#رمان #دنیای_من
#رمان #دنیای_من
پارت سی و پنجم:
اریا_جوووون دنیا بخورمت خوشبحال.....
و اینجا بود کع فهمید داره چی میگع
داشتم میپکیدم از خندع
ولی خودم و نگه داشتم
سرمو انداختم پایین و رفتم سمت در خونع
دلم درد گرفتع بود انقدر خودمو نگه داشتع بودم
رفتم بیرون از خونع و زدم زیر خندع
یعنی در کف واینکع یه پسر چقدر میتونع جلو یه دختر پرو بازی در بارع موندع بودم
انقدر خندیدم تا ارین و اریا اومدن خفع شدم
سوار ماشین شدیم
جوووون بخورمشون چه خوشتیپ کردن
اریا تیشرت مشکی رنگی که روش مارک داشت پوشیده بود
سوییشرت بی استین کلاه داری به رنگ قرمز مشکی کع روش باز ماکس زدع بود و از کلاه ۲ تا بندکلفت اویزون بود
شلوار مشکی و اخرم یه کفش اسپرت قرمز
به ارین نگاه کردم
پیراهن قرمز کع روش کت اسپرت مشکی رنگی پوشیده بود
شلوار چسبیده مشکی و کفش مشکی
_جووون ندزدن ازم شمارو ؟
خنده ای کردن
ارین استارت و زد و حرکت کرد
سقفو که زده بودم پس نمیشد بچسبیم به شیشه
رفتم چسبیدم بع یع در و به بیرون نگاه کردم
انقدر رفتیم تا جلو یع مغازه بزرگ ایستاد
از توی شیشه های مغازع پیدا بود
طبقه پایین کفش و کیف بود و یالا لوازم التحریر
رفتیم پایین و به سمت طبقه پایین رفتیم
با دقت به کیفو کفشا نگاه کردم
اکثرا ست بود
داشتم میرفتم کع چشمم افتاد به یه کیف خوشگل
کیف شب رنگی به طرح اسمون کهکشان راه شیری
از حرفم خندم گرفت
ولی تقریبا مثل اون بود
و رنگ های به کار رفته داخلش صورتی و بنفش و ابی و مشکی بود
و ستاره ستاره هم داخلش یود
کیفو برداشتم و بیهوا پرت کردم بغل اریا
_من اینو دوس
با تعجب بهم نگاه میکرد
بعد لبخندی زدو چیزی نگفت
رفتم نخ کفشا
کفش اسپرت صورتی کمرنگی چشمم و گرفت
با خریدا اومدیم رفتیم طبقه بالا
وسایلما و خریدم و با یه خروار وسیله سوار ماشین شدیم
رفتیم سمت خونع
کیف و کفشم انچنان بهم نمیومد
اما هردوشون و دوست داشتم
امروز روز اول بدبختی بود
مامان_دنیا ،دنیا،پاشو دخترم پاشو دیرت میشه ها
پتو رو روی کلم کشیدم
_مامان فقط ۵ دقیقه فقط پنج دقیقه
و اونقدر این پنج دقیقه ها ادامه پیدا کرد کع شد نیم ساعت
مامان رفت بیرون
اخیییش
اما .....
با خیس شدن سرم مثل فنر تو جام نشستم
اب از سرو صورتم میچکید
با ناباوری به روبروم زل زده بودم
وقتی برگشتم دیدم اریا با یه سکابی و شلوارک دست به سینع جلوم وایساده وبا یه لبخند نگام میکنع
جیغی کشیدم و از تخت پریدم پایین
کع فوری از در بیرون رفت
_اریا بخدا از هستی محوت میکنمممممممممممم
لباس فرمم و پوشیدم
تمام کتابامو توی کوله پشتیم چپوندم
میدونم لازم نبود
اما میبرم
جامدادیمو توی کیفم گذاشتم و کلاسرمم چپوندم توش
وقتی کیفو بلند کردم دستم شکست
اونقدر سنگین شده بود
برق لبی بع لبم زدم و کفشامو چون تمیز بود همونجا پا کردم
و رفتم بیرون
سوار ماشین شدم و ارین و اریا هم اومدن
_شما کوجا میرید؟
اریا_من کع میرم دانشگاه این بوزینم میرع شرکت بابا
و من اونموقع فهمیدم چع از غافله عقب تشریف دارم
به مدرسع رسیدیم
خوشحال برای اینکه میتونم محیا رو ببینمش از ماشین پریدم پایین
از اون دوتا بچه ی کله پوک خدافظی کردم و از در مدرسه وارد شدم
با دیدن بچه ها که هرکدوم یه ور باهم حرف میزدن اشتیاق تو وجودم ریشه زد
با چشم دنبال محیا میگشتم
کع ناگهان چشمم بع یع دختری افتاد
نع
باورم نمیشد
اون دختر.....
......
