{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

P

P/9
سولار:این لباس،احیانا برای دوران بارداری نیست؟
یور:آره خب. گفتم راحت باشی نفسم
دلش نرم شد آخه چقدر یه آدم میتونه مهربون باشه؟روزهایی که از سرما به خودش می لرزید عطسه هاش تمومی نداشت کی باهاش بود؟مادرش که انگار نه انگار،عمو و زن عمو و بابابزرگ و مامان بزرگ هر از گاهی هم تهیونگ. فقط اینا بودن که مراقبش بودن. پشتش بودن. خانواده ی واقعیش اینا هستن!
یور:میرم بیرون هر وقت عوض کردی بیا طبقه ی پایین
سولار:چشم مامانی
لباس گل گلی رو پوشید که ترکیبی از رنگ های زرد و قرمز و نارنجی بود. یه چیزی مثل برگ های پاییزی. عادت به پوشیدن لباس روشن نداشت و این لباس کاملا مخالف چیزی بود که می پوشید. بعد از طی کردن پله های پیچ در پیچ به طبقه ی پایین رسید. بوی لذت بخشی به مشامش خورد.
یور:بیا یکم غذا بخور توی مهمونی هم،نتونستی چیزی بخوری
دلیل اشک حلقه شده ی چشم هاش رو نمیدونست ولی حس آرامش داشت. آرامش اینکه یه مادر داره!
سولار: دستت درد نکنه مامانی
تند تند غذا می خورد انقدر سریع که خانم گلی گفت:کسی دنبالت نیست که اینجوری می خوری!لقمه ی بزرگ بعدی رو توی دهنش گذاشت.
سولار:ببخشید
یور:با دهن پر آخهه
:مزاحم که نیستم؟
هر دو به سمت صدا برگشتن که با چهره ی بشاش تهیونگ رو به رو شدن. خانم گلی چراغ آشپزخونه رو روشن که باعث جمع شدن صورت تهیونگ شد.
تهیونگ:آی آی خاموش کن مامان گلی
یور:بچه تو مگه خواب نداری؟
تهیونگ نگاهی به سولار انداخت و گفت:یکی باید این رو به این خانوم بگه!
(سولار)
بعد از غذا روی مبل نشستیم و باهم حرف زدیم. من و تهیونگ کنار هم روی مبل بودیم و مامان جون روبه روی ما. چقدر خوب بود هر چند وقت یکبار هم دیگه رو ببینیم چون ما توی سئول هستیم و اونا توی بوسان فقط توی مناسبت های خاص همدیگه رو می بینیم. اینقدر درگیر حرف های ذهنم بودم که متوجه نشدم دست تهیونگ روی شونه ام قرار گرفته و من رو به خودش نزدیک کرده. حرف های مامان جون من رو شدیدا به خنده مینداخت و،آغوش تهیونگ!خب نمیدونم ولی حس خوبی داشتم. از جایی که بودم مطمئن بودم آغوشش امن ترین جا بود. بیشتر از آغوش پدرم. ای کاش خوشحالی اون شب همیشگی بود. کاش هیچ وقت تموم نمیشد. هیچ وقت.
دیدگاه ها (۰)

P/10با خوردن نور خورشید چشم هام رو محکم بهم فشردم. اخم غلیظی...

P/11سرم رو تکون دادم که با دو به سمت اتاق رفت. تموم شد من هم...

P/8تهیونگ:میدونی اون کیه؟تک خنده ای کردم.سولار:قبلا باهوش بو...

P/7لارا:دوباره؟عاشق این آرامش خاص درونتم زن عمویی.یونگ شی:پو...

پارت دوازدهم:دوستی غیر منتظره(Rose)دلین ۲۶ سالش بود. ۲ سال ا...

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط