{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#رمان #دنیای_من

#رمان #دنیای_من
پارت سی و سوم:
اونها با صدای خنده ی من به سمتم برگشتن و سکه بهم نگاه میکردن
اوخی خجالت میکشن خو
میون خندم بهشون فهموندم
_راحت...باشین......اشکال نداره کع....کودک ....درونتون....زیادی فعاله
و باز زدم زیر خنده
با حرص به طرفم اومدن و بالای سرم عین اینا که قاتل و نگاه میکنن نگام میکردن
اب دهنمو قورت دادم
دستامو بردم بالا
_تسلیم ...نمیخندم...میرم ....شما هم بنشینین بزنین بهم دیگه
خواستم از پله ها برم بالا کع اریا مچ دستم و گرفت
برگشتم
کلا ۱۸۰ درجه عوض شدع بودن
ماشالا سرعت عمل
اریا_بریم شهر بازی؟
_جووو....
میون جون گفتنم یاد اون بساطای ارشام افتادم و لبخند رو لبم ماسید
_نع بریم یه جا دیگع
ارین _برو کارات و بکن فعلا
_باش
رفتم بالا
در پدست خود نمیگنجیدم
نه که تا حالا جایی نرفتم
برا همین خوشحال شدم
تاب سفیدی پوشیدم
شلوار سر همی مشکی ای پوشیدم
مانتوی بلند مشکی که تا مچ پام بود وسطش چاکی داشت
و در اخر موهامو گوجه ای با بدبختی بستم و شال مشکیو روش انداختم
رژ مشکیمو برداشتم
از رژ مشکی خوشم نمیاد
اما الان دوست دارم بزنمش
به لبم مالیدمش و لاک مشکیمو به ناخونام زدم
رژ گونه طلایی رنگی زدم و خط چشم نازکی کشیدم
کفش پاشنه بلند ساده ی مشکیمو از توی کمدم پاهام کردم
گوشیمو از روی میز برداشتم و پریدم بیرون
پله ها رو دیدم
چشام برق زد
اما ...
بیخی خی
یه امروز خانم باش دیع
ارومو با وقار از پله ها پایین رفتم
....
من میگم نمیتونم خانومانه رفتار کنم
بابا دوروز پیش کله ملق شدیا
لحظه اخری پام لبه ی پله گیر کرد و نزدیک بود پرت شم که خودم و به نرده گرفتم
یعنی خاک تو سر چلاق من دست پا چلفتی کنن
اه اه اه
رفتم سمت در
میون راهم جیغ و دادم رفت هوا
_اریننننننن...اریااااااا
دیدم صدایی نمیاد
برای همین خودم رفتم بیرون
توی ماشین نشسته بودن
جوووون بخورمشون
همچین رفته بودن توی اون لامبرگینی اونتادور مشکی رنگ نشسته بودن انگار رئیس جمهورن
خو خدایی ربطی نداشت
خواستم یه چی گفته باشم
با نیش باز رفتم طرفشون
تو ماشین پریدم و اول از همه اون کلیدی که سقفو میزنه کنار و زدم
خو نمیدونم اسمش چیه
اهنگو هم تا اخر زیاد کردم
که یهو صدای ساسی مانکن پیچید توی ماشین
ارین برگشت طرفم
با دیدنم اخم کرد
اما چیزی نگفت
رفتم به در چسبیدم
چشامو بستم و منتظر شدم به مقصد برسیم
جلوی یه کافی شاپ خوشگل نگه داشت
سریع از ماشین پیاده شدم
اون دوتام پیاده شدن و حرکت کردن
وارد کافه شدیم
پسری به سمتمون اومدو مشغول حرف زدن با اریا و ارین بود
فکر کنم میشناسشون
خیلی گرم در حال صحبت بودن
خواستم بگم منم هسم
زدم روی شونه ارین که حرفاشون قطع شد
برگشتن طرفم
لبخندی زدم
رو به ارین گفتم
_هیچی تو حرفتو بزن خواستم بگم منم هسم
و خودم را از وجودشون اگاه نمودم
پسره خنده ای کرد
به طرفم اومد
پسره_ببخشید سلام من سه پنتام
لبخندی زدم
_منم دوپنتام
چشای پسره گرد شد
کم کم فهمید منظورم چی بود
خنده ای کرد
خو خدارو شکر با جنبه بود
سپنتا_خخخ
_کوفت
بعدم بیتوجه به اون سه تا روی میزی نشستم
کم کم ارین و اریا هم اومدن
ارین_چی میخوری؟
_چه عجب فهمیدین منم اوردین
لبخندی زد
ارین_شرمندع حالا چی میل دارین بانو؟
_شیک شکلاتی
ارین_ای به چشم
_اینطور حرف نزن و گرنه جوری میزنمت مثلفرفره دور خودت بچرخی
ارین نیشش و بسته جدی مشغول حرف زدن با اریا شد
میدونستم میخواد بخنده
اما غلط میکنه


.
سوار ماشین شدیم
باز همون ژست اونموفع رو گرفتم
با ایست ماشین چشامو باز کردم
با دیدن محلی که داخلش بودم چشام گرد شد
بغض کردم
واونموقع بود که من پی بردم چه بی معرفت عوضی ای هسم
اشکی از چشمم چکید
اونموقع بود که فهمیدم چه اشغالیم
دلم براشون تنگ شد
دلم خواست هرچه زودتر بهشون برسم
اونموقع فهمیدم که من چه بی چشم و رویی هستم
اونجا......
.....
نظر بدین❤
دیدگاه ها (۱)

#رمان #دنیای_منپارت سیو چهارم:اونجا محل خونه ی خانواده ای بو...

#رمان #دنیای_منپارت سی و پنجم:اریا_جوووون دنیا بخورمت خوشبحا...

#رمان #دنیای_منپارت سیو دوم:پیراهنی که تخم مرغ همینطور ازش م...

#رمان #دنیای_منپارت سی و یکم:باورم نمیشد ارتان ریلکس صندلی ج...

Do I love him, or do I hate him?p:⁴اجوما هم خیلی سریع درست ک...

Wedding night

لبخند قاتلپارت²⁰ویو جونگ‌کوکنگاهم از روی ماشین مشکی برداشته ...

ارباب خشن من ۲۰

╭──────────────╮ 𝐒𝐰𝐚𝐧 𝐨𝐧 𝐭𝐡𝐞 𝐓𝐫𝐢𝐠𝐠𝐞𝐫 ‌ ‌ ‌ ╰──...

✨REGRET✨PART: 11ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــ[ویو لا...

The Queen of My Heart ❤️👑(ملکه قلب من)پارت ۲۷ویو لیاـبعد از ...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط