{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P23

یوری ویو:

خسته شده بودم عادت به اینکارا نداشتم داشت پرونده ای که یونجون گفته بود میبردم اتاقش اخه پسره چرا از خود من شخصا میخواد امروزم که من عجیب نگاه میکرد پرونده هارو برداشتم رفتم اتاقش که متوجه شدم داره با کسی تلفن صحبت میکنه گوشم نزدیک در کردم
_خوبه که اینطور، میخوام یه قرار ملاقات بین چان و یونگ چول ترتیب بدی
تعجب کردم اخه چه سودی از اینکه پارک یونگ چول و چان باهم قرارداد ببندن میبرد؟
_خوبه خیلی خب اون یارو رو پیداش کردی؟ نه نیازی نیست اینبار خودم میخوام ببینمش
نمیدونستم داره درمورد کی حرف میزنه اما حتما باید یه ربطی به ما داشته باشه شاید مجبور شم به ماشینش ردیاب وصل کنم تلفنش تموم شد که سریع به خودم اومدم در زدم وقتی گفت بیا تو رفتم داخل تظاهر کردم هیچ اتفاقی نیوفتاده
+بفرمایید قربان
خواستم برگردم که
_بهت دستور دادم بری؟
+عامم نه
_خوبه حالا بشین
نشستم روی صندلی و اون بازم داشت من با نگاهاش میخورد
_یه کاری برات دارم ولی باید بین خودمون محفوظ بمونه
+بله؟
_فردا بیا به ادرسی که میگم بعد ساعت کاریت
+اما قربان باید بدونم چرا؟
_چیز خاصی نیست من فردا یه قرار ملاقات با یه چینی دارم و میخوام تو ام باشی خودت میفهمی
+اما..
خواستم بازم بپرسم که با دستش چونم اورد بالا و حیف که نمیتونستم با لگد بزنم بهش وگرنه..
_اینجا من دستور میدم ،حالا میتونی بری
سریع بلند شدم رفتم بیرون اتاق وسایلم برداشتم تاکسی که اومده بود دنبالم سوار شدم مشخص بود راننده یکی از نیروهای کمکیمون بود بعد چند دقیقه رسیدم به ساختمون رفتم بالا که آی ان دیدم
+خیلییی کسل کننده بود..
_میدونم ولی باید بهش عادت کنیم، علاوه بر اون فردا یه ماموریتی هم داریم
رفتم اتاقم خودم روی تخت ولو کردم باورم نمیشد با ای ان تنها بودم با کسی که یکروزی میخواستم بکشمش تقریبا میخواستم از تمام افراد خانواده کیم انتقام بگیرم اما الان همه چی خیلی فرق میکرد با فکر کردن به اتفاقات صبح دوباره تپش قلب گرفتم پتو کشیدم رو خودم تلاش کردم بخوابم


هه این ویو:

با سردرد خفیف و حالت تهوع از خواب بیدار شدم دور برم نگاه کردم من تو تخت بودم؟ دیشب چیشد من جز وقتی که هیون جین من از دست جه وون نجات داد هیچی یادم نیست همش از مغزم پاک شده بود بلند شدم رفتم بالا همه کسایی که سر میز صبحانه بودن با دیدنم تعجب کردن هان و سونگمین با تاسف نگاهم میکردن و چان خندش میخورد سعی میکرد جلوی بابابزرگ نخنده اینا چشونه اخه نشستم روی صندلی یکم تخم مرغ و بیکن و آووکادو برداشتم یه نگاه عمیق به محتویات بشقاب انداختم واقعا گرسنه بودم شروع به خوردن کردم که دیدم هان داره با لب خونی یچیزی بهم میگه نفهمیدم چی میگه انگار از نگاهم خوند که نمیفهمم بازم شروع به لب خونی کرد و اشاره کرد به موهاش
+چی داری میگی؟
پدربزرگ یه نفس عمیق کشید بعد خوردن نوشیدنیش بلند شد و رفت
_ دارم میگم موهات مثل جنگل شده دختر چرا نمیگیری چی میگم
+موهااام؟
تازه یادم افتاد موهام شونه نکرده پس بگو چرا همه اینجوری نگاهم میکردن بازم اهمیت ندادم شروع به خوردن اخرین تیکه بیکن و تخم مرغم کردم و بلند شدم رفتم اتاقم موهام شونه کردم و بستم دوباره برگشتم طبقه بالا
+همم دیشب چه اتفاقی افتاد
_هیچی فقط مست کرده بودی و نزدیک بود خودت به کشتن بدی
+حالاا بیخیال گیر نده دیگه من الان خوبم
_اوهوم، راستی امروز فلیکس از استرالیا برمیگرده کره و احتمالا یه مدت طولانی بمونه
+فلیکس؟
یکم فکر کردم یادم افتاد فلیکس همون بچه خانواده کیم بود که توی ۱۴ سالگیش فرستادنش استرالیا برای تحصیلات
دیدگاه ها (۰)

رمان هکر کوچولوی من پارت اول

سیلام 🎀🧸 بریم برای پارت گذاری ؟بزن بریممممممویو«نامجون»با صد...

part 14یه ماشین گرفتم و رفتم سمت خونه رسیدم مستقیم رفتم تو ا...

وقتی داداش ناتنیت بود...پارت دهمویو تهیونگهمون روز، جیمین زن...

دختر تنها{3}

ادامه پارت142زل زد بهم و اروم سر تکون داد.بلند شدم و ازش دور...

✥𝓜𝓨 𝓝𝓤𝓡𝓢𝓔(𝓟𝓐𝓡𝓣22🦋)✥(ویو لوین کاترین)بیخیال افکارم شدم و یه ظ...

مهم

ازدواج اجباری part: 14 ویو ملودی کوک درحال خوردن سینه هام بو...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط