{% if state.amp %} {% else %} {% endif %}

به جز تو هیچ ندارم که دل به آن بندم

به جز تو هیچ ندارم که دل به آن بندم
درود هرچه که دارم، درود دلبندم
به خوابم آمدی و خنده بر لب آوردم
ببین به آنچه که دارم چقدر خرسندم
چگونه زنده بمانم؟ که بی تو ممکن نیست
شبیه خون شده ای در میان هر بندم
تو سرزمین منی وسعتت تمام جهان
تو سرد و گرم چشیده، تو از قدیم و ندیم
همیشه بوده ای و هستی ای دماوندم
اگرچه ثروت دنیا از آنِ من باشد
به هیچ جای جهان بر نمی خورد گُلِ من
چه می شود که به آغوش تو بپیوندم
دیدگاه ها (۳)

.اگرچه سبز و جوانم شبیه پاییزمهمیشه درد خودم را به سینه می ر...

ﺍﺯ ﭼﺸﻢ ﺧﻤﺎﺭﺕ ﺑﻪ ﺧﺪﺍﯾﺖ ﮔﻠﻪ ﮐﺮﺩﻡﺍﺯ ﻋﺸﻮﻩ ﻭ ﺁﻥ ﻭﻧﺎﺯ ﻭ ﺍﺩﺍﯾﺖ ﮔﻠﻪ ...

با امید دیدنت از غُصّه دوری می کنمامتناع از خنده های خشک و ص...

وقتی نقاب چهره ی خود را کنار زدخطی به روی گونه ی سرخِ انار ز...

اسم رمان《 چشم های بی انتها 》پارت ۵پادشاه گرگ ها : پس امدی فر...

نومیدی

در حال بارگزاری

خطا در دریافت مطلب های مرتبط