نظر بدین❤
پارت سی و پنجم:
اریا_جوووون دنیا بخورمت خوشبحال.....
و اینجا بود کع فهمید داره چی میگع
داشتم میپکیدم از خندع
ولی خودم و نگه داشتم
سرمو انداختم پایین و رفتم سمت در خونع
دلم درد گرفتع بود انقدر خودمو نگه داشتع بودم
رفتم بیرون از خونع و زدم زیر خندع
یعنی در کف واینکع یه پسر چقدر میتونع جلو یه دختر پرو بازی در بارع موندع بودم
انقدر خندیدم تا ارین و اریا اومدن خفع شدم
سوار ماشین شدیم
جوووون بخورمشون چه خوشتیپ کردن
اریا تیشرت مشکی رنگی که روش مارک داشت پوشیده بود
سوییشرت بی استین کلاه داری به رنگ قرمز مشکی کع روش باز ماکس زدع بود و از کلاه ۲ تا بندکلفت اویزون بود
شلوار مشکی و اخرم یه کفش اسپرت قرمز
به ارین نگاه کردم
پیراهن قرمز کع روش کت اسپرت مشکی رنگی پوشیده بود
شلوار چسبیده مشکی و کفش مشکی
_جووون ندزدن ازم شمارو ؟
خنده ای کردن
ارین استارت و زد و حرکت کرد
سقفو که زده بودم پس نمیشد بچسبیم به شیشه
رفتم چسبیدم بع یع در و به بیرون نگاه کردم
انقدر رفتیم تا جلو یع مغازه بزرگ ایستاد
از توی شیشه های مغازع پیدا بود
طبقه پایین کفش و کیف بود و یالا لوازم التحریر
رفتیم پایین و به سمت طبقه پایین رفتیم
با دقت به کیفو کفشا نگاه کردم
اکثرا ست بود
داشتم میرفتم کع چشمم افتاد به یه کیف خوشگل
کیف شب رنگی به طرح اسمون کهکشان راه شیری
از حرفم خندم گرفت
ولی تقریبا مثل اون بود
و رنگ های به کار رفته داخلش صورتی و بنفش و ابی و مشکی بود
و ستاره ستاره هم داخلش یود
کیفو برداشتم و بیهوا پرت کردم بغل اریا
_من اینو دوس
با تعجب بهم نگاه میکرد
بعد لبخندی زدو چیزی نگفت
رفتم نخ کفشا
کفش اسپرت صورتی کمرنگی چشمم و گرفت
با خریدا اومدیم رفتیم طبقه بالا
وسایلما و خریدم و با یه خروار وسیله سوار ماشین شدیم
رفتیم سمت خونع
کیف و کفشم انچنان بهم نمیومد
اما هردوشون و دوست داشتم
امروز روز اول بدبختی بود
مامان_دنیا ،دنیا،پاشو دخترم پاشو دیرت میشه ها
پتو رو روی کلم کشیدم
_مامان فقط ۵ دقیقه فقط پنج دقیقه
و اونقدر این پنج دقیقه ها ادامه پیدا کرد کع شد نیم ساعت
مامان رفت بیرون
اخیییش
اما .....
با خیس شدن سرم مثل فنر تو جام نشستم
اب از سرو صورتم میچکید
با ناباوری به روبروم زل زده بودم
وقتی برگشتم دیدم اریا با یه سکابی و شلوارک دست به سینع جلوم وایساده وبا یه لبخند نگام میکنع
جیغی کشیدم و از تخت پریدم پایین
کع فوری از در بیرون رفت
_اریا بخدا از هستی محوت میکنمممممممممممم
لباس فرمم و پوشیدم
تمام کتابامو توی کوله پشتیم چپوندم
میدونم لازم نبود
اما میبرم
جامدادیمو توی کیفم گذاشتم و کلاسرمم چپوندم توش
وقتی کیفو بلند کردم دستم شکست
اونقدر سنگین شده بود
برق لبی بع لبم زدم و کفشامو چون تمیز بود همونجا پا کردم
و رفتم بیرون
سوار ماشین شدم و ارین و اریا هم اومدن
_شما کوجا میرید؟
اریا_من کع میرم دانشگاه این بوزینم میرع شرکت بابا
و من اونموقع فهمیدم چع از غافله عقب تشریف دارم
به مدرسع رسیدیم
خوشحال برای اینکه میتونم محیا رو ببینمش از ماشین پریدم پایین
از اون دوتا بچه ی کله پوک خدافظی کردم و از در مدرسه وارد شدم
با دیدن بچه ها که هرکدوم یه ور باهم حرف میزدن اشتیاق تو وجودم ریشه زد
با چشم دنبال محیا میگشتم
کع ناگهان چشمم بع یع دختری افتاد
نع
باورم نمیشد
اون دختر.....
......
نظر بدین❤
- ۱۲.۵k
- ۰۳ اسفند ۱۳۹۶
دیدگاه ها (۱)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط