{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

#رمان 🧚‍♀🌸

#رمان 🧚‍♀🌸
#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣
#پارت.بیست.و.هشت 👒💚


•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•🤎•🧸•


منو کشون کشون برد توی پارکینگ شرکت و به یه پرادوی مشکی که کنار دیوار پارک شده بود اشاره کرد و گفت :< سوار شو دیانا جون >

آروم سوار شدم و گفتم :< غزل جون زشت نیست من می خوام بیام خونه تون؟ >

غزل :< نه بابا چه زشتی؟ خود مامان مهری گفت که تو رو بیارم خونه مون >

دیانا :< آخه من خجالت میکشم >

غزل :< از الان گفته باشم من زن داداش خجالتی نمیخاما باید مثل خودم باهامون راحت و بدون خجالت باشی >

بعد بهم چشمک زد که خندم گرفت و گفتم :< هنوز هیچی معلوم نیستا شاید جوابم منفی باشه >

غزل :< خب برای همین میحام ببرمت خونه باید باهات حرف بزنم! >

دیانا :< درباره ی چی ؟ >

غزل :< حالا بذار برسیم بهت می گم >

دیانا :< باش >

بعد از ده دقیقه رسیدیم جلوی یه خونه ی ویلایی بزرگ ،
خیلی قشنگ بود یه حیاط بزرگ پر از گل و گیاه و درخت و ساختمون مستطیل شکل با نمای سنگ مرمر!

با اینکه خیلی خوشم اومده بود ولی خودمو عادی نشون دادم یه وفت پیش خودشون نگن دختره ندید پدیده ،

غزل بالاخره ماشین رو پارک کرد و پیاده شدیم و رفتیم داخل خونه که مامان ارسلان یعنی مهری جون اومد استقبال مون و

گفت :< سلام دیانا جون، خوبی دخترم؟ >

رفتم جلو و گونه شو بوسیدم و گفتم :< سلام مهری جون ممنون شما خوبین؟ >

مهری :< آره عزیزم! پدرت و نیکا جون و آقا متین خوبن؟ >

دیانا :< مرسی شما خوبین؟ >

مهری :< تو رو که میبینم بهتر میشم عز... >

غزل وسط حرفش پرید و گفت :< بابا منم اینجا هستما >

مهری جون خندید و گفت :< بیا بغل مامان حسود خانوم >

غزل همونجور شنگول رفت سمت مهری جون و پرید بغلش

مهری :< وای دختر بسه بسه له شدم >

غزل خندید و از بغلش در اومد و اومد سمت من و دستمو گرفت ،

غزل :< دیانا بیا بریم تو اتاقم باهات کلی حرف دارم میخام بیشتر از با هم آشنا بشیم و با هم رفیق شیم >

بعد روشو طرف مهری جون کرد و گفت :< مامان مهری هر وقت ناهار حاضر شد ما رو صدا بزن >

مهری :< باشه عزیزم >

دست غزل رو گرفتم و با هم رفتیم بالا تو اتاقش ..
دیدگاه ها (۰)

#رمان 🧚‍♀🌸#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣#پارت.بیست.و.نه 👒💚 •...

#رمان 🧚‍♀🌸#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣#پارت.بیست.و.نه 👒💚 •...

#رمان 🧚‍♀🌸#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣#پارت.بیست.و.هفت 👒💚 ...

#رمان 🧚‍♀🌸#دیوونه.ی.دوست.داشتنی 💕🥣#پارت.بیست.و.شش 👒💚 •...

چندپارتیتوروز تولد منو فراموش کردی!تام از خونه رفت بیرون و ب...

shede and shineپارت 7ویو یوری چشامو باز کردم ...... همه چی ی...

در ون ها باز شد که با عمه هام ودوتا دیگه از عمو هام مواجه شد...

(دلداده)زنگ زدم جونگکوک به به ثانیه نکشید که جواب داد جونگکو...

رومان عشق مافیا پارت 34 از زبان ا/ت(دو روز بعد)امروز روزه عر...

رمان تو خود منی

پارت 15 اسلاید اخر لباس هانا برای رستوران

رمان:(تا وقتی که عاشقت شدم )

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط