──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
──• ⌞𝐌𝐚𝐬𝐤⌝ •──
نـقــاب¹⁸
آب گرم دوش،برای چند دقیقه خستگی دیروز رو از تنم گرفت.
بعد لباسمو پوشیدم و موهامو مرتب کردم.(لباس اسلاید بعد)
بوی تازه نون تست و قهوه کل اتاق رو گرفته بود.
به سمت پنجره قدم برداشتم.
روی صندلی نشستم،فنجون قهوه رو برداشتم و جرعهای ازش نوشیدم.
تلخ بود..
درست مثل حسی که از این عمارت داشتم.
تمام مدت،فقط به جلسه فکر میکردم.
چه کسایی اونجا حضور دارن؟
قراره ازم چی بپرسن؟
اگه درباره گذشته رزا سؤال کنن چی؟
نفس عمیقی کشیدم.
نه..
تا اینجای راه اشتباهی نکردم،از این به بعد هم نباید بکنم..
آخرین جرعه قهوه رو نوشیدم و از اتاق اومدم بیرون.
همهجا ساکت بود..
اما میون این سکوت یه عالمه زمزمه و راز پنهان شده بود.
روی پله ها پا گذاشته بودم که با صدای قدم های محکم یکی وایسادم.
جونگکوک..
با کتوشلوار مشکی و دستکش چرمی،کنار پلهها وایساد.
کنارش تهیونگ با همون آرامش همیشگیش تکیه داده بود به نردهها.
هر دو همزمان نگاهم کردن.
جونگکوک ساعت مچیش رو نگاه کرد و بدون هیچ مقدمهای گفت:دقیقاً سر وقت..
تهیونگ لبخند کمرنگی زد و گفت:صبح بخیر،رزا
لبخند آرومی زدم و گفتم:صبح بخیر
جونگکوک از کنار پلهها کنار رفت و گفت:بیا..همه منتظرن
سرمو تکون دادم و پشت سرشون به سمت اتاق جلسه قدم برداشتم.
روی دیوارها،تابلوهای قدیمی و قابهایی از گذشته خاندان جئون و کیم دیده میشد.
هرچی جلوتر میرفتیم،تعداد محافظها بیشتر میشد.
دو مرد مسلح،کنار درِ بزرگ وایساده بودن.
همین که جونگکوک نزدیک شد،هر دو سرشون رو خم کردن و زیر لب یکصدا گفتن:سایه..
جونگکوک بدون اینکه جواب بده از کنارشون رد شد.
برای لحظهای نفسم بند اومد.
یه میز بیضیشکل بزرگ وسط سالن قرار داشت و حدود ده نفر دورش نشسته بودن.
همه کتوشلوار مشکی به تن داشتن.
اما چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد..
سکوتشون بود.
هیچکس حرف نمیزد.
فقط منتظر بودن.
گرگ پیر در رأس میز نشسته بود.
همین که وارد شدیم،همه از جاشون بلند شدن و یک صدا گفتن:«دودِ سیاه..تا آخرین نفس»
این شعارشون بود..
شعاری که باهاش هزاران قتل انجام دادن..
صدای همزمانشون،فضای سالن رو پر کرد.
گرگ پیر با یه اشاره کوتاه اجازه داد دوباره بشینن.
و بعد نگاهش روی من ثابت موند...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
نـقــاب¹⁸
آب گرم دوش،برای چند دقیقه خستگی دیروز رو از تنم گرفت.
بعد لباسمو پوشیدم و موهامو مرتب کردم.(لباس اسلاید بعد)
بوی تازه نون تست و قهوه کل اتاق رو گرفته بود.
به سمت پنجره قدم برداشتم.
روی صندلی نشستم،فنجون قهوه رو برداشتم و جرعهای ازش نوشیدم.
تلخ بود..
درست مثل حسی که از این عمارت داشتم.
تمام مدت،فقط به جلسه فکر میکردم.
چه کسایی اونجا حضور دارن؟
قراره ازم چی بپرسن؟
اگه درباره گذشته رزا سؤال کنن چی؟
نفس عمیقی کشیدم.
نه..
تا اینجای راه اشتباهی نکردم،از این به بعد هم نباید بکنم..
آخرین جرعه قهوه رو نوشیدم و از اتاق اومدم بیرون.
همهجا ساکت بود..
اما میون این سکوت یه عالمه زمزمه و راز پنهان شده بود.
روی پله ها پا گذاشته بودم که با صدای قدم های محکم یکی وایسادم.
جونگکوک..
با کتوشلوار مشکی و دستکش چرمی،کنار پلهها وایساد.
کنارش تهیونگ با همون آرامش همیشگیش تکیه داده بود به نردهها.
هر دو همزمان نگاهم کردن.
جونگکوک ساعت مچیش رو نگاه کرد و بدون هیچ مقدمهای گفت:دقیقاً سر وقت..
تهیونگ لبخند کمرنگی زد و گفت:صبح بخیر،رزا
لبخند آرومی زدم و گفتم:صبح بخیر
جونگکوک از کنار پلهها کنار رفت و گفت:بیا..همه منتظرن
سرمو تکون دادم و پشت سرشون به سمت اتاق جلسه قدم برداشتم.
روی دیوارها،تابلوهای قدیمی و قابهایی از گذشته خاندان جئون و کیم دیده میشد.
هرچی جلوتر میرفتیم،تعداد محافظها بیشتر میشد.
دو مرد مسلح،کنار درِ بزرگ وایساده بودن.
همین که جونگکوک نزدیک شد،هر دو سرشون رو خم کردن و زیر لب یکصدا گفتن:سایه..
جونگکوک بدون اینکه جواب بده از کنارشون رد شد.
برای لحظهای نفسم بند اومد.
یه میز بیضیشکل بزرگ وسط سالن قرار داشت و حدود ده نفر دورش نشسته بودن.
همه کتوشلوار مشکی به تن داشتن.
اما چیزی که بیشتر از همه توجهم رو جلب کرد..
سکوتشون بود.
هیچکس حرف نمیزد.
فقط منتظر بودن.
گرگ پیر در رأس میز نشسته بود.
همین که وارد شدیم،همه از جاشون بلند شدن و یک صدا گفتن:«دودِ سیاه..تا آخرین نفس»
این شعارشون بود..
شعاری که باهاش هزاران قتل انجام دادن..
صدای همزمانشون،فضای سالن رو پر کرد.
گرگ پیر با یه اشاره کوتاه اجازه داد دوباره بشینن.
و بعد نگاهش روی من ثابت موند...
#فیک#رمان#جیمین#بی_تی_اس#نقاب#وی#تهیونگ#جونگکوک#شوگا#نامجون#جی_هوپ#جین#سناریو
- ۸۳۸
- ۱۱ تیر ۱۴۰۵
دیدگاه ها (۵)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط