سرد و سوزنده
سرد و سوزنده
2
---
پارت ۲: جنگ جهانی عمارت جئون
صبح روز بعد…
اَت با چشمهایی خوابآلود از اتاقش اومد بیرون. هنوز یه دستش تو موهاش بود که ناگهان یه چیزی خورد به پیشونیش!
پَـــــــــــخ!
یه توپ کوچیک نمدی.
صدای خندهای از ته راهرو پیچید.
جونگکوک (با لبخند شیطون): "وقتی کسی پادشاه این خونس، قانون میذاره. قانون جدید: خوابالوها هدف تمرین تیراندازین!"
اَت (با اخم): "تو عقلتو توی قاچاقات جا گذاشتی یا ژنتیکت همینه؟!"
و توپو با قدرت پرت کرد سمت کوک. اونم جاخالی داد و توپ خورد به یه گلدون...
تق!
لیا (با جیغ): "اون گلدونو از پاریس آورده بودم احمقا!"
اَت: "خب برش گردون پاریس!"
**
عصر همون روز، توی سالن ورزشی بزرگ عمارت، اَت داشت با کیسه بوکس تمرین میکرد.
ناگهان کوک اومد داخل با یه بطری آب.
کوک: "ببینم، تو اگه انقدر مشت میزنی، چجوری هنوز خشمگینی؟"
اَت: "شاید چون یه پسرعمو دارم که مخلوط شازده کوچولو و جادوگر خبیثه!"
کوک به لبخند زدن ادامه داد و بطری رو پرت کرد سمتش.
کوک: "آب بخور، تو جنگ جهانی هم به اسرا آب میدادن."
**
شب، وقت شام...
همه سر میز بودن. اَت و کوک کنار هم، با فاصلهای به اندازهی یه بشقاب سم.
پدربزرگ نگاهی بهشون انداخت. لبخند گوشه لبش بود، ولی چیزی نگفت.
لیا داشت از پدیکورش تعریف میکرد که اَت زیرلب زمزمه کرد:
"اگه دهنش بسته شه، شاید گوشمون نجات پیدا کنه..."
کوک گفت:
"تو بستی دهنتو، جهان آرومتر میشه. ولی نه، جذابیتت همینه!"
برای یه لحظه…
اَت سرشو آورد بالا. نگاشون تو هم قفل شد.
همزمان نگاهو پس کشیدن، هر دو با اخم.
پدربزرگ با خودش فکر کرد:
«این دوتا آمادهن...»
اما چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
---
پایان پارت ۲ – (شروع پارت ۳: شام شب بعد… و انفجار خبر ازدواج)
--https://wisgoon.com/mahyajkjkkook
2
---
پارت ۲: جنگ جهانی عمارت جئون
صبح روز بعد…
اَت با چشمهایی خوابآلود از اتاقش اومد بیرون. هنوز یه دستش تو موهاش بود که ناگهان یه چیزی خورد به پیشونیش!
پَـــــــــــخ!
یه توپ کوچیک نمدی.
صدای خندهای از ته راهرو پیچید.
جونگکوک (با لبخند شیطون): "وقتی کسی پادشاه این خونس، قانون میذاره. قانون جدید: خوابالوها هدف تمرین تیراندازین!"
اَت (با اخم): "تو عقلتو توی قاچاقات جا گذاشتی یا ژنتیکت همینه؟!"
و توپو با قدرت پرت کرد سمت کوک. اونم جاخالی داد و توپ خورد به یه گلدون...
تق!
لیا (با جیغ): "اون گلدونو از پاریس آورده بودم احمقا!"
اَت: "خب برش گردون پاریس!"
**
عصر همون روز، توی سالن ورزشی بزرگ عمارت، اَت داشت با کیسه بوکس تمرین میکرد.
ناگهان کوک اومد داخل با یه بطری آب.
کوک: "ببینم، تو اگه انقدر مشت میزنی، چجوری هنوز خشمگینی؟"
اَت: "شاید چون یه پسرعمو دارم که مخلوط شازده کوچولو و جادوگر خبیثه!"
کوک به لبخند زدن ادامه داد و بطری رو پرت کرد سمتش.
کوک: "آب بخور، تو جنگ جهانی هم به اسرا آب میدادن."
**
شب، وقت شام...
همه سر میز بودن. اَت و کوک کنار هم، با فاصلهای به اندازهی یه بشقاب سم.
پدربزرگ نگاهی بهشون انداخت. لبخند گوشه لبش بود، ولی چیزی نگفت.
لیا داشت از پدیکورش تعریف میکرد که اَت زیرلب زمزمه کرد:
"اگه دهنش بسته شه، شاید گوشمون نجات پیدا کنه..."
کوک گفت:
"تو بستی دهنتو، جهان آرومتر میشه. ولی نه، جذابیتت همینه!"
برای یه لحظه…
اَت سرشو آورد بالا. نگاشون تو هم قفل شد.
همزمان نگاهو پس کشیدن، هر دو با اخم.
پدربزرگ با خودش فکر کرد:
«این دوتا آمادهن...»
اما چیزی نگفت.
فقط لبخند زد.
---
پایان پارت ۲ – (شروع پارت ۳: شام شب بعد… و انفجار خبر ازدواج)
--https://wisgoon.com/mahyajkjkkook
- ۶.۷k
- ۰۵ خرداد ۱۴۰۴
دیدگاه ها (۸)
در حال بارگزاری
خطا در دریافت مطلب های مرتبط