پارت 12رمان🎀 عشق مدرسه ای 🎀روزا رفت سمت کلاس وقتی به کلاس رس...

وقتی دوست صمیمی هستین ولی اون دوست دختره داره ولی یه روز .‌....

قسمت دوم روز بعد امروز روز اول مدرسه هست دوست ندارم برم مدر...

پارت۶ایزوکو با قدم‌های سنگین اما آروم به سمت اتاقش رفت. انگا...

......//برده ی زیبا//......

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط