فصل سوم ( شب دردناک )
فصل سوم ( شب دردناک )
پارت ۱۹۴
با کرمی که رو بدنش میزد خدا رو شکر میکرد که این رو داشت و میتوانست که کبودی های رو گردن/ترقه های / و رون هایش را باهاش برای چند دقایق هم که شده مخفی اش کنه رژلب صورتی و آرایش لایت و ساده موهای نیم بسته دامن کوتاه و بیراهن به رنگ مشکی از رو صندلی جلو آینه بلند شد با قدم های آرام سمته کیف کوچیک اش رفت .. و گوشیرا در میانش گذاشت کتاب کوچیک خودش را همراه با گوشی گذاشت و با قدم های آرام و کوچیک اش به سمته در رفت از اتاق خارج شد و راه پله ها را گرفت ...
ازش پایین رفت پدرش را دید لبخند گنده ای رو لب های نازک اش نشست راهی شد سمتش و دست های کوچیک اش را دوره گردن پدرش حلقه کرد ... با کنار گذاشتن گونه اش رو گونه پدرش چشم هایش را بست و برای چندید دقایق نفس های عمیقی کشید ...
تهیونگ : این خانم کوچولو انگار دلتنگ بابایش شده
دختره از پدرش جدا شد و با چشن های لبخندی بهش خیره شد ... با اشاره دست گفت
_ معلومه که دلتنگ بابای میشم
تهیونگ : ای واییییییییییی خدا یا دخترم دلتنگ پدرش شده ... بیا یه دور به چرخ ببینم ..
دست راست دخترش را گرفته و به بالا برد دستش را سمته راست چرخاند و چرخی به دخترش داد باد چرخیدن اش باعث بالا رفتن دامنش شد ...
تهیونگ. : واو خیلی خوشگل شدی
دختره صاف جلو پدرش ایستاد و با اشاره دست گفت
_ دکتر هنوزم بهت نگفته که خوب میشم یا نه
تهیونگ حالت چهره اش غمگین شد و نفسی کشید
تهیونگ : دخترم هنوزم دکتر از امریکا نیومده هر موقع بیاد بهم میگه
_ اما دو سال میشه که نیست
تهیونگ صورت کوچیک دخترشرا در دست هایش قاب گرفت و گفت
تهیونگ : پرنسس بابایی میاد امیدت رو از دست نده ..
جیمین که تا به حال به حرف های آن ها گوش میداد برایش سوال پیش آمد مگه مادرزادی لال نبود؟
تهیونگ در اعماق افکارش فروع رفت یعنی اگه دخترش میفهمید که دیگه هیچ وقت نمیتونست حرف بزنه وقتی آن حادثه برایش پیش آمد ققد ۵ سالش بود و بعد از اون موقع حرف زدن را هیچ کس ندیده بود اینکه دیگه نمیتوانست حرف بزنه را میدونست چه کار میکرد...
اسلاید ۲ لباسه ات
اسلاید ۳ جیمین
پارت ۱۹۴
با کرمی که رو بدنش میزد خدا رو شکر میکرد که این رو داشت و میتوانست که کبودی های رو گردن/ترقه های / و رون هایش را باهاش برای چند دقایق هم که شده مخفی اش کنه رژلب صورتی و آرایش لایت و ساده موهای نیم بسته دامن کوتاه و بیراهن به رنگ مشکی از رو صندلی جلو آینه بلند شد با قدم های آرام سمته کیف کوچیک اش رفت .. و گوشیرا در میانش گذاشت کتاب کوچیک خودش را همراه با گوشی گذاشت و با قدم های آرام و کوچیک اش به سمته در رفت از اتاق خارج شد و راه پله ها را گرفت ...
ازش پایین رفت پدرش را دید لبخند گنده ای رو لب های نازک اش نشست راهی شد سمتش و دست های کوچیک اش را دوره گردن پدرش حلقه کرد ... با کنار گذاشتن گونه اش رو گونه پدرش چشم هایش را بست و برای چندید دقایق نفس های عمیقی کشید ...
تهیونگ : این خانم کوچولو انگار دلتنگ بابایش شده
دختره از پدرش جدا شد و با چشن های لبخندی بهش خیره شد ... با اشاره دست گفت
_ معلومه که دلتنگ بابای میشم
تهیونگ : ای واییییییییییی خدا یا دخترم دلتنگ پدرش شده ... بیا یه دور به چرخ ببینم ..
دست راست دخترش را گرفته و به بالا برد دستش را سمته راست چرخاند و چرخی به دخترش داد باد چرخیدن اش باعث بالا رفتن دامنش شد ...
تهیونگ. : واو خیلی خوشگل شدی
دختره صاف جلو پدرش ایستاد و با اشاره دست گفت
_ دکتر هنوزم بهت نگفته که خوب میشم یا نه
تهیونگ حالت چهره اش غمگین شد و نفسی کشید
تهیونگ : دخترم هنوزم دکتر از امریکا نیومده هر موقع بیاد بهم میگه
_ اما دو سال میشه که نیست
تهیونگ صورت کوچیک دخترشرا در دست هایش قاب گرفت و گفت
تهیونگ : پرنسس بابایی میاد امیدت رو از دست نده ..
جیمین که تا به حال به حرف های آن ها گوش میداد برایش سوال پیش آمد مگه مادرزادی لال نبود؟
تهیونگ در اعماق افکارش فروع رفت یعنی اگه دخترش میفهمید که دیگه هیچ وقت نمیتونست حرف بزنه وقتی آن حادثه برایش پیش آمد ققد ۵ سالش بود و بعد از اون موقع حرف زدن را هیچ کس ندیده بود اینکه دیگه نمیتوانست حرف بزنه را میدونست چه کار میکرد...
اسلاید ۲ لباسه ات
اسلاید ۳ جیمین
- ۱۴.۳k
- ۲۷ فروردین ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط