اینروزها
اینروزها
دست هایَم
با همه بی زبانی شان
دارند حالی ام میکنند
دست هایِ کسی را کَم دارند...!
کسی که سال ها
یا شاید قرن هاست ندیدَمش
کسی شبیهِ خدا
که هست،
اما نیست...!
کسی که دستهایم را بگیرد
و آرام زمزمه کند:
نتـــــــــرس_
من هستم...
کسی که زل بزند و خیره خیره
نفس بکشد خواستنم را
و بعد
بی هیچ حرفی
موهایم را شانه بزند و نبافَد_
پریشانترشان کند
کسی که گوش شود و دلش حرف بخواهد...
_من_
میانِ تمام این روزمره گی ها
دلم
کسی را میخواهد
که سالهاست بی هیچ ردّ پایی
شبانه هایم را
عاشقانه
به صبح رسانده ام با او
و چقدر
این روزها کم دارَمَش
کسی را
که شاید
شبیهِ هیچکس نیست...!
دست هایَم
با همه بی زبانی شان
دارند حالی ام میکنند
دست هایِ کسی را کَم دارند...!
کسی که سال ها
یا شاید قرن هاست ندیدَمش
کسی شبیهِ خدا
که هست،
اما نیست...!
کسی که دستهایم را بگیرد
و آرام زمزمه کند:
نتـــــــــرس_
من هستم...
کسی که زل بزند و خیره خیره
نفس بکشد خواستنم را
و بعد
بی هیچ حرفی
موهایم را شانه بزند و نبافَد_
پریشانترشان کند
کسی که گوش شود و دلش حرف بخواهد...
_من_
میانِ تمام این روزمره گی ها
دلم
کسی را میخواهد
که سالهاست بی هیچ ردّ پایی
شبانه هایم را
عاشقانه
به صبح رسانده ام با او
و چقدر
این روزها کم دارَمَش
کسی را
که شاید
شبیهِ هیچکس نیست...!
- ۷۳۷
- ۱۴ تیر ۱۳۹۳
دیدگاه ها (۲)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط